تبليغاتX
 فردوسی ، نیای بزرگ ایرانیان
هــمــانــا كـــه نـــامـــت بـــه آيـــد ز گـــنـــج … بـه رنـجـســت گــنــج و بــه نــامــســت رنج

پرسش اين است. ايران، افغانستان و تاجيكستان، سه گانه در جغرافياي سياسي و يگانه در تاريخ و زبان و ادب و فرهنگ





يادداشت ويراستار


شنبه نهم تيرماه ١٣٨٦


رويكرد ِ برخي از ما ايرانيان به آنچه در پيرامونمان مي گذرد، گاه به راستي ناسنجيده و در راستاي ِ وارونه انگاري ي ارزشهاي تاريخي و فرهنگي ما و مايه ي شگفتي و دلْ آزردگي است تا جايي كه با نگرشي به لايه ي بيروني ي كارها و بي هيچ ژرفاكاوي به داوري مي پردازيم و "شرمساري" را بر جاي ِ"سرافرازي" مي نشانيم!
*
براي نمونه، همْ ميهني با چنين نگاهي، پيامي را كه بدو رسيده بوده، به اين دفتر نيز پيشْ بُرد كرده است. عنوان پيام ِ اصلي، چُنين است:


!What a shame


لابُد خواست ِ عنوان گذار اين بوده است كه گيرندگان ِ پيام را نيز به همداستاني با خويش فراخوانَد و آنچه را كه خود با ندانم به كاري "شرمساري" انگاشته است، بديشان نيز انتقال دهد! امّا يكي از آنان (نگارنده ي اين سطر ها) -- نمونه وار -- در نخستين نگاه به عنوان ِ پيام، يكّه خورد و احتمال ِ آگاهي يافتن از رويدادي به راستي مايه ي شرم از راه ِ پيام تازه رسيده را داد؛ ولي اندك زماني پس از آن، با خواندن متن ِ پيام، سخت دچار شگفتي زدگي شد؛ انگار كه سطلي آب سرد بر سرش ريخته باشند!


متن اين پيام، بدين قرارست:


نمونه ي ِ پولهاي ِ كشور ِ تاجيكستان

بر روي اسكناس ٢٠ ساماني تصوير ِ ابن سينا را نقش كرده اند. فقط يادمان باشد كه چند سال ديگر نگوييم چرا ابن سينا را در دنيا تاجيك مي دانند.




اين هم اسكناس ١٠ ساماني با نقشي از شيخ علي حمدوني:



اين متن هم از سايت كشور تاجيكستان است كه در زير آورده ام كه در آن فردوسي، خيّام، ابن سينا و... را تاجيك مي داند.




The first Tajik state emerged in 892, providing independence from the Arab Khalif. The development which began in the Samonid epoch, was characterized by the restoration and fortification of war-ravaged cities and greater attention to culture, art and architecture. Samanid state brought to the world the most famous scientists and philosophers - Abu Ali ibn-Sina ( known in the west as Avicenna), Tajiks also venerate Firdausi, a poet and composer of the Shah-nameh( Book of Kings), the Persian national epic, and Omar Khayyam. In 1999 Tajikistan is going to celebrate 1100 anniversary of the first Tajik State and we invite everyone to participate in this tremendous event.


براي اطمينان به سايت زير مراجعه كنيد:
* * *
نويسنده و فرستنده ي پيام، از سرزمين تاجيكستان و تاجيكان چنان سخن مي گويد كه گويي به سرزمين و مردمي بيگانه و ناشناس در دورافتاده ترين جاي جغرافياي جهان، اشاره مي كند. انگار نه انگار كه همين ابن سيناي مورد بحث او در روستايي از شهر بُخارا در همان منطفه زاده و باليده شد و ديرزماني در دربار اميران ساماني ي آن جا به سر برد و سپس به اصفهان و همدان رفت. انگار نه انگار كه ابوعبدالله جعفر رودكي، پدر شعر فارسي ي دري، در همان سرزمين زاده و باليده شد و در دربار اميرنصر ساماني پذيرفته و ستوده بود و گورگاهش در شهر خُجند ِ تاجيكستان، ديدارگاه هر دوستدار ادب فارسي و فرهنگ ايراني است. انگار نه انگار كه سيف الدّين فَرْغاني شاعر بزرگ سده ي هفتم هجري در آن سرزمين زاده و باليده شد و سپس به اصفهان رفت و در ستايش آن شهر ِ يگانه، سرود:
"اصفهان نيمي از جهان گفتند / نيمي از وصف ِ اصفهان گفتند"
و سرانجام در تبريز چشم از جهان پوشيد و گورگاهش در آن جاست.
انگار نه انگار كه مردم تاجيكستان پس از فروپاشي ي حكومت شوروي، تنديس لنين را از ميدان مركزي ي پايتخت كشور خود برداشته و تنديس فردوسي را بر جاي آن برافراشتند و در سال ١٣٧٣ جشن هزاره ي زادْ
رو ز ِ حماسه سراي بزرگ ِ فرهنگ يگانه مان را با شكوه هرچه تمام تر برگزاردند.




(در روز آغاز ِ آن جشن، در تاجيكستان، در پاي همين تنديس در كنار دوست شاعر همسفرم نصرت الله نوح سمناني ايستاده بودم و خطاب به او گفتم: "اي نوح، اي مرد ِ متين، بگشاي چشمان و ببين / فردوسي ي شعر آفرين، اِستاده بر جاي ِ لنين". )

مدال يادگار جشن هراره ي شاهنامه در تاجيكستان


مردم تاجيكستان به رغم جدايي در يكان ِ جغرافيايي و سياسي ي ديگري جُز ايران امروز، به هيچ روي خود را از ايران و تاريخ و فرهنگ و ادب آن جدا نمي دانند و هر فرصتي را براي يادآوري ي اين يگانگي ي ساختاري و بنيادين و تاكيد بر آن، غنيمت مي شمارند.


نشان كتابخانه ي ملّي ي تاجيكستان به نام ابوالقاسم فردوسي


شنبه ي هفته ي پيش (دوم تيرماه) در درآمد ِ ٢: ٣٩١ اين تارنما با عنوان ِ "از خون ِ سياووشيم، همْ خون ِ سياووشيم ...": نمودي از دلْ بستگي ي ژرف ِ تاجيكان به فرهنگ ِ ايراني ي كهن شان
به يك فيلم ويديويي ي رسيده از تاجيكستان كه اجراي سرودي پرشور به وسيله ي گروهي از هنرمندان تاجيك در تالار ِ باربَد را در بر دارد، پيوند دادم. همان نشاني را در اين جا نيز تكرارمي كنم:


تماشاي اين فيلم و شنيدن سرود يادكرده، به خوبي بيانگر سخني است كه در سطرهاي پيش گفتم. گروه همسرايان تاجيك در اين سرود، خود را پيوسته به آتش زرتشت و خون سياووش مي خوانند و خاستگاه مشترك و يگانه ي خود با ديگر ايرانيان و ايراني فرهنگان را يادآورمي شوند. اين يادآوري و تاكيد، اتفاقي و امروزينه نيست. چند دهه پيش از اين هم شاهد دو فيلم سينمايي ي ساخته ي تاجيكان، به نامهاي داستان سياوش و رستم و سهراب بوديم كه بارها در ايران به نمايش درآمد.



چهره ي فردوسي
بر زمينه ي
پرچم تاجيكستان
نمودي از نگرش بنيادين تاجيكان به فرهنگ ايراني



پس اگر تصويرهاي بزرگان و نامداران فرهنگ مشتركمان با تاجيكان را بر اسكناس هاي آن سرزمين مي بينيم، با چنان رويكرد فرهنگي كه آنان دارند، امري بديهي است و نه تنها براي ما جاي "شرمساري" نيست كه جاي "سرافرازي" و افتخارست. آنان قومي جُزْايراني نيستند كه ارزشهاي فرهنگي ي ما را دزديده و به نام خود كرده باشند و ما را دچار نگراني كنند كه بعدها از كساني چون ابن سينا، فردوسي، خيّام و ديگران، با عنوان تاجيك ياد خواهد شد. اين بزرگان، ستاره هاي درخشان آسمان فرهنگ يگانه و جدايي ناپذير ما و تاجيكان و در همان حال از شاخص ترين چهره هاي فرهنگي و دانشي ي جهان و همه ي نوع ِ بشرند.
"شرمساري" اگر در كار باشد؛ در اين است كه ما تاجيكان خودي و ايراني فرهنگ را با آن همه دلبستگي شان به فرهنگمان، بيگانه و غريبه بينگاريم و دستشان را به گرمي نفشاريم.
دانشنامه ي ايران، به منزله ي بزرگترين سند ِ جهانْ شمول دانشي و پژوهشي در مورد ِ فرهنگ ايراني و همه ي







شاخه هاي آن، اين پيوستگي ي ميان ما و تاجيكان و افغانان را به ديده گرفته و در هر يك از درآمدهايش كه مناسبتي در ميان بوده، بخشهاي وابسته به تاجيكستان و افغانستان را به منزله ي پاره هاي جهان ايراني، همراه با بخش وابسته به ايران نشرداده است.
 
 
 
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

مولف كتاب «شاهنامه فردوسي، پندها و اندرزها»:

  شاهنامه فردوسي سراسر پند، اندرز و خردورزي است

تصوير جلد كتاب
تصوير جلد كتاب

فردوسي تنها حماسه‌سراي ايران زمين و خالق كتاب بي‌نظير شاهنامه است و بدون شك فرهنگ و ادب فارسي مديون فردوسي و شاهكار عظيم اوست. اين كتاب حماسي سراسر پند، اندرز و خردگرايي است.
عزت‌الله معظمي‌گودرزي نويسنده و شاهنامه‌پژوه درباره كتاب «شاهنامه فردوسي، پندها و اندرزها» به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: قبل از فردوسي قصه‌ها و داستان‌هاي اسطوره‌اي ايراني وجود داشت و بسياري سعي كردند آن را به نظم درآورند تا مطابق ميل مردم آن روزگار در فكرشان باقي بماند، اما موفق نشدند، دقيقي هزار بيت از اساطير ايران زمين را تحت عنوان «گشتاسب‌نامه» به نظم در آورد؛ اما به دست غلامش كشته شد و كتابش ناتمام ماند.

وي افزود: مسعودي مرزوي و كتاب ابومنصوري دو كتاب تاريخ ايرانند كه پيش از فردوسي نوشته شده بوند و در آغاز كار، فردوسي از آن‌ها استفاده كرده است.

وي افزود: اگر به داستان‌هاي متعدد شاهنامه توجه شود مي‌توان همه را به هم پيوسته و هم كاملا متمايز از يكديگر دانست. در هر داستان شاهنامه قهرمان واقعي آن داستان راست‌گو، درست‌كردار و داراي خصايل نيكو و پسنديده است، داشتن شاخصه‌هاي انساني مي‌تواند فرد را قهرمان واقعي داستان كند.

اين فردوسي‌شناس يادآور شد: گاهي ممكن است پيران، قهرمان داستان او شوند و گاهي ممكن است بهرام پيرگودرز در داستانش بيان شود؛ اما در خلال داستان‌هاي متعدد شاهنامه، حكيم توس همواره از پند و اندرز به خوانندگان دريغ نمي‌كند.

وي افزود: ترويج خوي انساني و باقي ماندن نام نيك، فاني بودن مال، ثروت، مقام و بيهوده بودن عمر كسي كه صفات نيك را كنار گذاشته و به دنبال زر، زور، مقام و در نهايت موجب آزار مردم شده با اشعاري شيرين و دلپذير ياد مي‌كند، با مطالعه دقيق شاهنامه مي‌توان به روحيات شاعر در زمان سرودن اشعار مربوطه به آن داستان پي برد.

نويسنده كتاب «آرشام قهرمان ترموپيل» خاطرنشان كرد: با مطالعه شاهنامه مي‌توان به صراحت گويي فردوسي نزديك شده به گونه‌اي كه دريابي شاعر در چه موقعيتي از لحاظ روحي و جسمي قرار داشته يا كدام داستان را در آغاز كار و كدام داستان را در اواخر عمر و دوران كهولت سروده است.

چاپ نخست «شاهنامه فردوسي، پندها و اندرزها» نوشته عزت‌الله معظمي گودرزي با شمارگان 3000 نسخه در 192 صفحه و بهاي 85000 ريال به كوشش انتشارات ابريشمي‌فر منتشر شد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

ابوالقاسم اسماعيل‌پور:

  سوگنامه‌هاي شاهنامه، بن‌مايه‌هاي اساطيري دارند

سوگنامه‌هاي شاهنامه، بن‌مايه‌هاي اساطيري دارند
گزارشگر : آناهيد خزير

تراژدي‌هاي شاهنامه فردوسي غمناك‌ترين سوگنامه‌هاي جهان به‌شمار مي‌روند كه اين سوگنامه‌ها درونمايه‌‌هاي حماسي و بن‌مايه‌هاي اساطيري دارند.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دكتر ابوالقاسم اسماعيل‌پور، رئيس پژوهشكده زبان‌شناسي، كتيبه‌ها و گويش سازمان ميراث فرهنگي در ششمین نشست از مجموعه‌ درس‌گفتارهایی درباره‌ فردوسی كه عصر روز گذشته در شهر كتاب مركزي برگزار شد درباره سوگنامه‌هاي شاهنامه گفت: سوگ سياوش تراژدي اندوهباري است و يكي از سوگنامه‌هاي مهم شاهنامه فردوسي را تشكيل مي‌دهد، سياوش از نامي اوستايي گرفته شده و به معني مرد قهرمان سياه است.

وي افزود: سياوش دو چهره برجسته دارد، چهره اساطيري سياوش و سياوش در حماسه كه زمينه‌هاي متفاوت ولي ريشه‌هاي مشتركي دارند. سياوش در اسطوره جزو ايزدان و در حماسه پهلوان است. سياوش را بزرگان ايران‌شناس به عنوان ايزد بزرگ شهيد شونده نام مي‌برند.

اين اسطوره‌شناس خاطرنشان كرد: سياوش نقش بزرگي در ايران و آسياي مركزي ايفا كرده و سوگ سياوش همواره گرامي داشته شده و زنان در مرگ سياوش سوگواري مي‌كنند. اين تراژدي بعد ايزدي و حماسي داشته و غمناك‌ترين سوگ در جهان به‌شمار مي‌رود.

وي افزود: سوگ سياوش همگام با هزاره‌هاي اسطوره‌اي است كه دوره آميختگي نور و ظلمت به‌شمار مي‌رود، سياوش در شاهنامه نماد درست‌كاري، نيكي و پاك‌زيوي است به اين معني كه پاك‌تر از شخصيت سياوش در حماسه ايراني نمي‌توانيم بيابيم.

رئيس پژوهشكده زبان‌شناسي يادآور شد: سياوش قرباني دسيسه‌ها مي‌شود و عشق سودابه نامادري سياوش و تهمتي كه به وي روا مي‌دارد باعث طرد سياوش مي‌شود، كيكاوس پدر سياوش مي‌داند كه پسرش گناهكار نيست مي‌گويد بايد از آزمايش آتش بگذرد.

وي افزود: در ايران باستان دو نوع آزمايش وجود دارد كه آتش عظيمي برپا مي‌كردند كه شخص گناهكار بايد از آتش بگذرد و اگر سالم بيرون مي‌آمد گناهكار نيست و ديگري آب گوگرد به خوردش مي‌دانند و آب گوگرد سوگند ناميده مي‌شود و واژه سوگند خوردن از آن روزگاران باقي مانده است.

مولف «دانشنامه اساطير جهان» يادآور شد: بعد از واقعه از آتش گذشتن سياوش و ثابت شدن پاكي وي، جنگ ايران و توران آغاز مي‌شود و سياوش داوطلب جنگ مي‌شود و در جنگ گرفتار نيرنگ‌هاي بسياري شده و به دستور افراسياب توراني سياوش را گردن زده و ناجوانمردانه ايزد شهيدشونده مي‌شود.

وي افزود: بي‌جهت به فردوسي لقب حكيم داده نشده زيرا پشت داستان‌هاي رزم، نبرد، تراژدي و حماسه شاهنامه فردوسي عرفان نهفته است و اين عرفان در شخصيت‌هاي كيومرث، جمشيد، فريدون، سياوش و كيخسرو مشاهده مي‌شود.

اسماعيل‌‌پور خاطرنشان كرد: شخصيت‌هاي نامبرده شده نماد انسان كامل و مظهر پاكي و نيكي است كه از دوره خردگرايي فردوسي باب شده و در متون عرفاني تحولي عظيم پيدا مي‌كند تا به انسان كامل برسد.

وي يادآور شد: فردوسي شخصيتي جهاني است كه به آينده انسان مي‌انديشد و مي‌خواهد كه انسان به مانند شخصيت‌ حماسه‌ها نماد انسان كامل و مظهر پاك‌سرشتي شود و اين از مايه‌هاي شگفتي حماسه فردوسي است.

اين اسطوره شناس در پايان سخنانش خاطرنشان كرد: فردوسي پيامي براي بشر و جهانيان دارد كه آزاده باش و بر پيروزي نور بر ظلمت و خير بر شر بكوش تا بتواني به مظهر پاكي و نيكي تبديل شوي. 

ششمین نشست از مجموعه‌ درس‌گفتارهایی درباره‌ فردوسی به بررسی «درون‌مایه‌های اساطیری شاهنامه» اختصاص داشت كه عصر چهارشنبه 5 تيرماه در شهر كتاب مركزي برگزار شد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

ابوالفضل خطيبي:

  شكل‌گيري داستان‌هاي غنايي و عاشقانه در حماسه پارتيان

شكل‌گيري داستان‌هاي غنايي و عاشقانه در حماسه پارتيان
گزارشگر : آناهيد خزير

داستان بيژن و منيژه، خاستگاه پارتي دارد و رواج داستان‌هاي غنايي و عاشقانه در اين دوره شكل مي‌گيرد، اين داستان تنها در شاهنامه فردوسي باقي‌مانده و در هيچ منبع ديگري مشاهده نمي‌‌شود.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، ابوالفضل خطيبي شاهنامه‌پژوه و معاون گروه فرهنگ‌نويسي فرهنگستان زبان و ادب فارسي با بيان اين مطلب گفت: داستان بيژن و منيژه جزو ادبيات پارتي است، يك ويژگي ادبيات پارتي رواج داستان‌هاي غنايي و عاشقانه است كه داستان بيژن و منيژه و ويس و رامين اين ادبيات را دربردارد.

وي كه عصر چهارشنبه در هفتمين مجموعه از درس گفتارهاي فردوسي سخن مي‌گفت با اشاره به ويس و رامين افزود: ويس و رامين از نگاه امروزي بي‌بندوباري‌هاي اخلاقي دارد و مي‌بينيم كه رزم و بزم در شاهنامه دو روي سكه است كه در كنار هم در شاهنامه مطرح مي‌شود.

مولف «برگزيده مقالات درباره شاهنامه» خاطرنشان كرد: خطبه در داستان بيژن و منيژه بسيار مهم است و ارتباطي با متن داستان دارد، خطبه يا پيش درآمد داستان ذهن خواننده را براي ورود به داستان آماده
در زمان ساسانيان دين زرتشتي شكل مي‌گيرد، حكومت رسمي مي‌شود و ادبيات ديني بر ساير ادبيات پيشي مي‌گيرد
مي‌كند.

وي افزود: در زمان اشكانيان و پارتيان دين رسمي وجود نداشت و هر ولايتي حاكمي مستقل داشت و مي‌بينيم كه در ادبيات پارتي داستان‌هاي عاشقانه شكل گرفته است. اما در زمان ساسانيان دين زرتشتي شكل مي‌گيرد، حكومت رسمي مي‌شود و ادبيات ديني بر ساير ادبيات پيشي مي‌گيرد. 

مولف «تقديرباوري در شاهنامه و ويس و رامين» خاطرنشان كرد: در دوره ساساني دين رسمي سراسر امپراتوري ساساني را فراگرفت و در اين زمان اندرزنامه‌هايي نظير بزرگمهر و انوشيروان نوشته شده است.

وي افزود: ويژگي ديگر دوره ساسانيان رواج داستان‌هاي تاريخي است كه امروز به دست ما رسيده است و مي‌بينيم متأخرين آن داستان بهرام چوبين نامك است كه اطلاعات دقيقي را از آن دوران به ما عرضه مي‌كند.

اين شاهنامه‌پژوه يادآور شد: ويژگي ادبيات دوره ساساني در داستان‌هاي تاريخي و اندرزنامه‌هاست كه در شاهنامه صفحه‌اي نيست كه از اندرز تهي باشد و نياكان ما در دوره ساسانيان به اين نوع ادبي اهميت مي‌دادند.

وي افزود: شاهنامه اثري جاويدان است كه اندرزهاي بسيار زيبا و زندگي
ويژگي ديگر دوره ساسانيان رواج داستان‌هاي تاريخي است كه امروز به دست ما رسيده است و مي‌بينيم متأخرين آن داستان بهرام چوبين نامك است
ساز در آن وجود دارد، اين اندرزها در سراسر شاهنامه وجود دارد و اين يكي از ويژگي‌هاي بارز ادبيات ساساني است.

معاون سردبير نامه ايران باستان در بخش مطالعات بين‌المللي ايران يادآور شد: فردوسي شاعري نيست كه در متن دچار تنگنا شود و بايد شاهنامه با تلفظ خود فردوسي خوانده شود زيرا ممكن است كه وزن و قافيه در آن گم شود.

مولف دفتر هفتم شاهنامه خالقي مطلق افزود: در آينده كه همه كشورها در دهكده جهاني گرد هم مي‌آيند همه فرهنگ‌ها، خرده‌فرهنگ‌ها و مذاهب در اين دهكده بلعيده مي‌شود و ايرانيان با اتكاء به شاهنامه كه شالوده محكمي است و اندرزنامه‌هاي غني و زندگي سازي دارد مي‌توانند هويت ملي و فرهنگي خود را حفظ كنند.

وي به نقش زمانه در رويدادها اشاره كرد و گفت: در شاهنامه سپهر به معناي تقدير است و به نوعي زمانه واكنش كردار آدمي است كه اگر كردار پادشاه بد بود زمانه با او بد است و اگر كردار پادشاه خوب باشد زمانه با او خوب است.

اين شاهنامه‌پژوه خاطرنشان كرد: در شاهنامه به‌روشني آشكار است كه تا زماني كه پادشاه با عدالت حكومت مي‌كند خورنه (فر و شكوه) را دارد و به محض اينكه پايش را از عدالت بيرون
در شاهنامه صفحه‌اي نيست كه از اندرز تهي باشد و نياكان ما در دوره ساسانيان به اين نوع ادبي اهميت مي‌دادند
مي‌گذارد اين خورنه از او دور مي‌شود و مي‌بينيم كه زمانه و تقدير يار پادشاه عادل است.

وي افزود: يكي از مسائل مهم شاهنامه بحث تقدير و جبرگرايي است كه مي‌بينيم تمام شاعران ما جبرگرا بوده‌اند و اين جبرگرايي در رگ و پي ايرانيان نفوذ دارد و همه چيز از قبل پيش‌بيني شده است.

پژوهشگر مدخل «بيژن و منيژه در دانشنامه ايران» گفت: حاكمان در شاهنامه اسير جبرند و در مهابهاراتا و رامايانا نيز تقدير و جبرگرايي مشاهده مي‌شود ايزدان اسير دست تقدير و سرنوشت هستند و اين مسأله در بينش هند و ايراني وجود دارد.

وي افزود: در شاهنامه سگالش به معناي انديشيدن و فكر كردن است و آنچه تقدير و سرنوشت است اتفاق مي‌افتد و همه چيز از قبل مشخص و هويداست. نقش چون و چراي تقدير در سراسر شاهنامه وجود دارد و تقدير مكتوب شده بر پيشاني برنمي‌گردد و اين مسأله در بين ايرانيان از گذشته‌هاي كهن بوده و تا امروز نيز وجود دارد.

هفتمین مجموعه از درس‌گفتارهای درباره فردوسی به «ساختار و درون‌مايه داستان بيژن و منيژه» اختصاص داشت كه عصر چهارشنبه 19 تيرماه در شهر كتاب مركزي برگزار شد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

يك محقق و شاهنامه‌پژوه:

  فردوسي آغازگر بن‌مايه‌هاي اسطوره‌اي است

دكتر هوشنگ طالع دكتر هوشنگ طالع

به گفته دكتر هوشنگ طالع، داستان‌های شاهنامه از پیشدادیان تا کیانیان و تا پایان کیخسرو، بنیادی اساطیری دارند. بدین‌گونه که تقسیم سه هزاره‌ سه‌گانه در اسطوره‌ آفرینش ایرانی در شاهنامه به سه هزاره‌ مستقل بدل شده است._
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دكتر هوشنگ طالع، پژوهشگر و نويسنده در نشست «فرهنگ و تمدن ايران باستان» گفت: شاهنامه فردوسي با هزاره‌هاي اسطوره‌اي آغاز مي‌شود هزاره‌ نخست نمودگار آغاز پادشاهی و آیین، هزاره‌ دوم نمودگار تهاجم اهریمنی و هزاره‌ سوم نمودگار رهایی هرمزدی است که به دست کیخسرو به ثمر می‌سد.

وي كه عصر روز گذشته در بنياد فرهنگي جمشيد سخن مي‌گفت، با اشاره به روند زندگي بشر افزود: كيومرث به دليل دگرگوني‌هايي كه در روند زندگي بشر به‌وجود آورد نماد يك هزاره است؛ زيرا كيومرث آرياها را گرد هم آورد و سامان داد و اين آغاز زايش ملت ايران به‌شمار مي‌آيد.

مولف كتاب «تاریخ تمدن و فرهنگ ایران کهن» يادآور شد: زمان زايش كيومرث را ٦٧٠٠ سال پيش از ميلاد يعني نزديك به ٨٠٠٨ سال پيش عنوان كرده‌اند، گيومرته، گيومرت يا كيومرث به معناي زنده‌ ميرا و جان نيستي‌ناپذير است.

به گفته‌ طالع، كيومرث بشري بود كه تن به مرگ داد؛ اما هميشه زنده خواهد ماند، چون پايه‌گذار سرزمين ايران است. كيومرث در فروردين‌يشت، نخست‌انديش خوانده شده ،چون نخستين كسي است كه انديشه، آموزش و منش اهورامزدا را دريافت كرد. 

وي افزود: آن‌گونه كه در شاهنامه آمده‌ است، ايرانيان لباس‌هايي مي‌پوشيدند كه نقش ‌و ‌نگارهايي شبيه پوست پلنگ داشت، بنابراين آنها را پلنگينه‌پوش مي‌خواندند و اين نمونه‌اي از كارهاي كيومرث است كه پيراهن‌هاي يك‌شكل به‌وجود آورد كه نمايانگر مليت ايراني بود.

مولف «تاریخ تجزیه ایران» خاطرنشان كرد: شاهنامه برگرفته از دانشنامه‌ ايراني است و فردوسي آن را به ‌چكامه درآورد. همچنين درمي‌يابيم در اين هزاره كه به هزاره‌ كيومرث ناميده مي‌شود، نه تنها مردم پيراهن‌هاي يك‌شكل مي‌پوشيدند، بلكه در هنگامه‌ جنگ و نبرد، در روزگاري كه هنوز مردم ديگر سرزمين‌‌ها چيزي از يگانگي نمي‌دانستند، براي جنگاوران نيز لباس‌هاي يك‌شكل در نظر گرفته بودند. 

هوشنگ طالع يادآور شد: هزاره‌ كيومرث هزاره‌اي است كه انسان توانست ددان و درندگان را رام كند اگر لحظه‌اي خود را در ٨٠٠٠ سال پيش بينگاريم با همان مردم و انديشه‌هايي كه در غارها و كوه‌ها زندگي مي‌كردند به‌راستي كيومرث نه‌تنها نماد يك هزاره بلكه نماد هزاره‌ها به‌شمار مي‌رود.





لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

ابوالفضل خطيبي:

  داستان بيژن و منيژه با حماسه پارتيان ديرينگي دارد

داستان بيژن و منيژه با حماسه پارتيان ديرينگي دارد
گزارشگر : آناهيد خزير

بيژن و منيژه يكي از داستان‌هاي جذاب و كهن زبان فارسي است كه اصل و منشأ آن به حماسه پارتيان مي‌رسد و تأثيرات بسياري در ادبيات فارسي بر جاي گذاشته است.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، ابوالفضل خطيبي شاهنامه‌پژوه و معاون گروه فرهنگ‌نويسي فرهنگستان زبان و ادب فارسي با بيان اين مطلب گفت: داستان بيژن و منيژه تنها در شاهنامه فردوسي آمده و شخصيت اصلي را در داستان ايفا مي‌كنند، افرادي نظير افراسياب، رستم و كيخسرو نيز از شخصيت‌هاي ديگر اين داستان به‌شمار مي‌آيند.

وي كه عصر روز گذشته در هفتمين مجموعه از درس گفتارهاي فردوسي در شهركتاب مركزي سخن مي‌گفت، با اشاره به جنگ‌هاي شاهنامه افزود: در شاهنامه چند جنگ اتفاق مي‌افتد كه بيژن نقش اساسي در آن داشته است. ابتدا جنگي كه بين بيژن و فرود (پسر سياوش) صورت مي‌گيرد و جنگ ديگر اينكه
داستان بيژن و منيژه حماسه عاشقانه است كه در حماسه ملي نمود مي‌يابد
بيژنِ دلاور داوطلب مي‌شود تا درفش كاوياني را كه نزد تورانيان به اسارت برده شده برهاند.

مولف «تقديرباوري در شاهنامه و ويس و رامين» خاطرنشان كرد: شاهنامه فردوسي به سه بخش تقسيم مي‌شود. در بخش اساطيري جمشيد، كيومرث، هوشنگ، فريدون و كيخسرو را داريم و در بخش پهلواني نيز سكايي‌ها، خاندان رستم و گودرز مطرح مي‌‌شوند كه بيشتر خاستگاه تاريخي دارند.

وي افزود: داستان بيژن و منيژه، حماسه عاشقانه است كه در حماسه ملي نمود مي‌يابد، از اين رو منشأ داستان بيژن و منيژه در زمان كيخسرو ريشه داشته و در بخش اساطيري و كيانيان قرار مي‌گيرد. 

وي يادآور شد: ديرينگي داستان بيژن و منيژه مانند ويس و رامين به زمان اشكانيان مي‌رسد، روايات اشكاني وارد حماسه ملي مي‌شوند و مي‌بينيم كه بدنه اصلي شاهنامه از خداي‌نامه‌ها
ديرينگي داستان بيژن و منيژه مانند ويس و رامين به زمان اشكانيان مي‌رسد
و اوستا نشأت گرفته است. در طول تاريخ روايات مختلفي به اوستا افزوده مي‌شود و مهم‌ترين آن روايات حماسه پارتيان است. بخش ديگر آن حماسه‌ها  مربوط به رستم و خاندان اوست كه در سيستان مستقر مي‌شوند و روايات حماسي سكاها با روايات ايراني درمي‌آميزد.

پژوهشگر مدخل «بيژن و منيژه در دانشنامه ايران» گفت: شاهنامه  آميزه‌اي از روايات مختلف اساطيري و تاريخي است. بيژن و منيژه به خاندان گودرز مربوط مي‌شود كه در مرو سكونت داشته و شخصيت‌هاي تاريخي را به تصوير مي‌كشند. بعدها افسانه‌هايي از آن‌ها در اقوام مختلف مطرح مي‌شود.

وي افزود: در شاهنامه و در بخش تاريخي آن از اشكانيان بسيار كوتاه نام برده شده و در بخش ديگري از شاهنامه مي‌بينيم كه ساسانيان سعي مي‌كردند آثار پارتيان را از بين ببرند؛ ولي به
در طول تاريخ روايات مختلفي به اوستا افزوده مي‌شود و مهمترين آن روايات حماسه پارتيان است
همت فردوسي اين داستان‌ها در قالب روايات پهلواني به دست ما رسيده است.

معاون سردبير نامه ايران باستان در بخش مطالعات بين‌المللي ايران يادآور شد: داستان بيژن و منيژه پيشينه تاريخي كهني دارند كه در شاهنامه فردوسي باقي‌مانده است. كهن‌ترين كتابي كه از آن نام برده شده، «اعمال توماس» است كه در قرن سوم هجري به رشته تحرير درآمده و نام بيژن و منيژه به زبان سرياني در آن ذكر شده است.

وي افزود: داستان بيژن و منيژه در بين ارمنيان نيز مطرح شده و در كتاب «موسا خرني» نيز نشاني از اين داستان كهن داريم، از اين رو نام‌هاي گودرز، بيژن و منيژه در بين ارمنيان رواج داشته و در گرجستان و ارمنستان ردپاي اين داستان كهن شاهنامه را مي‌بينيم.

مولف «برگزيده مقالات درباره شاهنامه» خاطرنشان كرد: داستان بيژن و منيژه در شاهنامه فردوسي با يك خطبه آغاز مي‌شود
شاهنامه آميزه‌اي از روايات مختلف اساطيري و تاريخي است كه بيژن و منيژه به خاندان گودرز مربوط مي‌شود كه در مرو سكونت داشته و شخصيت‌هاي تاريخي را به تصوير مي‌كشند
و يكي از زيباترين خطبه‌ها به‌شمار مي‌آيد؛ زيرا احساسات شاعر در اين داستان جلوه‌گر شده است. شاعر بر مبناي روحيه خود طبيعت را رنگ مي‌زند، شاعر دلتنگ، شب طولاني و ماه نيز دلتنگ است.

وي افزود: در شاهنامه خطبه‌هاي داستان‌ها با متن آن پيوندي تنگاتنگ دارند و در داستان رستم و سهراب و رستم و اسفنديار نيز چنين است زيرا ذهن خواننده را براي ورود به داستان آماده مي‌كند و ارتباط اين مقدمه با متن مشخص است.

معاون گروه فرهنگ‌نويسي فرهنگستان زبان و ادب فارسي در پايان سخنانش يادآور شد: بيژن و منيژه داستان مستقلي بوده و بسياري از داستان‌هاي رستم در شاهنامه نيز به همين صورت مستقل بيان شده و با داستان‌هاي قبلي و بعدي خود پيوند دارند. داستان‌هاي قبلي و بعدي داستان بيژن و منيژه، اكوان ديو و رزم يازده رخ است كه پيوندي استوار با بيژن و منيژه دارد.

هفتمین مجموعه از درس‌گفتارهای درباره فردوسی به «ساختار و درون‌مايه داستان بيژن و منيژه» اختصاص داشت كه عصر چهارشنبه 12 تيرماه در شهركتاب مركزي برگزار شد.





لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

دکتر صانعی‌دره‌بیدی:

  خردورزي، كليد اصلي شاهنامه فردوسي است

دكتر منوچهر صانعي دره‌بيدي
دكتر منوچهر صانعي دره‌بيدي
گزارشگر : آناهيد خزير

دکتر منوچهر صانعی‌دره‌بیدی، استاد دانشگاه شهید بهشتی در چهارمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ فردوسی در شهرکتاب درباره فضایل انسانی در شاهنامه سخن گفت.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،دكتر صانعی‌دره‌بیدی گفت: گوهر انسانیت و اخلاق انسانی در رفتار عقلانی یا خردورزی او آشکار می‌شود. خرد، گوهر انسان و وجه امتیاز او از هر موجود غیرانسانی است. عمل خردورزانه، عمل شجاعانه است و شجاعت به عنوان کردار خردمندانه، پایه‌ آموزش‌های شاهنامه‌ فردوسی است.

وي افزود: فضايل اخلاقي، ايراني و انساني در شاهنامه فردوسي به روشني آشكار و افتخار هر ايراني است و ما شادمانيم كه چنين اثري در تاريخ ايران منتشر شده و از روحيه ايراني برخوردار است.

وي افزود: در تاريخ جهان فقط يك كتاب با شاهنامه فردوسي قابل مقايسه است و مي‌توان به ايلياد و اوديسه هومر اشاره كرد و كتاب‌هاي نظير «ريگ‌ودا» و «اوپانيشاد» در رديف شاهنامه قرار نمي‌گيرند. شاهنامه منبع فضايل اخلاقي است و مي‌توان جنبه‌هاي گوناگوني را در اين كتاب مقايسه كرد.

اين استاد دانشگاه خاطرنشان كرد: اهميت شاهنامه، نگرش اسطوره و تاريخ است. شاهنامه در بخشي به اسطوره و در بخشي ديگر به تاريخ مي‌پردازد. صنايع ادبي، شعري و ظرافت‌هاي شاعرانه كه حكيم فردوسي به كار گرفته، از ديدگاه فلسفه اخلاق است و مي‌توان در شاهنامه فضايل اخلاقي را از ديدگاه اصول عقلي بررسي كرد. 

وي افزود: در شاهنامه مجموعه فضايل پهلواني، انساني، خرد، خردورزي و خردمندي در رأس فضايل آمده است و براي اين كه جايگاه فضايل را در فرهنگ بشناسيم، لازم است كه الگوهاي اخلاقي و آموزنده آن را دريابيم. فضايل اخلاقي موسوم به فلسفه اخلاق است و مسئله كليدي آن شناخت حقوق و تكاليف آن است.

صانعی‌دره‌بیدی به سپس ديدگاه فردوسي اشاره كرد و گفت: ارسطو معتقد است عالي‌ترين درجه شجاعت، خرد را وادار مي‌كند كه با دشمن به مقابله بپردازد و درمي‌يابيم كه اين مسئله اوج شجاعت را به تصوير مي‌كشد. شجاعت، صفت اصلي پهلوانان، رزمندگان و جنگجويان است. شجاعت پهلوان، قلدري نيست و نمونه آن شجاعت رستم، سهراب، سياوش و... در شاهنامه است.

اين استاد دانشگاه همچنين به عواطف اخلاقي شاعران ايراني اشاره كرد و يادآور شد: عواطف اخلاقي در شعر «ميازار موري كه دانه‌كش است» از حد انساني هم فراتر رفته است و در «بني آدم اعضاي يكديگرند، كه در آفرينش ز يك گوهرند» نكته‌هاي اخلاقي زيبايي به‌چشم مي‌خورد، ملتي كه چنين فضايلي دارند، بايد به خود ببالند، زيرا اين اشعار هويت ايراني را دربردارد.

وي افزود: ناصرخسرو نيز بر طبق همين مضامين انساني نوشته است كه «خلق همه يكسره نهال خداوند است». در اشعار پروين اعتصامي نيز جلوه اين روايات را مي‌بينيد. سراسر ديوان پروين همين مفاهيم را دربردارد و هنگامي كه كتاب «دين در محدوده عقل» كانت را مي‌خوانيم، به قدري مضامين آن تقابل خير و شر و برگرفته از مفاهيم ايراني است كه گاهي ما ايراني‌ها با خواندن اين كتاب احساس مي‌كنيم بندهش و دينكرد مي‌خوانيم.

اين استاد دانشگاه به منابع فردوسي اشاره كرد و گفت: منابع فردوسي كتاب «اوستا» و «خداي‌نامه»‌ است كه متأسفانه امروزه خداي‌نامه در دست ما نيست، ولي كتاب‌هاي ارزشمندي نظير «دينكرد»، «بندهش» و «ارداويرافنامه» موجود است كه نشان مي‌دهد فردوسي سند تاريخي در دست داشته است.

استاد دانشگاه شهيد بهشتي خاطرنشان كرد: مسئله كليدي شاهنامه خردورزي و مملو از رفتار خردمندانه است. «نوس» واژه‌اي يوناني و به معني جوهر الهي، روحاني و نوراني است كه منشا حركت خردمندانه است. نوس يوناني، خرد را دربردارد و خردي كه فردوسي مي‌گويد، يكي از ايزدان و امر روحاني است كه مي‌توان آن را مبدأ سنجش ناميد، انسان خردمند هر دو جهانش را به‌دست مي‌آورد و با خرد مي‌توان به بهشت دست ياف




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

يك ايرا‌ن‌شناس و مدرس ادبيات فارسي:

  اخلاق ايراني در شاهنامه‏ فردوسي متبلور است


رقيه كريم‌زاده نقشينه
رقيه كريم‌زاده نقشينه
گزارشگر : آناهيد خزير

قهرماني در دنياي شاهنامه، تنها محدود به دلاوري در ميدان جنگ نيست، خردمندي هم لازمه قهرماني است، پيروزي‌هاي مادي با پيروزي‌هاي معنوي به هم پيوسته‌اند و اين همان چيزي است كه در زندگي ايرانيان وجود دارد.\
"رقيه كريم‌زاده نقشينه" ايران‌شناس و مدرس ادبيات فارسي با اعلام اين مطلب، درباره تجلي شاهنامه در فرهنگ ايران زمين به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: تنها يك ايراني مي‌تواند جواب مسائل خود را در شاهنامه بيابد و در تجليات فرهنگ ايران زمين، بسياري از مظاهر فرهنگي شاهنامه در آداب و رسوم مردم نمايان است.

وي افزود: شاهنامه، نه تنها بزرگ‌ترين و ارزشمندترين دفتر شعري است كه از روزگار سامانيان و غزنويان
قهرمانان شاهنامه نمونه‏ انسان‏هايي هستند كه حس افتخار، عشق به وطن و علاقه به آيين و كيش در وجود آن‏هاست
به جاي مانده، بلكه مهم‌ترين سند عظمت زبان فارسي و روشن‌ترين گواه شكوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران كهن و بنيان استوار مليت ايراني است.

اين مدرس و پژوهشگر خاطرنشان كرد: قهرمانان شاهنامه نمونه‏ انسان‏هايي‌اند كه حس افتخار، عشق به وطن و علاقه به آيين و كيش در وجود آن‏هاست. احساسات عميق وطني و تعاليم لطيف اخلاقي در آن، همه جا جلوه يافته و فردوسي، اين احساسات را به سادگي و روشني بيان مي‌كند و از پيرايه‌سازي و سخن‌پردازي دوري مي‌جويد.

مولف كتاب «ادبيات فارسی 1» يادآور شد: وقتي از شاهنامه، صحبت به ميان مي‌آيد آن چه مورد بحث است يك كتاب و يا يك شاعر نيست، بلكه اين اثر از يك ملت، يك فرهنگ و يك دنيا سخن
شاهنامه يك نمونه والاي شعر واقعي است كه شاعر، انواع مطالب را از رزمي و بزمي گرفته تا اخلاق، خرد و عقيده و باور، همه را با قدرت شاعري بي‌مانند بيان مي‌كند
مي‌گويد. 

وي افزود: شاهنامه يك نمونه والاي شعر واقعي است كه شاعر، انواع مطالب را از رزمي و بزمي گرفته تا اخلاق، خرد و عقيده و باور، همه را با قدرت شاعري بي‌مانند بيان مي‌كند، به گونه‌اي كه انسان با قهرمانان آن همدلي پيدا مي‌كند و باورهاي خود را در باورهاي قهرمانان آن مي‌جويد و مي‌آموزد. قهرمانان شاهنامه و اعمال آن‌ها، تجسمي از آرزوهاي خود آن‌هاست و عبرت‌جويي از داستان‌ها، معرف بينش خود فردوسي است.

مولف كتاب «ادبيات فارسي 2» خاطرنشان كرد: كم‏تر كتابي را در جهان مي‌توان نام برد كه تارهاي پيچيده پيوند بشري را از عشق، مهرباني، فروتني، خردمندي گرفته تا بيداد، آز و غرور را در ميان افراد جامعه و بين گروه فرمان‌بران و فرمان‌روايان، به طور دقيق، هنرمندانه و شاعرانه نشان داده
فردوسي در شاهنامه، ايران را جايگاه دليران، پهلوانان و آزادگاني معرفي مي‌كند كه همه، خداپرست هستند و متوكل به پروردگارند و به كاري دست نمي‌زنند مگر از پروردگار ياري بطلبند
باشد.

وي افزود: عنصر اصلي داستان‌هاي فردوسي، ستايش فضيلت‌هاي آدمي است كه شاعر تا آخرين حد از قدرت و ساختار تخيل خويش بهره مي‌گيرد و آن‌ها را توصيف مي‌كند. وسعت ديد، قدرت بيان و ساختار اساسي فكر شاعر است كه به شعر او روح مي‌بخشد و هر خواننده‌اي با خواندن اين اشعار، خود تبديل به گوينده و آفريننده مي‌شود.

مولف كتاب «زبان و ادبيات فارسي» به ديدگاه فردوسي درباره ايران اشاره كرد و گفت: فردوسي در شاهنامه، ايران را جايگاه دليران، پهلوانان و آزادگاني معرفي مي‌كند كه همه خداپرست هستند و متوكل به پروردگارند و به كاري دست نمي‌زنند مگر از پروردگار ياري بطلبند.

وي افزود: اين پهلوانان و آزادگان، كاري با دروغ، حيله و نيرنگ ندارند و علاوه بر داشتن صفات ملي و پهلواني، داراي جوانمردي، سخنوري، ساده‌دلي، شجـاعت، راســـــت‏گويي، نيكو
فردوسـي مي‏خواهد كه شخصيت داستان‏هايش، مظهر خصال شايسته و بزرگ‌منشي و جوان‏مردي باشند
عهدي و بزرگ‌منشي هستند و جلوه‏گري اين سجايا، در بعضي از شخصيت‌ها، بارزتر است و هر كدام از شخصيت‌هاي داستاني، جايگاه خاص خود را دارند.

كريم‌زاده نقشينه به داستان‌هاي شاهنامه اشاره كرد و گفت: در داستــــان‌هاي شاهنامه، شخصيت رفتاري قهرمانان داستان، در گفتارهاي آنان نشان داده شده است؛ ساده‏دلي و صفاي باطن اسفنديار، خودبيني رستم، دورانديشي پشوتن و...

اين پژوهشگر و مدرس ادبيات فارسي افزود: فردوسي حوادث وحشت‌زاي را با فلسفه عقلي و حكمت عملي اخلاقي، چنان توجيه مي‌كند كه خواننده را قانع و خرسند مي‌سازد. او با تيزبيني شگفت‌انگيز خود، نكات اخلاقي، حكمي و موضوعات
وسعت ديد، قدرت بيان و ساختار اساسي فكر شاعر است كه به شعر او روح مي‌بخشد و هر خواننده‌اي با خواندن اين اشعار، خود تبديل به گوينده و آفريننده مي‌شود
گوناگون و متنوع زندگي را برمي‌شمارد و محروميت‌ها و جنبش‌هاي فكري و فرهنگ ايرانيان را در فراز و نشيب‌ها بازگو مي‌كند.

وي افزود: فردوسي آزادگي، خردورزي، دانش‌پژوهي، هنرگرايي، اصالت، نيكوكاري و راستي را وسيله سرافرازي و پيروزي ملت ايران مي‌داند و همگان را به خردورزي، دادپيشگي، نيك‌انديشي، نيك‌كامي، آزادگي، فضيلت‌جويي و... رهنمون مي‌شود.

اين ايران‌شناس يادآور شد: فردوسـي مي‏خواهد كه شخصيت داستان‏هايش، مظهر خصال شايسته و بزرگ‌منشي و جوان‏مردي باشند. پس مي‏توان اين اثر را به دليل كيفيت معنايي و كميتي آن، يكي از بزرگ‏ترين آثار ادبي جهان دانست.

وي در خاتمه تصريح كرد: اگر كل انديشه‌هاي اخلاقي را به دريايي تشبيه كنيم، تك‌تك موضوعات اخلاقي، مثل گوهرهايي هستند كه فردوسي آن‏ها را به شكل هنرمندانه بيان كرده است.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

دكتر مهدي محبتي:

  دين و دانش، پايه اصلي جهان‌شناسي فردوسي است



دكتر مهدي محبتي
دكتر مهدي محبتي
گزارشگر : آناهيد خزير

دين و دانش دو مبنا و پايه اصلي جهان‌شناسي فردوسي است كه بر اين اصول نظريه‌هاي خود را پايه‌ريزي كرده و بزرگ‌ترين شاهكار خود شاهنامه را براي جهانيان سروده است.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دكتر مهدي محبتي، استاد دانشگاه با بيان اين مطلب گفت: فردوسي مانند هر متفكري دو مبنا را پايه اصلي جهان‌شناسي خود قرار داده است كه بر اساس اين دو مبنا يعني دين و ايمان، خرد و دانش نظريه‌هاي بلند خود را پايه‌ريزي كرده است.

وي كه در هشتمين مجموعه از درس گفتارهاي فردوسي سخن مي‌گفت با اشاره به ايدئولوژي افزود: هر عقيده‌ و ايدئولوژي كه بر مبناي دانش نباشد از نظر فردوسي كارساز نيست، ايمان و دين، خرد و دانش در نگاه فردوسي مانند نور و چراغي است كه اگر نباشد انسان راه به جايي نخواهد برد.

اين استاد دانشگاه به علم و دانش اشاره كرد و گفت: علم و دانش نخستين و مهمترين مبناي فكري فردوسي است و خرد كه نتيجه دانش‌گرايانه است بيشترين بار تأكيدي را در شاهنامه فردوسي دارد. 

اين شاهنامه پژوه به پشتوانه دين و خرد در زندگي انسان‌ها اشاره كرد و گفت: انسان در اين هستي بايد پشتوانه‌اي داشته باشد كه اين پشتوانه ايمان، دين، دانش،
علم و دانش نخستين و مهمترين مبناي فكري فردوسي است و خرد كه نتيجه دانش‌گرايانه است بيشترين بار تأكيدي را در شاهنامه فردوسي دارد
خرد و عشق است و انساني كه بي‌پشتوانه است نمي‌تواند شاهكار خلق كند. 

مولف كتاب «فارسي عمومي نو با نگاهي تازه به شيوه ساخت، پرداخت و دريافت اثر ادبي» يادآور شد: تمام شاهكارها محصول عشق و ايمان است كسي كه عاشق نباشد نمي‌تواند شاهكاري كه فردوسي خلق كرد، بيافريند.

وي افزود: فردوسي نگره‌هاي خود را درباره ادبيات و اثر ادبي در شاهنامه آورده است، مهم‌ترين ركن نگره ادبي فردوسي فهم اين مسأله است كه آيا يك اثر ادبي از ساحت ادبي برخوردار است يا از اجزاي پراكنده شكل گرفته است.

اين ادبيات‌پژوه به مقايسه مثنوي و شاهنامه پرداخت و خاطرنشان كرد: در مثنوي هر دو مصرع هم‌قافيه مي‌شود و دست شاعر باز است و به‌راحتي مي‌تواند شعر بگويد، مثنوي از نظر فرمي ساده‌ترين نوع شعر در ادبيات فارسي است اما در شاهنامه كار شاعر بسيار مشكل مي‌شود.

نويسنده كتاب «بدیع نو: هنر ساخت و آرایش سخن»، افزود: پي‌افكندن يك طرح، زمينه ذهني مي‌خواهد كه فردوسي در شاهنامه از نظم، كاخي بلند مي‌سازد و در ذهن او كل اين كاخ بلند يك معنا دارد. شاهنامه به مثابه يك درخت است كه ريشه‌هاي آن در دوره جواني فردوسي شكل گرفته و ميوه‌هايش در دوره كهنسالي به بار مي‌نشيند.

محبتي به بيت ابتداي شاهنامه اشاره
هيچ شاعري درباره خداوند شعري به استحكام فردوسي نگفته است، اين شاعر بزرگ شروع را متناسب با متن نوشته است
كرد و گفت: در بيت به‌ نام خداوند جان و خرد، كزين برتر انديشه برنگذرد/ بيست سال انديشه نهفته شده است هيچ شاعري درباره خداوند شعري به استحكام فردوسي نگفته است، اين شاعر بزرگ شروع را متناسب با متن نوشته است.

اين شاهنامه‌پژوه به عصاره خرد اشاره كرد و گفت: جان عصاره خرد و خرد عصاره حس و حس نتيجه تكامل جماد به نبات است، نبات علاوه بر وجود و حركت حس دارد و حيوان علاوه بر وجود فهم دارد و انسان در وجودش دو نيروي فوق‌العاده دارد. 

وي افزود: عقل مجموعه حس‌هايي است كه از طريق حواس مشترك در وجود ما قرار گرفته و در اين مخروط هستي خدا تنها جان و خرد را خلق مي‌كند و مي‌بينيم فردوسي در تك‌تك ابياتش انديشيده است. 

نويسنده كتاب « المعجم فی آثار ملوک العجم» افزود: ديدگاه فردوسي درباره ابياتش در شاهنامه بسيار گسترده و خردگراست، از اين رو معتقد است اگر يك واژه از نظر من بيهوده در شاهنامه رد شود به خودم تسليت خو اهم گفت زيرا در تك‌تك واژه‌ها، داستان‌ها و گفته‌هايم انديشيده‌ام.

اين استاد ادبيات دانشگاه به واژه «هش» در شاهنامه به معني هوشيار اشاره كرد و گفت: هش در شاهنامه به معني عقل نيست و قدرت عقل را نشان نمي‌دهد بلكه بر اسرار
فردوسي معتقد است اگر يك واژه از نظر من بيهوده در شاهنامه رد شود به خودم تسليت خو اهم گفت زيرا در تك‌تك واژه‌ها، داستان‌ها و گفته‌هايم انديشيده‌ام
هستي و با معناي دين و خرد فردي پيوند مي‌خورد آدمي كه گيج و خواب‌آلود است نمي‌تواند هوشيار باشد.

نويسنده كتاب «پهلوان در بن‌بست» افزود: چه چيزي در ذهن فردوسي است كه جواني خويش را فداي خلق اين اثر بزرگ مي‌كند؟ اين شاعر فرزانه حيات غريزي را رها مي‌كند و به معنويت‌گرايي پيوند مي‌خورد و به سمت نوع ديگري بودن حركت مي‌كند و اينجا آغاز حيات معنوي فردوسي است كه از لذت‌هاي دنيوي مي‌گذرد و به معنويت دست مي يابد. 

وي افزود: براي فهم نگره‌هاي ادبي فردوسي توجه به ظرايف لازم است زيرا شاهنامه تنها محصول ذهني فردوسي نيست بلكه شاهنامه تمام زندگي فردوسي است كه به صورت كتاب درآمده و مهمترين كليد شاهنامه توجه به ساختار آن است.

وي با اشاره به شناخت فردوسي خاطرنشان كرد: گام نخست براي شناخت فردوسي خود شاهنامه است و هيچ چيز بالاتر از خود شاهنامه نيست، گام دوم نام فردوسي به عنوان يك انسان خوش‌نام است كه در فرهنگ پهلواني مهمترين مسأله نام انسان است كه به نيكي ياد شود از اين رو فردوسي از طريق شاهنامه تولد دوباره كرده است. 

وي در ادامه با اشاره به تاريخ ايران باستان يادآور شد: هدف فردوسي انتقال ايران باستان به روزگار كنوني است و شاهنامه پل انتقال معنويت ايران باستان به معنويت ايران اسلامي است، فردوسي نگهدار زبان پارسي و
هدف فردوسي انتقال ايران باستان به روزگار كنوني است و شاهنامه پل انتقال معنويت ايران باستان به معنويت ايران اسلامي است
نخستين راه خود شاهنامه است.

نويسنده كتاب «سیمرغ در جستجوی قاف» افزود: تذكره‌ها مهمترين منابع در كشف ادبيات گذشته است و ادبيات مهمترين ميدان شناخت تاريخ و فرهنگ ماست نه كتاب‌هاي تاريخي، زيرا مورخ در آن روزگار مجبور است به كام دل سلطان و پادشاه حرف بزند اما اديب اينگونه نيست.

اين استاد دانشگاه يادآور شد: در دوره فردوسي شخصيت واقعي سلطان محمود از كتاب‌هاي تاريخي به‌دست نمي‌آيد بلكه از ديوان ناصرخسرو مي‌توانيم آن را ببينيم. شاعر گاهي اوقات براي دل خود حرف مي‌زند و اگر از كتاب‌هاي تاريخي به مسأله‌اي بنگريم از طريق ادبيات اين ذهنيت مي‌شكند.

وي افزود: ادبيات فارسي آزمايشگاه بزرگ تاريخ گذشته ماست و نسل فردا وضعيت ما را از نوشته‌ها و گفته‌هاي ما مي‌بينند زيرا ادبيات نقل وقايع نيست بلكه بيان آرمان‌هاست. همچنين ديدگاه‌هاي شاعراني نظير سعدي، خاقاني، انوري و... درباره فردوسي مهمترين منابع كشف فردوسي بزرگ است و از اين روست كه سعدي مي‌فرمايد: چه خوش گفت فردوسي پاكزاد، كه رحمت بر آن تربت پاك باد/.

هشتمين مجموعه از درس‌گفتارهای درباره فردوسی به «نگره‌هاي ادبي فردوسي» اختصاص داشت كه عصر چهارشنبه 16 تيرماه با سخنراني دكتر مهدي محبتي، استاد دانشگاه در شهركتاب مركزي برگزار شد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

درباره قطب علمی فردوسی شناسی و ادبيات خراسان

کتابخانه قطب علمی فردوسی شناسی و ادبيات خراسان

فراخوان مجله دانش و خرد فردوسی

قطب علمي گروه زبان وادبيات فارسي دانشگاه فردوسي به دلايلي آشكار گرايش “فردوسي شناسي و ادبيات خراسان” را براي زمينة پژوهشي خود انتخاب كرده و به موازات اجراي پژوهشهاي عام در پهنة ادبيات خراسان، در مرحلة نخست تأكيد ويژة خود را بر فردوسي و شاهنامه گذاشته، زيرا براين باور است كه فردوسي نه تنها ستون اصلي زبان فارسي كه محور تماميت فرهنگي ايران نيز هست. بر گرد نام اوست كه مي توان در لحظه هاي بحراني وحساس تاريخي هويت فرهنگ و تمدن ايران را، كه در گذشته ها در عرصة دانش و فرهنگ منطقه به مثابة ابرقدرتي صاحب نام عمل مي كرده، استوار نگه داشت و راه را بر تجاوزگران به حيثيت تاريخي و فرهنگي اقوام آريايي بست. چتري كه فردوسي با كار و انديشة خود گسترده فراگير تر از آن است كه بتوان پهناي آن را ناديده گرفت و يا فكر تجاوز و خرد ان?اري آن را به مخيله راه داد. بنا براين پرداحتن جدي به كار و انديشه و توانايي هاي ادبي و فرهنگي او و تحليل و بررسي كار ستر?ش شاهنامة بزرگ، بر همة اديبان و ادب دوستان اگر لازم باشد، براي گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه فردوسي مشهد واجب است.


ریشه گاه :

http://www.cef.ir/coms/indexfa.php





لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..



پاسخ های ارد بزرگ به پرسش هایی پیرامون آزادی :


* آزادی چیست ؟
ابزار پیراستن نارستی های آدمیان است .


* دشمنان آزادی چه کسانی اند ؟
خودکامگان
گروه هایی که بی هماورد ، دستگاه فرمانروایی را در اختیار می گیرند .


* آیا آزادی بستر هرج و مرج ، شورش و بی بند و باریست ؟
آزادی خود بزرگترین مانع هر نوع هرج و مرجی است .


* عده ایی می گویند آزادی غرب را به فساد رساند ؟
آنها پیشینه اروپا و باختر را نمی دانند
این بخش از جهان امروز پاکترین دوران خویش را تجربه می کند .


* بدترین تعریف از آزادی چیست ؟
همین موردی که شما گفتید ، برابر دانستن آزادی با بی بند و باری !


* چرا عده ایی این تعریف را از آزادی دارند ؟
چون بیم دارند داشته هایشان از دست برود
آنها می دانند وجود آزادی رسوایشان می کند
پس به بدترین شکل ممکن آن را هجو می کنند .


* آزادی فکر و بیان کی بدست می آید ؟
آن گاه که بتوان خودکامگان را با قوانین و هنجاری درست مهار کرد .


* چه کسانی بزرگترین مدافعان آزادیند ؟
از خود گذشتگان
آنانی که قدرت را بدون ترس به دیگری واگذار می کنند .


* آزادی دارای چه ویژه گی اساسی است ؟
ارزیابی و نقد ، بزرگترین ویژه گی آن است .
آنگاه که ارزیابی نباشد کاستی ها بر ملا نمی شود .
پلشتی روز افزون می گردد و نامردمان به نابکاری خود ادامه می دهند .


* آیا از دیدگاه شما آزادی تنها در اندیشه و بیان خلاصه می شود ؟
رسیدن به چنین هدفی خود موجب پیدایش آزادی در میدانهای دیگری همچون اقتصاد می گردد .


* آیا واژه آزادی برای ایرانیان وارداتی است ؟
ایرانیان خود نخستین منادیان آزادی بوده اند
آزادی همواره یکی از خواسته های مهم مردم ایران بوده است
مجلس ریش سفیدان در تمامی سلسله های باستانی ما وجود داشته است .
در دوره اشکانیان بارها این مجلس پادشاه ایران را تغییر داد .
حال آنکه اروپا در دست فرمانده هان نظامی بود .
آزادی در ایران نه تنها وارداتی نیست بله زایشگاه و رویشگاه آن نیز هست .


* چرا خودکامگان نمی توانند خواست رسیدن به آزادی را ، از اذهان مردم پاک کنند ؟
چون آزادی آمیخته است با سرشت آدمی .
آدمها می خواهند در سرنوشت خود و فرزندانشان سهیم باشند .
نداشتن آزادی موجب بغض و کینه همگانی می گردد .


* چرا عده ایی آزادی خواهی را نتیجه و برآیند میل حیوانی انسان می دانند ؟
آزادیخواهی برآیند پاک ترین منش آدمیست .
نتیجه خرد است .
خواستی است آسمانی .
تنها کسانی در راه آزادی گام بر می دارند که خواسته های فردی خویش را فراموش کرده اند .
 

 

 

 

 

ریشه گاه :
http://bufsystem.persianblog.ir/post/179



آزادی تنها نام یک میدان نیست !!!







لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 



سرپرست اداره فرهنگي وارتباطات سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي گفت: تاپايان سال جاري مجموعه باغ آرامگاه فردوسي و خيام بيشترين آمار بازديد كنندگان خارجي را به خود احتصاص داده‌اند.



به گزارش مرکز خبری امید به نقل از سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي محمدرضا پهلوان افزود: طبق آمار و اطلاعات به دست آمده از بازديد كنندگان موزه‌ها و بناهاي تاريخي استان در 9 ماهه اول سال 86 آرامگاه فردوسي با 2 هزار و 174 نفر و آرامگاه خيام با 2 هزار و 12 نفر بيشترين آمار بازديد كننده خارجي را داراست.
وي ادامه داد: بناي هارونيه با هزار و 864 نفر، آرامگاه عطار با 924 نفر، موزه توس با 551 نفر و موزه مردم شناسي رباط ويراني با 183 نفر بازديد كننده خارجي به ترتيب پس از آرامگاه فردوسي و خيام بيشترين بازديد كننده خارجي را در 9 ماهه اول سال جاري داشته‌اند.
پهلوان خاطرنشان كرد: در اين مدت مجموعاً 7 هزار و 775 نفر بازديد كننده خارجي از اين اماكن تاريخي بازديد كرده اند.
وي كشورهاي عربستان سعودي، پاكستان، دبي، عراق، بحرين، كويت، آلمان، ايتاليا، ژاپن و فرانسه را از جمله كشورهايي عنوان كرد كه جهت بازديد به اين اماكن فرهنگي‌، تاريخي مراجعه كردند.
سرپرست اداره فرهنگي و ارتباطات سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي اذعان داشت: علاقه مندان بازديد از موزه‌ها و مجموعه‌هاي تاريخي مي‌توانند همه روزه صبح‌ها از ساعت 9 الي 12 و بعدازظهرها 14 الي 16 به اين اماكن مراجعه كنند.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . ارد بزرگ



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

نکوداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

نشست علمی و فرهنگی نکوداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی در موسسه بین‌المللی گفت و گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها برگزار شد

 آنچه در پی می آید گزارشی است از برنامه نشست علمی و فرهنگی نکوداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، که از سوی گروه هنر و ادبیات موسسه بین‌المللی گفت و گوی رهنگ‌ها و تمدن‌ها و در محل آن موسسه برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی موسسه بین المللی گفتگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، در این مراسم که بیش از صد تن از استادان و اهالی فرهنگ و اندیشه حضور داشتند؛ سیدمحمد خاتمی، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن، احمد مسجد جامعی و دکتر سید عبدالحمید ضیایی به سخنرانی پرداختند. [رونمايي از تنديس فردوسي در كتابخانه‌ملي]

در ابتدا پس از خواندن آیاتی از قرآن محيد، مجری برنامه  با اشاره به برنامه‌ریزی‌های موسسه بین‌المللی گفت و گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها جهت استمرار و تداوم نشست‌های علمی و فرهنگی از یکی از اعضای هیات مدیره موسسه برای ایراد سخنرانی دعوت کرد.

احمد مسجد جامعی وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد اسلامی، که محور سخنرانی خویش را تصویر سازی و نگارگری بر اساس داستان‌های شاهنامه قرار داده بود، به بررسی تصویرگری شاهنامه در دوره‌های مختلف تاریخ ایران پرداخته و از شاهنامه به عنوان داستان ملی ایرانیان که با جان و خرد آنان آمیخته است و در همه فراز ها و فرود های تاریخی به گونه ای پیوسته مورد اقبال و توجه هنرمندان و جامعه هنری بوده، نام برد
و ی در این زمینه افزود: این اثر دربردارنده داستان های حماسی و پهلوانی و موضوعات متنوع ملی و میهنی است، گزارش ها، مضامین و روایت های پندآموز این اثر به نحوی است که قابلیت های تصویری بالایی دارد از این رو زمینه ای را فراهم آورده است که از مهمترین کتاب های ایرانی برای تصویرگری محسوب می شود.[فردوسي رمان فارسي را بنياد گذاشته بود]

سپس حجت الاسلام والمسلمین سیدمحمد خاتمی رییس موسسه بین المللی گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها با طرح این پرسش که چرا فردوسی را حکیم می‌نامند، سخنان خویش را آغاز کرد.[خوشحاليم كه مي‌توانيم براي فردوسي بزرگداشت بگيريم]
 و ی با تاکید بر این که حکیم خواندن بزرگ ادب فارسی از روی تفنن نبوده، به نکته‌هایی درباره حکمت و فلسفه پرداختند تا موضوع روشن‌تر شود.
سیدمحمد خاتمی در ادامه اظهار داشت: وقتی ما به شاهنامه نگاه می‌کنیم در نگاه اول یک اثر ادبی است و البته هدف ادبیات اگر ما به فرهنگ اصیل خود توجه کنیم چیزی بیش از صناعت‌هایی است که در تناوب گفتار به کار می‌رود، هدف فرزانگی، اخلاق و حکمت است و به هر حال اثر فردوسی در نگاه اول یک اثر ادبی است که به صورت نظم بیان شده است، نوع این ادب حماسه است و مضمون آن اسطوره. وقتی ما از حماسه و اسطوره صحبت می‌کنیم هر دوی این ها به شدت با خیال سر و کار دارد. خیال پردازی وقتی با حماسه و اسطوره همراه باشد، مساله خیال مضاعف می‌شود. هنر بی‌مانند فردوسی این است که اسطوره را در قالب حماسه چنان بیان می‌کند که ظرفی فوق‌العاده ممتاز برای بیان نظر و حکمتی است که در آن حکمت، خیر، زیبایی و حقیقت یکی است.
رییس جمهور سابق کشورمان هم چنین با اشاره به مفهوم حکومت و گونه‌های آن در دنیای قدیم و دنیای جدید، اینکه فردوسی از قوم ایرانی می‌گوید و درباره حکومت و حکمرانی به موضوع فرهی می‌پردازد، فرهی را فرزانگی نام نهاده و بر این پایه که فردوسی کسی را شایسته حکومت دانسته که باید از فرزانگی و حکمت نظری و عملی برخوردار باشد، اظهارداشت "فردوسی افلاطونی است و افلاطونی می‌اندیشد".
خاتمی کلام خویش را این گونه به پایان رسانید که فردوسی نماینده بزرگ فرهنگ ممتاز ایرانی است که با اسلام هم بارور شده است و امروز ما نیاز داریم با فرهنگی که منشاء هویت ماست و فردوسی بیانگر او بود، با توجه به فرهنگ امروز ما که به شدت مضطرب و آشفته است، گفت و گو کنیم و نیز با این ایده که در گفت و گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها می‌توان از نگاه فردوسی و از نگاه هویت ممتاز ایران به گونه‌ای که فردوسی بیان می‌کند، با فرهنگ‌های دیگر سخن گفت و وارد گفت و گو شد.

در ادامه این نشست علمی و فرهنگی، مجری برنامه ضمن پاسداشت مقام علمی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن، وی را به جایگاه فراخواند.
"اگر شاهنامه نبود، ایران چه می شد؟" عنوان سخنرانی ایشان بود. استاد اسلامی ندوشن در ابتدا از نولدکه، ایران شناس آلمانی، و عبارت شنیدنی اش «شاهنامه کتابی است که هیچ ملتی نظیر آن را ندارد» سخن گفت و پیرامون اهمیت این عبارت و نقش مهم شاهنامه در سرنوشت ایران و ایرانی توضیحاتی داد.
دکتر اسلامی ندوشن در پاسخ به این پرسش که اگر شاهنامه نبود ایران چه می شد؟ و درباره کار سترگ حکیم توس به نکته هایی مهم پرداخت:  واقعیت این است که ایران حافظه تاریخی اش را از دست می داد یعنی که از یک دورانی به قبل حافظه ایرانی گم شده بود، نتوانسته بود به یاد آورد و البته ایران، دوران تمدن سازی را گذرانیده بود و لازم بود این گذشته به یاد بماند و شاهنامه این کار را کرده است، هیچ کتاب دیگری نمی توانست این کار را بکند، اگر شاهنامه نبود این حافظه از دست می رفت. وی در فرازی دیگر از سخنرانی خویش به اهمیت کوشش های فردوسی در استحکام بخشیدن به زبان فارسی اشاره کرد و به موضوعی پرداخت که جای اندیشیدن بسیار دارد: ما امروز هنوز در واقع به زبان فردوسی در هزار سال پیش حرف می زنیم و می خوانیم، در حالی که زبان های دیگر این طور نیست، نسل امروزی انگلستان زبان شکسپیر را به آن معنا نمی فهمد، اگر برای اش معنی نکنند، تفسیر نکنند، خوب متوجه نمی شود و یا در زبان فرانسوی[بزرگداشت حماسه‌سراي بزرگ ايران]

هم چنین، در این برنامه دکتر سید عبدالحمید ضیایی، پژوهشگر ایرانی، با اشاره به زمانه فردوسی، به ارائه تصویری از جامعه معاصر این شاعر و حکیم ایرانی پرداخت و یاد آور شد:  روزگار فردوسی، روزگار غریبی بود، از سویی ترکان نو مسلمان غزنوی از شمال شرق و اعراب از جنوب غربی با هم یگانه و متحد شده و حاکمیتی بیگانه را در ایران پایه ریزی کرده بودند، نیاز مند نیروی فیزیکی و سلاح ترکان غز بودند و ترکان نیازمند توجیه جنایات و کارهای ناصواب خویش.
 وی در ادامه سخنان خویش، شاهنامه را کتابی هول آور و هراس انگیز دانست، کتابی که در آن حکیم طوس از این که در لاهوت و ماوراء غرق شده و از واقعیت های زندگی غفلت ورزد، سخت پرهیز کرده است و بر خلاف دیگر شاعران که معرفت آنها در مرحله منش و نظریه متوقف مانده است، شاهنامه را آمیزه ای از منش و کنش دانست که می تواند راهنمای عملی سلوک اجتماعی به شمار آید. و با احترام به آراء اثرگذار عارفانی چون ابن عربی،حافظ، مولانا و... ابراز داشتند که این بزرگان از توجیه زیستن بر خاک و تبیین ظاهر زندگی ناتوان بوده و باطن گرایانی ژرف اندیش اند که در پیچ و خم نظریات عرفانی گرفتار آمده اند اما شاهنامه آشتی زمین و آسمان یا ناسوت و لاهوت است.

دکتر ضیایی خرد گرایی فردوسی را مهم تر و ارجمند تر از عقل گرایی دیگر شاعران و متفکران ایرانی برشمرد و افزود: بیش از سایر شاعران، در کتاب شاهنامه ستایش خرد دیده می شود، آن هم خرد آزاد. گر چه ناصرخسرو ابیاتی گرانسنگ در باب خرد دارد اما خرد ناصرخسرو در خدمت توجیه عقاید اسماعیلیه به کار رفته است، به علاوه فردوسی حدود و حریم عقل را نیز مشخص نموده و با لحنی ادیبانه و بسیار مودبانه به نقد نارسایی های عقل جزوی پرداخته است. بر خلاف شاعران عارفی چون عطار و مولانا که با گزنده ترین و تندترین الفاظ، عقل جزوی را فرو کوفته و از هیچ طعن و لعنی در حق آن فروگذار نکرده‌اند.
وی در پایان نیز تاکید کرد: نیاز به شاهنامه در هر زمانی که خرد، خوار و جادو ارجمند شود و شادی بن‌مایه زندگی نباشد و خرد و جان بی‌حرمت باشد، امری واضح و بی نیاز از دلیل و برهان است.

گفتنی است در این برنامه علمی و فرهنگی دکتر شیرین بیانی، دکتر سید ابوطالب میرعابدینی، دکتر حسین معصومی همدانی، استاد فریدون مجلسی، دکتر محمد جواد فریدزاده، دکتر احمد جلالی، دکتر محمد دهقانی، دکتر مصطفی معین، دکتر هادی خانیکی،حجت الاسلام والمسلمین محمد علی ابطحی،دکتر فیاض زاهد، مهندس جیحونی،سید مصطفی تاج زاده،مصطفی رحماندوست،فریدون عموزاده خلیلی،اصغر محمد خانی ،فخرالسادات محتشمی پور و شخصیت‌های علمی، فرهنگی،سیاسی و نیز جوانان محقق و علاقه‌مند حضور داشتند.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..



به کوشش :  علي موسوي گرمارودي
    
       

در روزگار عيني‌ و همراهانش‌ سودا، شاهين، حيرت‌ و بعدها پيرو سليماني‌ و محمد جان‌ رحيمي‌ هرگز شاعر بزرگي‌ ظهور نكرده‌ و اگر در صد سال‌ اخير، جدا از نيما يوشيج، ايران‌ يك‌ سهراب‌ سپهري‌ به‌ جهانيان‌ معرفي‌ كرد (كه‌ شعرش‌ در هر جا كه‌ ترجمه‌ شد، با توفيق‌ چشمگير روبرو بود) و اگر در پاكستان‌ يك‌ محّمد اقبال‌ پارسي‌ گو ظهور كرد، در شعر تاجيك‌ هنوز كسي‌ ظهور نكرده‌ است‌ كه‌ از هفت‌ خوان‌ نقد روزگار به‌ سلامت‌ بگذرد، هنوز همان‌ سيدا و شوكت‌ بخارايي،رفيع‌ترين‌ قلّه‌هاي‌ ادبي‌ تاجيكان‌ در چند قرن‌ گذشته‌اند.> (2) اگر چه‌ اين‌ سخن‌ها بي‌گمان‌ از سر كمال‌ دلسوزي‌ است‌ و سعدي‌ در بوستان‌ فرموده‌ است:
نصيحت‌ كه‌ خالي‌ بود از غرض‌
چو داروي‌ تلخ‌ است، دفع‌ مرض‌
امّا از تكرار اين‌ نصيحت‌ها چه‌ فايده؟
بگذرم‌ از اينكه‌ در ايران‌ ما هم، اگر معيار شعر بلند، غزل‌ حافظ‌ باشد؛ پس‌ از حافظ، شاعري‌ در ابعاد او نداشته‌ايم. علاوه‌ بر اين،
تاجيكان‌ از قرن‌ها پيش، خود به‌ فراتر بودن‌ شعر حافظ‌ و امثال‌ او اعتراف‌ داشته‌اند. كمال‌ خجندي، ششصد سال‌ پيش‌ و در زمان‌ خود حافظ‌ مي‌گويد:
با لطف‌ طبع، مردم‌ شيراز از <كمال>
باور نمي‌كنند كه‌ گويم‌ خجنديم(3)
بنابراين، به‌ نظر من‌ به‌ جاي‌ اين‌ سخن‌ها بهتر است‌ در آثار شاعران‌ تاجيك‌ به‌ دنبال‌ استعدادهايي‌ باشيم‌ كه‌ ناشناخته‌ مانده‌اند؛ و يا در آثار آنان‌ به‌ جستجوي‌ رگه‌هاي‌ درخشان‌ قريحه‌ بپردازيم، نه‌ اينكه‌ نمونه‌هاي‌ نازل‌ يا مشكلات‌ شعرشان‌ را پيش‌ چشم‌ آوريم.
انتظار هم‌ نبايد داشته‌ باشيم‌ كه‌ شاعران‌ صد سال‌ اخير تاجيكستان، همه‌ برجسته‌ و داراي‌ قريحهِ‌ درخشان‌ باشند، مگر در طول‌ تاريخ‌ ادبيات‌ ما از همان‌ آغاز تا كنون، همه‌ برابر بوده‌اند؟ آيا شعر محمدبن‌ وصيف‌ سگزي:
اي‌ اميري‌ كه‌ اميران‌ جهان‌ خاصه‌ و عام‌
بنده‌ و چاكر و مولاي‌ و سگ‌ بند و غلام‌
كه‌ فاقد انسجام‌ و حتّي‌ سست‌ است؛ با شعر شاعر همدورهِ‌ وي‌ حنظله‌ بادغيسي‌ برابر است‌ كه‌ مي‌فرمايد:
مهمتري‌ گر به‌ كام‌ شير در است‌
شو خطر كن‌ زكام‌ شير بجوي‌
يا بزرگي‌ و عزّ و نعمت‌ و جاه‌
پا چو مردانت‌ مرگ‌ روياروي‌
ما، در طول‌ تاريخ‌ درخشان‌ ادبيات، حتي‌ كساني‌ داشته‌ايم‌ كه‌ رگه‌هايي‌ به‌ نشانهِ‌ استعداد و قريحهِ‌ والاي‌ آنان، در شعرشان‌ بوده‌ است‌ اما يا محيط‌ مساعد و يا استاد راهنمايي‌ نداشته‌اند كه‌ منبع‌ اصلي‌ اين‌ كان‌ گهر را كشف‌ كند و سر اين‌ چشمه‌ را كه‌ تنها <نمي> بيرون‌ داده‌ است، بگشايد تا رودي‌ خروشان، زلال‌ و روان‌ گردد.
در تذكره‌اي(4)، غزلي‌ از يك‌ شاعر موزه‌ دوز اراكي‌ ديدم‌ كه‌ تنها، مطلع‌ آن‌ درخشان‌ و عالي‌ بود؛ يعني‌ همان‌ <رگهِ‌ نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا>:
چشمان‌ تو خواب‌ از اثر بادهِ‌ ناب‌ است‌
بختم‌ شده‌ بيدار كه‌ اين‌ فتنه‌ به‌ خواب‌ است‌
امّا با ابيات‌ سست‌ و ضعيف‌ ديگر، غزل‌ را به‌ اين‌ جا رسانده‌ بود كه:
بر موزه‌ بزن‌ بخيه‌ كه‌ بغداد خراب‌ است!
من‌ در رويارويي‌ با شعر تاجيكان، همواره‌ در جستجوي‌ قريحهِ‌ والا بوده‌ام؛ اگر يافته‌ام، بركشيده‌ام، و اگر نيافته‌ام‌ بسيار گشته‌ام‌ تا در بي‌قريحگان‌ نيز شعر نسبتاً سالمي‌ را بيابم‌ و همان‌ را معرفي‌ كنم. زيرا همچون‌ صدرالدين‌ عيني‌ معتقد بوده‌ام‌ <به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك> باور خواهي‌ داشت‌ كه‌ نبيرهِ‌ رودكي، نبيرهِ‌ رودكي‌ است‌ و اگر فرصتي‌ بيابد و بكوشد، دگر باره، به‌ اصل‌ خود رجوع‌ خواهد كرد. من‌ در برخورد با شعر همزبانان‌ دلبندم‌ تاجيكان، كوشيده‌ام‌ چون‌ طوطي‌ باشم‌ كه‌ از دستر خوان‌ و سفرهِ‌ رنگارنگ‌ شعر آنان، تنها شكر بكاوم‌ و قند بجويم‌ نه‌ آنكه‌ حنظل‌ بر آرم‌ و پند بگويم. به‌ قول‌ سيداي‌ نسفي:
معني‌يي‌ در هر كه‌ مي‌بينيم‌ خدمت‌ مي‌كنيم‌
خانه‌ زاد اهل‌ فهم‌ و بندهِ‌ هوشيم‌ ما
چه‌ يك‌ رگه‌ باشد و چه‌ كان‌ بي‌پايان‌ و رودي‌ خروشان‌ و به‌ لطف‌ خداوند، به‌ دستاوردهايي‌ هم‌ رسيده‌ام: از جمله‌ شاعر جوان‌ گمنامي‌ به‌ نام‌ نذراللّه‌ عزيزيان‌ كه‌ چند سال‌ پيش‌ در اسفره‌ معلم‌ بود، و اكنون‌ در خجند خبرنگار هفته‌نامهِ‌ <نيلوفر> است‌ امّا شعري‌ دارد كه‌ هر چند زبان‌ آن، نسبت‌ به‌ زبان‌ بيدل، امروزين‌ است‌ امّا برخي‌ غزلهاي‌ بيدل‌ را تداعي‌ مي‌كند:
نيابد هيچ‌ كس‌ در شعر مأ‌وائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نخواند دفتر ثبت‌ نظرهايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نياز خلق‌ را در خويش‌ ديدن‌ كاري‌ آسان‌ نيست‌
دل‌ است‌ آئينه‌ باطن‌ هويدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
چراغي‌ مي‌شكوفد در افق‌ در ديدگان‌ شب‌
گواه‌ جلوهِ‌ مهتاب‌ سيمايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
برو در باغ‌ و بشنو آيت‌ سبز درختان‌ را
لب‌ هر برگ‌ مي‌جنبد به‌ ايمائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
دمي‌ فارغ‌ شو اي‌ گل‌ از فسون‌ نالهِ‌ بلبل‌
شنو افسانه‌هاي‌ روح‌ افزايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
سياهي‌ قلم‌ آميخت‌ با اشك‌ زلال‌ من‌
درون‌ رنگ‌ پنهان‌ است‌ پيدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
صدا چون‌ موميا از سنگ‌ لبهايم‌ برون‌ آمد
ز خاموشي‌ دميدنهاست‌ نجوايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
كمال‌ روح‌ و عصيان‌ غرور آموختم‌ از كوه‌
فلك‌ را مي‌خراشد دست‌ گيرايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ دريا مي‌رسد هر چشمه‌ گر دريا صفت‌ باشد
چنين‌ است‌ از پس‌ امروز فردايي‌ كه‌ من‌ دارم‌ (5)
اين‌ شاعر، هنوز مجموعهِ‌ چاپ‌ شده‌اي‌ هم‌ ندارد، و پيداست‌ كه‌ اگر در محيطي‌ مناسب‌ قرار گيرد و اين‌ جوشش‌ سرشار را با كوشش‌ بسيار، بياميزد، تاجيكستان‌ در آينده، يك‌ شاعر برجسته‌ خواهد داشت. انشاء الله.
امّا شعر امروز تاجيكستان‌ به‌ همين‌ جوان‌ ختم‌ نمي‌شود؛ ديروز و امروز استعدادهاي‌ برجسته، گوشه‌ و كنار بوده‌ و هستند.
ديروز اين‌ بيت‌ زيبا را از زفرخان‌ جوهري‌ خوانده‌ايم:
اي‌ آبشار نوحه‌ گر از بهر چيستي‌
چين‌ بر جبين‌ فكنده‌ ز اندوه‌ كيستي‌
دردت‌ چه‌ درد بود كه‌ ديشب‌ تمام‌ شب‌
سر را به‌ سنگ‌ مي‌زدي‌ و مي‌گريستي(6)
يا از فرزند او سهيلي‌ جوهري‌زاده: خوانده‌ايم‌ كه‌ گفته‌ است:
جانانه‌ گفت: فصل‌ بهار است‌ و وقت‌ گل‌
برگير جام‌ مي‌ كه‌ طرب‌ همنفس‌ بود
گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت‌
يك‌ سرمه‌دان‌ شراب‌ ز چشم‌ تو بس‌ بود(7)
اين‌ شعر، نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا و جوشش‌ بسيار در اين‌ شاعر است؛ گرچه‌ در كوشش، يعني‌ در بخش‌ بيروني، ضعفي‌ دارد و آن‌ اينكه‌ مصراع‌ سوّم‌ آن‌ سست‌ است‌ و اگر، به‌ جاي:<گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت> مثلاً مي‌گفت:<گفتم‌ براي‌ مست‌ غنودن‌ به‌ دامنت>، اندكي‌ بهتر مي‌شد. زيرا اولاً <نمودن> در متون‌ ادبي، در معني‌ متعدي‌ به‌ معني‌ <نشان‌ دادن> و در معني‌ لازم‌ به‌ معني‌ <به‌ نظر آمدن> است، نه‌ <كردن> و <انجام‌ دادن>؛ ثانياً به‌ <عاشقت> در اين‌ جا حشو قبيح‌ است‌ و مانند خشتي‌ كه‌ در ديواري، بي‌ ملاط‌ جاسازي‌ شده‌ باشد، لق‌ مي‌نمايد.
بنابراين، ضعف‌ها در كار شاعران‌ تاجيكستان، بيشتر به‌ بخش‌ بيروني‌ و به‌ كوشش‌ برمي‌گردد و نه‌ به‌ بخش‌ دروني‌ و جوشش. اين‌ امر مستقيماً نتيجهِ‌ فشاري‌ بود كه‌ در دورهِ‌ شوروي، بر جامعهِ‌ ادباي‌ تاجيكستان‌ حكمفرما بود؛ اگر مستان‌ شيرعلي‌ در همان‌ سالها فرياد برمي‌آورد كه:
دلم‌ سرمايهِ‌ درد و الم‌ شد
كه‌ چندي‌ بي‌قلم‌ <صاحب‌ قلم> شد
كرا گويم، كدامين‌ در بكوبم‌
صف‌ شاعر فزود و شعر كم‌ شد
فريادي‌ راستين‌ و از سر درد بود؛ امّا يا سبب‌ آن‌ را نمي‌دانست‌ يا مي‌دانست‌ و جرا‡‌ت‌ نمي‌كرد كه‌ باز گويد زيرا مي‌دانست‌ تبعيد شدگان‌ اصحاب‌ قلم‌ به‌ سيبري، همه‌ از همان‌ كسان‌ بودند كه‌ مي‌دانستند و مي‌گفتند؛ نه‌ آنانكه‌ مي‌دانستند و مي‌نهفتند.
تنها فشار حاكم‌ بر آن‌ روزگار؛ قاتل‌ قريحه‌ها و جوشش‌ها و محدود كنندهِ‌ كوشش‌ها نبود؛ سياست‌ زدگي، در خدمت‌ حزب‌ بودن‌ و محصور ماندن‌ در دگماتيسم‌ ايدئولوژيك‌ آن، از ديگر جلّادان‌ بي‌رحم‌ شعر راستين‌ بود. تقريباً هيچ‌ مجموعه‌ شعري‌ از مجموعه‌هاي‌ شعر چاپ‌ شده‌ در دهه‌هاي‌ 40، 50، 60، 70، و 80 در تاجيكستان‌ آن‌ روز نمي‌يابيد كه‌ يا تمام‌ مجموعه‌ و يا بخش‌ اعظم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ ستايش‌ لنين، استالين‌ و يا حتي‌ در زمينه‌ محاسن‌ پنبه‌ كاشتن‌ نباشد!
يعني‌ دستگاه‌ سياسي‌ شوروي، به‌ همانگونه‌ كه‌ مردم‌ بسياري‌ از مسچاه‌ (8) كوهستاني‌ را به‌ مسچاه‌ دشت‌ كوچاند، تنها براي‌ آنكه‌ از آن‌ دشت، پنبهِ‌ بيشتر به‌ دست‌ آورد؛ به‌ موازات‌ همان‌ سياست، همهِ‌ شاعران‌ را واداشت‌ كه‌ براي‌ پنبه‌ كاشتن‌ دختران‌ پنبه‌ كار و نيز براي‌ قهرماناني‌ كه‌ در پنبه‌ چيني‌ جايزه‌ برده‌اند؛ شعر بسرايند. پيداست‌ كه‌ شعر بخشنامه‌اي‌ و دستوري، چگونه‌ شعري‌ از كار درمي‌آيد:
اي‌ دلبر من‌ بر سر دوش‌ تو كَلَند است‌
قدّ تو بلند است...
و اگر به‌ ياد بياوريم‌ كه‌ دستگاه‌ حاكمهِ‌ آن‌ وقت‌ حتي‌ براي‌ همين‌ شعرهاي‌ سفارشي، پول‌ خوبي‌ هم‌ مي‌داد؛(9) آنگاه‌ درمي‌يابيد كه‌ چرا مستان‌ شيرعلي‌ فرياد برمي‌آورد كه:<صف‌ شاعر فزود و شعر، كم‌ شد>. در كنار اين‌ مصيبتها، بي‌هويت‌ كردن‌ شاعران‌ از طريق‌ تبليغ‌ و فشار هم‌ بود: وطن‌ براي‌ يك‌ شاعر تاجيك‌ تمام‌ خاك‌ شوروي‌ آن‌ روز محسوب‌ مي‌شد، من‌ در تاجيكستان‌ به‌ شعر شاعراني‌ برخورده‌ام‌ كه‌ در تعريف‌ وطن‌ خويش، سيبري‌ را نيز جزو وطن‌ خود محسوب‌ داشته‌اند! از اين‌ بدتر، تبليغ‌ اين‌ معني‌ بود كه‌ هر كه‌ به‌ خداوند و قيامت‌ اعتقاد داشته‌ باشد، كوته‌ نگر و عقب‌ افتاده‌ است. الحاد، كفرگويي، ناسزاگويي‌ به‌ مراسم‌ ديني‌ مثل‌ حج‌ و نماز و نفي‌ قيامت‌ و نفي‌ خداوند، نشانهِ‌ روشنفكري‌ و ضيائي‌ بودن‌ قلمداد مي‌شد.
اگر شاعري‌ مرگ‌ خود را با مرگ‌ يك‌ اسب‌ و يك‌ استر، برابر مي‌دانست، روشنفكر بود ولي‌ اگر معتقد بود مرگ‌ او با مرگ‌ يك‌ قاطر تفاوت‌ دارد و روح‌ او والاتر از آن‌ است‌ كه‌ مانند روح‌ يك‌ بوزينه‌ يا يك‌ الاغ؛ با مرگ‌ خود وي‌ از ميان‌ برود، اين‌ كوته‌ نگر محسوب‌ مي‌شد! بسيار نادر بودند كساني‌ مثل‌ خانم‌ گلرخسار كه‌ همان‌ زمان‌ جرا‡‌ت‌ كنند و بگويند:
حزب‌ من‌ دين‌ من‌ نشد اي‌ واي‌
كفر گو، كافرانه‌ مي‌ميرم‌
همچو گنجشك‌ در گلوي‌ مار(10)
در گلوي‌ زمانه‌ مي‌ميرم‌
هر چند او نيز، بعداً واداد و ناچار همرنگ‌ جماعت‌ شد. عامل‌ ديگر ضعف‌ شعر تاجيكستان‌ در قرن‌ بيستم، تحميل‌ خط‌ سريليك‌ به‌ اين‌ كشور بود. اين‌ خط، هم‌ قافيه‌ را در حروف‌ <ص> و <س> و <ث> و در حروف‌ <ض> و <ز> و <ذ> و <ظ>؛ خراب‌ كرد. هم‌ در برخي‌ مصوّت‌ها، وزن‌ شعر را. ولي‌ مهمتر از اين‌ دو خرابي، آنست‌ كه‌ با خط‌ روسي‌ شاعر تاجيك‌ از ميراث‌ فرهنگي‌ خود، بي‌خبر شد. پشتوانهِ‌ شعر هم‌ شاعر، فرهنگ‌ مدوّن‌ و ميراث‌ فرهنگي‌ زبان‌ او است. برگرداندن‌ تمام‌ اين‌ ميراث‌ بسيار وسيع‌ و گسترده؛ به‌ خط‌ سريليك، تقريباً ناممكن‌ است؛ در حالي‌ كه‌ دانستن‌ خط‌ نياكان‌ و بهره‌گيري‌ از اين‌ ميراث‌ وسيع‌ براي‌ شاعر تاجيك‌ واجب‌ است‌ اما اغلب‌ شاعران، خط‌ نياكان‌ خود را نمي‌شناسند و بسياري‌ از آثار شعري‌ نياكان‌ خود را نخوانده‌اند. بنابراين‌ به‌ جاي‌ هر سرزنش، بايد از يكايك‌ اين‌ شاعران‌ تاجيك‌ (در طي‌ اين‌ هفتاد سال) قدرداني‌ هم‌ به‌ عمل‌ آيد كه‌ با وجود گسيختگي‌ طولاني‌ فرهنگي‌ و تحميل‌ خط‌ بيگانه، هنوز با همين‌ زبان، سخن‌ مي‌گويند و شعر مي‌سرايند.
من‌ ايمان‌ دارم‌ كه‌ به‌ زودي‌ همزبانان‌ عزيز تاجيك‌ من‌ كه‌ همه، لزوم‌ آموزش‌ خط‌ نياكان‌ خود را دريافته‌اند با آموختن‌ آن‌ و شايد هم‌ انشاءالله، تمام‌ افراد در كشور عزيز تاجيكستان‌ با تغيير خط‌ بيگانه، به‌ خط‌ آشناي‌ نياكان، بتوانند جايگاه‌ بسيار بلندي‌ را كه‌ در شعر فارسي‌ داشته‌اند، دوباره‌ به‌ دست‌ آورند و شاهكارهايي‌ گرانقدر چون‌ آثار رودكي، كمال‌ خجندي، مشفقي‌ بخارايي، سيداي‌ نسفي‌ بلكه‌ برتر از آنها، به‌ جامعهِ‌ همزبان‌ خود از كاشغر و دوشنبه‌ تا آبادان‌ و تهران‌ و از فرغانه‌ و بخارا تا كابل‌ و سيستان‌ عرضه‌ كنند؛ زيرا همانطور كه‌ صدرالدين‌ عيني‌ گفته‌ است:
به‌ پرده‌ تا به‌ چندين، راز تاجيك‌
بيا بنشين، شنو آواز تاجيك‌
به‌ ذهن‌ صاف‌ و استعداد فطري‌
نباشد در جهان‌ انباز تاجيك‌
سخن‌ را چون‌ عروسان‌ زيب‌ داده‌
زبان‌ معرفت‌ پرداز تاجيك‌
يقين‌ داني‌ كه‌ انجامش‌ به‌ خير است‌
به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك‌
پس‌ از چندي‌ به‌ خاموشي‌ غنودن‌
برآمد عاقبت‌ آواز تاجيك‌ (11)





پا‌نوشتها:
1 -- از جيحون‌ تا وخش، دكتر محمدجعفر ياحقي، مهدي‌ سيدي، انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، مركز خراسان‌شناسي، چاپ‌ اول‌ سال‌ 1378، ص‌ 221
2 -- خورشيدهاي‌ گمشده، عليرضا قزوه، چاپ‌ حوزه‌ هنري، ص‌ 19
3 -- خالي‌ از لطف‌ نيست‌ يادآور شوم،كه: <در شهر دوشنبه، در سال‌ 1964 ميلادي‌ كه‌ جشن‌ 550 سالگي‌ جامي‌ برگزار شده‌ بود، و از ايران‌ هم‌ عده‌اي‌ از جمله‌ استاد بديع‌الزمان‌ فروزانفر در آن‌ حضور داشتند؛ باي‌ محمد نيازاف‌ (كه‌ اكنون‌ هم‌ در خجند زنده‌ است) با صداي‌ خوش‌ همين‌ شاعر كمال‌ خجندي‌ را خواند. فروزانفر از جاي‌ برخاست‌ و از همانجا فرياد زد:<احسنت>.
4 -- گمان‌ مي‌كنم‌ در تذكرهِ‌ جهانباني‌ ديده‌ باشم.
5 -- بيدل‌ تنها يك‌ غزل‌ با همين‌ رديف‌ و همين‌ وزن‌ دارد كه‌ قافيهِ‌ آن‌ با قافيه‌ غزل‌ عزيزيان‌ متفاوت‌ است؛ كه‌ اينست:
مپرسيد از معاش‌ خنده‌ عنواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
از آب‌ ناشتا، تَر مي‌شود ناني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دو روزم‌ بايد از ابرام‌ هستي‌ آب‌ گرديدن‌
بجز ننگ‌ فضولي‌ نيست‌ مهماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دل‌ آواره‌ با هيچ‌ الفتي‌ راضي‌ نمي‌گردد
چه‌ سازم‌ چارهِ‌ اين‌ خانه‌ ويراني‌ كه‌ من‌ دارم‌
جدا زان‌ جلوه‌ تنها اينقدرها زندگي‌ كردن‌
به‌ خارا تيشه‌ مي‌بايد زد از جاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز شوخي‌ قاصدش‌ هر گام‌ دارد باز گرديدن‌
به‌ رنگ‌ سودن‌ دست‌ پشيماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز گلچينان‌ باغ‌ آرزوي‌ كيستم‌ يا رّب‌
پر طاووس‌ دارد گرد داماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ندارد جز تأ‌مل‌ موج‌ گوهر مصرعي‌ ديگر
همين‌ يك‌ سكته‌ است‌ انشاي‌ ديواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز رنگ‌آميزي‌ اين‌ باغ‌ عبرت‌ برنمي‌آيد
به‌ غير از نقش‌ بند طاق‌ نسياني‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ حيرت‌ رفت‌ عمر و بر يقين‌ نگشودم‌ آغوشي‌
به‌ چشم‌ بسته‌ بربندند مژگاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
نمي‌دانم‌ چسان‌ از شرم‌ ناداني‌ برون‌ آيد
به‌ زنار آشنا ناگشته‌ ايماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
كفيل‌ عذر يك‌ عالم‌ خطا حرفي‌ دگر دارد
حيا بر دوش‌ زحمت‌ بست‌ تاواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
چو شمع‌ از فكر خود تا خاك‌ گشتن‌ برنمي‌آيد
گريبانهاست‌ بيدل‌ در گريباني‌ كه‌ من‌ دارم‌
(ديوان‌ بيدل، تصحيح‌ مرحوم‌ استاد خليل‌الله‌ خليلي، چاپ‌ كابل، ص‌ 977)
ديوان‌ كامل‌ بيدل‌ را در تاجيكستان‌ در اختيار نداشتم؛ اين‌ شعر را تلفني‌ از دوست‌ دانشور و شاعرم‌ دكتر سيدحسن‌ حسيني‌ خواستم‌ تا در ديوان‌ بيدل‌ بازجست‌ و املا كرد و من‌ نوشتم.
6 -- <ديوان‌ جوهري>، دوشنبه‌ 1986، ص‌ 115.
7 -- از مجموعهِ‌ <برگ‌ سبز> نشريات‌ دولتي‌ تاجيكستان، استالين‌ آباد (دوشنبه) -- 1960، ص‌ 120.
8 -- مسچاه‌ (يا مست‌ چاه) بخشي‌ از استان‌ سُغد در شمال‌ تاجيكستان‌
9 -- جلا آل‌ احمد در سفري‌ كه‌ از 8 مرداد تا 7 شهريور 1343 هجري‌ شمسي‌ به‌ دعوت‌ انجمن‌ فرهنگي‌ ايران‌ و شوروي‌ و براي‌ شركت‌ در هفتمين‌ كنگرهِ‌ مردمشناسي‌ مسكو به‌ روسيه‌ كرده‌ بود، در سفرنامه‌ خود به‌ نام‌ <سفر روس> [ چاپ‌ انتشارات‌ برگ، تهران‌ 1369] در ص‌ 145 مي‌نويسد:<... جمعاً 210 روبل‌ حق‌ البوق‌ (حق‌ تأ‌ليف) گرفتم.... بابت‌ سه‌ چهار تا قصه‌هايي‌ كه‌ از من‌ ترجمه‌ كرده‌اند... به‌ هر صورت‌ ديروز يك‌ مرتبه‌ (ناگاه) ما را پولدار كردند...> و در ص‌ 103 همين‌ كتاب‌ نيز مي‌نويسد:<عصر شنبه‌ مخبر راديو آمد، با چهل‌ و چهار روبل‌ مزد گفتارم‌ در راديو. چهار تا كلمهِ‌ پرت‌ و پلا -- و حتي‌ نه‌ از روي‌ يادداشت‌ -- و اين‌ همه‌ مزد؟! امّا قبض‌ را گذاشت‌ جلوم‌ كه‌ امضا كردم‌ و اسكناس‌ها را گذاشت‌ روي‌ ميز ديدم‌ كه‌ روشنفكر جماعت‌ را همين‌ جوري‌ها مي‌خورانند كه‌ صداش‌ در نيايد...>
10 -- شاعر وزن‌ را در اين‌ مصراع‌ باخته‌ است. بايد مثلاً مي‌گفت: همچو گنجشك‌ در گلوي‌ دو مار!
11 -- شعر از صدرالدين‌ عيني، به‌ نقل‌ از مجموعهِ‌ <پيمان>، نشر اديب، دوشنبه، اوت‌ 1992، ص‌ 3 و 4
   





     
       
       
   

در روزگار عيني‌ و همراهانش‌ سودا، شاهين، حيرت‌ و بعدها پيرو سليماني‌ و محمد جان‌ رحيمي‌ هرگز شاعر بزرگي‌ ظهور نكرده‌ و اگر در صد سال‌ اخير، جدا از نيما يوشيج، ايران‌ يك‌ سهراب‌ سپهري‌ به‌ جهانيان‌ معرفي‌ كرد (كه‌ شعرش‌ در هر جا كه‌ ترجمه‌ شد، با توفيق‌ چشمگير روبرو بود) و اگر در پاكستان‌ يك‌ محّمد اقبال‌ پارسي‌ گو ظهور كرد، در شعر تاجيك‌ هنوز كسي‌ ظهور نكرده‌ است‌ كه‌ از هفت‌ خوان‌ نقد روزگار به‌ سلامت‌ بگذرد، هنوز همان‌ سيدا و شوكت‌ بخارايي،رفيع‌ترين‌ قلّه‌هاي‌ ادبي‌ تاجيكان‌ در چند قرن‌ گذشته‌اند.> (2) اگر چه‌ اين‌ سخن‌ها بي‌گمان‌ از سر كمال‌ دلسوزي‌ است‌ و سعدي‌ در بوستان‌ فرموده‌ است:
نصيحت‌ كه‌ خالي‌ بود از غرض‌
چو داروي‌ تلخ‌ است، دفع‌ مرض‌
امّا از تكرار اين‌ نصيحت‌ها چه‌ فايده؟
بگذرم‌ از اينكه‌ در ايران‌ ما هم، اگر معيار شعر بلند، غزل‌ حافظ‌ باشد؛ پس‌ از حافظ، شاعري‌ در ابعاد او نداشته‌ايم. علاوه‌ بر اين،
تاجيكان‌ از قرن‌ها پيش، خود به‌ فراتر بودن‌ شعر حافظ‌ و امثال‌ او اعتراف‌ داشته‌اند. كمال‌ خجندي، ششصد سال‌ پيش‌ و در زمان‌ خود حافظ‌ مي‌گويد:
با لطف‌ طبع، مردم‌ شيراز از <كمال>
باور نمي‌كنند كه‌ گويم‌ خجنديم(3)
بنابراين، به‌ نظر من‌ به‌ جاي‌ اين‌ سخن‌ها بهتر است‌ در آثار شاعران‌ تاجيك‌ به‌ دنبال‌ استعدادهايي‌ باشيم‌ كه‌ ناشناخته‌ مانده‌اند؛ و يا در آثار آنان‌ به‌ جستجوي‌ رگه‌هاي‌ درخشان‌ قريحه‌ بپردازيم، نه‌ اينكه‌ نمونه‌هاي‌ نازل‌ يا مشكلات‌ شعرشان‌ را پيش‌ چشم‌ آوريم.
انتظار هم‌ نبايد داشته‌ باشيم‌ كه‌ شاعران‌ صد سال‌ اخير تاجيكستان، همه‌ برجسته‌ و داراي‌ قريحهِ‌ درخشان‌ باشند، مگر در طول‌ تاريخ‌ ادبيات‌ ما از همان‌ آغاز تا كنون، همه‌ برابر بوده‌اند؟ آيا شعر محمدبن‌ وصيف‌ سگزي:
اي‌ اميري‌ كه‌ اميران‌ جهان‌ خاصه‌ و عام‌
بنده‌ و چاكر و مولاي‌ و سگ‌ بند و غلام‌
كه‌ فاقد انسجام‌ و حتّي‌ سست‌ است؛ با شعر شاعر همدورهِ‌ وي‌ حنظله‌ بادغيسي‌ برابر است‌ كه‌ مي‌فرمايد:
مهمتري‌ گر به‌ كام‌ شير در است‌
شو خطر كن‌ زكام‌ شير بجوي‌
يا بزرگي‌ و عزّ و نعمت‌ و جاه‌
پا چو مردانت‌ مرگ‌ روياروي‌
ما، در طول‌ تاريخ‌ درخشان‌ ادبيات، حتي‌ كساني‌ داشته‌ايم‌ كه‌ رگه‌هايي‌ به‌ نشانهِ‌ استعداد و قريحهِ‌ والاي‌ آنان، در شعرشان‌ بوده‌ است‌ اما يا محيط‌ مساعد و يا استاد راهنمايي‌ نداشته‌اند كه‌ منبع‌ اصلي‌ اين‌ كان‌ گهر را كشف‌ كند و سر اين‌ چشمه‌ را كه‌ تنها <نمي> بيرون‌ داده‌ است، بگشايد تا رودي‌ خروشان، زلال‌ و روان‌ گردد.
در تذكره‌اي(4)، غزلي‌ از يك‌ شاعر موزه‌ دوز اراكي‌ ديدم‌ كه‌ تنها، مطلع‌ آن‌ درخشان‌ و عالي‌ بود؛ يعني‌ همان‌ <رگهِ‌ نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا>:
چشمان‌ تو خواب‌ از اثر بادهِ‌ ناب‌ است‌
بختم‌ شده‌ بيدار كه‌ اين‌ فتنه‌ به‌ خواب‌ است‌
امّا با ابيات‌ سست‌ و ضعيف‌ ديگر، غزل‌ را به‌ اين‌ جا رسانده‌ بود كه:
بر موزه‌ بزن‌ بخيه‌ كه‌ بغداد خراب‌ است!
من‌ در رويارويي‌ با شعر تاجيكان، همواره‌ در جستجوي‌ قريحهِ‌ والا بوده‌ام؛ اگر يافته‌ام، بركشيده‌ام، و اگر نيافته‌ام‌ بسيار گشته‌ام‌ تا در بي‌قريحگان‌ نيز شعر نسبتاً سالمي‌ را بيابم‌ و همان‌ را معرفي‌ كنم. زيرا همچون‌ صدرالدين‌ عيني‌ معتقد بوده‌ام‌ <به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك> باور خواهي‌ داشت‌ كه‌ نبيرهِ‌ رودكي، نبيرهِ‌ رودكي‌ است‌ و اگر فرصتي‌ بيابد و بكوشد، دگر باره، به‌ اصل‌ خود رجوع‌ خواهد كرد. من‌ در برخورد با شعر همزبانان‌ دلبندم‌ تاجيكان، كوشيده‌ام‌ چون‌ طوطي‌ باشم‌ كه‌ از دستر خوان‌ و سفرهِ‌ رنگارنگ‌ شعر آنان، تنها شكر بكاوم‌ و قند بجويم‌ نه‌ آنكه‌ حنظل‌ بر آرم‌ و پند بگويم. به‌ قول‌ سيداي‌ نسفي:
معني‌يي‌ در هر كه‌ مي‌بينيم‌ خدمت‌ مي‌كنيم‌
خانه‌ زاد اهل‌ فهم‌ و بندهِ‌ هوشيم‌ ما
چه‌ يك‌ رگه‌ باشد و چه‌ كان‌ بي‌پايان‌ و رودي‌ خروشان‌ و به‌ لطف‌ خداوند، به‌ دستاوردهايي‌ هم‌ رسيده‌ام: از جمله‌ شاعر جوان‌ گمنامي‌ به‌ نام‌ نذراللّه‌ عزيزيان‌ كه‌ چند سال‌ پيش‌ در اسفره‌ معلم‌ بود، و اكنون‌ در خجند خبرنگار هفته‌نامهِ‌ <نيلوفر> است‌ امّا شعري‌ دارد كه‌ هر چند زبان‌ آن، نسبت‌ به‌ زبان‌ بيدل، امروزين‌ است‌ امّا برخي‌ غزلهاي‌ بيدل‌ را تداعي‌ مي‌كند:
نيابد هيچ‌ كس‌ در شعر مأ‌وائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نخواند دفتر ثبت‌ نظرهايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نياز خلق‌ را در خويش‌ ديدن‌ كاري‌ آسان‌ نيست‌
دل‌ است‌ آئينه‌ باطن‌ هويدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
چراغي‌ مي‌شكوفد در افق‌ در ديدگان‌ شب‌
گواه‌ جلوهِ‌ مهتاب‌ سيمايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
برو در باغ‌ و بشنو آيت‌ سبز درختان‌ را
لب‌ هر برگ‌ مي‌جنبد به‌ ايمائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
دمي‌ فارغ‌ شو اي‌ گل‌ از فسون‌ نالهِ‌ بلبل‌
شنو افسانه‌هاي‌ روح‌ افزايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
سياهي‌ قلم‌ آميخت‌ با اشك‌ زلال‌ من‌
درون‌ رنگ‌ پنهان‌ است‌ پيدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
صدا چون‌ موميا از سنگ‌ لبهايم‌ برون‌ آمد
ز خاموشي‌ دميدنهاست‌ نجوايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
كمال‌ روح‌ و عصيان‌ غرور آموختم‌ از كوه‌
فلك‌ را مي‌خراشد دست‌ گيرايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ دريا مي‌رسد هر چشمه‌ گر دريا صفت‌ باشد
چنين‌ است‌ از پس‌ امروز فردايي‌ كه‌ من‌ دارم‌ (5)
اين‌ شاعر، هنوز مجموعهِ‌ چاپ‌ شده‌اي‌ هم‌ ندارد، و پيداست‌ كه‌ اگر در محيطي‌ مناسب‌ قرار گيرد و اين‌ جوشش‌ سرشار را با كوشش‌ بسيار، بياميزد، تاجيكستان‌ در آينده، يك‌ شاعر برجسته‌ خواهد داشت. انشاء الله.
امّا شعر امروز تاجيكستان‌ به‌ همين‌ جوان‌ ختم‌ نمي‌شود؛ ديروز و امروز استعدادهاي‌ برجسته، گوشه‌ و كنار بوده‌ و هستند.
ديروز اين‌ بيت‌ زيبا را از زفرخان‌ جوهري‌ خوانده‌ايم:
اي‌ آبشار نوحه‌ گر از بهر چيستي‌
چين‌ بر جبين‌ فكنده‌ ز اندوه‌ كيستي‌
دردت‌ چه‌ درد بود كه‌ ديشب‌ تمام‌ شب‌
سر را به‌ سنگ‌ مي‌زدي‌ و مي‌گريستي(6)
يا از فرزند او سهيلي‌ جوهري‌زاده: خوانده‌ايم‌ كه‌ گفته‌ است:
جانانه‌ گفت: فصل‌ بهار است‌ و وقت‌ گل‌
برگير جام‌ مي‌ كه‌ طرب‌ همنفس‌ بود
گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت‌
يك‌ سرمه‌دان‌ شراب‌ ز چشم‌ تو بس‌ بود(7)
اين‌ شعر، نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا و جوشش‌ بسيار در اين‌ شاعر است؛ گرچه‌ در كوشش، يعني‌ در بخش‌ بيروني، ضعفي‌ دارد و آن‌ اينكه‌ مصراع‌ سوّم‌ آن‌ سست‌ است‌ و اگر، به‌ جاي:<گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت> مثلاً مي‌گفت:<گفتم‌ براي‌ مست‌ غنودن‌ به‌ دامنت>، اندكي‌ بهتر مي‌شد. زيرا اولاً <نمودن> در متون‌ ادبي، در معني‌ متعدي‌ به‌ معني‌ <نشان‌ دادن> و در معني‌ لازم‌ به‌ معني‌ <به‌ نظر آمدن> است، نه‌ <كردن> و <انجام‌ دادن>؛ ثانياً به‌ <عاشقت> در اين‌ جا حشو قبيح‌ است‌ و مانند خشتي‌ كه‌ در ديواري، بي‌ ملاط‌ جاسازي‌ شده‌ باشد، لق‌ مي‌نمايد.
بنابراين، ضعف‌ها در كار شاعران‌ تاجيكستان، بيشتر به‌ بخش‌ بيروني‌ و به‌ كوشش‌ برمي‌گردد و نه‌ به‌ بخش‌ دروني‌ و جوشش. اين‌ امر مستقيماً نتيجهِ‌ فشاري‌ بود كه‌ در دورهِ‌ شوروي، بر جامعهِ‌ ادباي‌ تاجيكستان‌ حكمفرما بود؛ اگر مستان‌ شيرعلي‌ در همان‌ سالها فرياد برمي‌آورد كه:
دلم‌ سرمايهِ‌ درد و الم‌ شد
كه‌ چندي‌ بي‌قلم‌ <صاحب‌ قلم> شد
كرا گويم، كدامين‌ در بكوبم‌
صف‌ شاعر فزود و شعر كم‌ شد
فريادي‌ راستين‌ و از سر درد بود؛ امّا يا سبب‌ آن‌ را نمي‌دانست‌ يا مي‌دانست‌ و جرا‡‌ت‌ نمي‌كرد كه‌ باز گويد زيرا مي‌دانست‌ تبعيد شدگان‌ اصحاب‌ قلم‌ به‌ سيبري، همه‌ از همان‌ كسان‌ بودند كه‌ مي‌دانستند و مي‌گفتند؛ نه‌ آنانكه‌ مي‌دانستند و مي‌نهفتند.
تنها فشار حاكم‌ بر آن‌ روزگار؛ قاتل‌ قريحه‌ها و جوشش‌ها و محدود كنندهِ‌ كوشش‌ها نبود؛ سياست‌ زدگي، در خدمت‌ حزب‌ بودن‌ و محصور ماندن‌ در دگماتيسم‌ ايدئولوژيك‌ آن، از ديگر جلّادان‌ بي‌رحم‌ شعر راستين‌ بود. تقريباً هيچ‌ مجموعه‌ شعري‌ از مجموعه‌هاي‌ شعر چاپ‌ شده‌ در دهه‌هاي‌ 40، 50، 60، 70، و 80 در تاجيكستان‌ آن‌ روز نمي‌يابيد كه‌ يا تمام‌ مجموعه‌ و يا بخش‌ اعظم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ ستايش‌ لنين، استالين‌ و يا حتي‌ در زمينه‌ محاسن‌ پنبه‌ كاشتن‌ نباشد!
يعني‌ دستگاه‌ سياسي‌ شوروي، به‌ همانگونه‌ كه‌ مردم‌ بسياري‌ از مسچاه‌ (8) كوهستاني‌ را به‌ مسچاه‌ دشت‌ كوچاند، تنها براي‌ آنكه‌ از آن‌ دشت، پنبهِ‌ بيشتر به‌ دست‌ آورد؛ به‌ موازات‌ همان‌ سياست، همهِ‌ شاعران‌ را واداشت‌ كه‌ براي‌ پنبه‌ كاشتن‌ دختران‌ پنبه‌ كار و نيز براي‌ قهرماناني‌ كه‌ در پنبه‌ چيني‌ جايزه‌ برده‌اند؛ شعر بسرايند. پيداست‌ كه‌ شعر بخشنامه‌اي‌ و دستوري، چگونه‌ شعري‌ از كار درمي‌آيد:
اي‌ دلبر من‌ بر سر دوش‌ تو كَلَند است‌
قدّ تو بلند است...
و اگر به‌ ياد بياوريم‌ كه‌ دستگاه‌ حاكمهِ‌ آن‌ وقت‌ حتي‌ براي‌ همين‌ شعرهاي‌ سفارشي، پول‌ خوبي‌ هم‌ مي‌داد؛(9) آنگاه‌ درمي‌يابيد كه‌ چرا مستان‌ شيرعلي‌ فرياد برمي‌آورد كه:<صف‌ شاعر فزود و شعر، كم‌ شد>. در كنار اين‌ مصيبتها، بي‌هويت‌ كردن‌ شاعران‌ از طريق‌ تبليغ‌ و فشار هم‌ بود: وطن‌ براي‌ يك‌ شاعر تاجيك‌ تمام‌ خاك‌ شوروي‌ آن‌ روز محسوب‌ مي‌شد، من‌ در تاجيكستان‌ به‌ شعر شاعراني‌ برخورده‌ام‌ كه‌ در تعريف‌ وطن‌ خويش، سيبري‌ را نيز جزو وطن‌ خود محسوب‌ داشته‌اند! از اين‌ بدتر، تبليغ‌ اين‌ معني‌ بود كه‌ هر كه‌ به‌ خداوند و قيامت‌ اعتقاد داشته‌ باشد، كوته‌ نگر و عقب‌ افتاده‌ است. الحاد، كفرگويي، ناسزاگويي‌ به‌ مراسم‌ ديني‌ مثل‌ حج‌ و نماز و نفي‌ قيامت‌ و نفي‌ خداوند، نشانهِ‌ روشنفكري‌ و ضيائي‌ بودن‌ قلمداد مي‌شد.
اگر شاعري‌ مرگ‌ خود را با مرگ‌ يك‌ اسب‌ و يك‌ استر، برابر مي‌دانست، روشنفكر بود ولي‌ اگر معتقد بود مرگ‌ او با مرگ‌ يك‌ قاطر تفاوت‌ دارد و روح‌ او والاتر از آن‌ است‌ كه‌ مانند روح‌ يك‌ بوزينه‌ يا يك‌ الاغ؛ با مرگ‌ خود وي‌ از ميان‌ برود، اين‌ كوته‌ نگر محسوب‌ مي‌شد! بسيار نادر بودند كساني‌ مثل‌ خانم‌ گلرخسار كه‌ همان‌ زمان‌ جرا‡‌ت‌ كنند و بگويند:
حزب‌ من‌ دين‌ من‌ نشد اي‌ واي‌
كفر گو، كافرانه‌ مي‌ميرم‌
همچو گنجشك‌ در گلوي‌ مار(10)
در گلوي‌ زمانه‌ مي‌ميرم‌
هر چند او نيز، بعداً واداد و ناچار همرنگ‌ جماعت‌ شد. عامل‌ ديگر ضعف‌ شعر تاجيكستان‌ در قرن‌ بيستم، تحميل‌ خط‌ سريليك‌ به‌ اين‌ كشور بود. اين‌ خط، هم‌ قافيه‌ را در حروف‌ <ص> و <س> و <ث> و در حروف‌ <ض> و <ز> و <ذ> و <ظ>؛ خراب‌ كرد. هم‌ در برخي‌ مصوّت‌ها، وزن‌ شعر را. ولي‌ مهمتر از اين‌ دو خرابي، آنست‌ كه‌ با خط‌ روسي‌ شاعر تاجيك‌ از ميراث‌ فرهنگي‌ خود، بي‌خبر شد. پشتوانهِ‌ شعر هم‌ شاعر، فرهنگ‌ مدوّن‌ و ميراث‌ فرهنگي‌ زبان‌ او است. برگرداندن‌ تمام‌ اين‌ ميراث‌ بسيار وسيع‌ و گسترده؛ به‌ خط‌ سريليك، تقريباً ناممكن‌ است؛ در حالي‌ كه‌ دانستن‌ خط‌ نياكان‌ و بهره‌گيري‌ از اين‌ ميراث‌ وسيع‌ براي‌ شاعر تاجيك‌ واجب‌ است‌ اما اغلب‌ شاعران، خط‌ نياكان‌ خود را نمي‌شناسند و بسياري‌ از آثار شعري‌ نياكان‌ خود را نخوانده‌اند. بنابراين‌ به‌ جاي‌ هر سرزنش، بايد از يكايك‌ اين‌ شاعران‌ تاجيك‌ (در طي‌ اين‌ هفتاد سال) قدرداني‌ هم‌ به‌ عمل‌ آيد كه‌ با وجود گسيختگي‌ طولاني‌ فرهنگي‌ و تحميل‌ خط‌ بيگانه، هنوز با همين‌ زبان، سخن‌ مي‌گويند و شعر مي‌سرايند.
من‌ ايمان‌ دارم‌ كه‌ به‌ زودي‌ همزبانان‌ عزيز تاجيك‌ من‌ كه‌ همه، لزوم‌ آموزش‌ خط‌ نياكان‌ خود را دريافته‌اند با آموختن‌ آن‌ و شايد هم‌ انشاءالله، تمام‌ افراد در كشور عزيز تاجيكستان‌ با تغيير خط‌ بيگانه، به‌ خط‌ آشناي‌ نياكان، بتوانند جايگاه‌ بسيار بلندي‌ را كه‌ در شعر فارسي‌ داشته‌اند، دوباره‌ به‌ دست‌ آورند و شاهكارهايي‌ گرانقدر چون‌ آثار رودكي، كمال‌ خجندي، مشفقي‌ بخارايي، سيداي‌ نسفي‌ بلكه‌ برتر از آنها، به‌ جامعهِ‌ همزبان‌ خود از كاشغر و دوشنبه‌ تا آبادان‌ و تهران‌ و از فرغانه‌ و بخارا تا كابل‌ و سيستان‌ عرضه‌ كنند؛ زيرا همانطور كه‌ صدرالدين‌ عيني‌ گفته‌ است:
به‌ پرده‌ تا به‌ چندين، راز تاجيك‌
بيا بنشين، شنو آواز تاجيك‌
به‌ ذهن‌ صاف‌ و استعداد فطري‌
نباشد در جهان‌ انباز تاجيك‌
سخن‌ را چون‌ عروسان‌ زيب‌ داده‌
زبان‌ معرفت‌ پرداز تاجيك‌
يقين‌ داني‌ كه‌ انجامش‌ به‌ خير است‌
به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك‌
پس‌ از چندي‌ به‌ خاموشي‌ غنودن‌
برآمد عاقبت‌ آواز تاجيك‌ (11)





پا‌نوشتها:
1 -- از جيحون‌ تا وخش، دكتر محمدجعفر ياحقي، مهدي‌ سيدي، انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، مركز خراسان‌شناسي، چاپ‌ اول‌ سال‌ 1378، ص‌ 221
2 -- خورشيدهاي‌ گمشده، عليرضا قزوه، چاپ‌ حوزه‌ هنري، ص‌ 19
3 -- خالي‌ از لطف‌ نيست‌ يادآور شوم،كه: <در شهر دوشنبه، در سال‌ 1964 ميلادي‌ كه‌ جشن‌ 550 سالگي‌ جامي‌ برگزار شده‌ بود، و از ايران‌ هم‌ عده‌اي‌ از جمله‌ استاد بديع‌الزمان‌ فروزانفر در آن‌ حضور داشتند؛ باي‌ محمد نيازاف‌ (كه‌ اكنون‌ هم‌ در خجند زنده‌ است) با صداي‌ خوش‌ همين‌ شاعر كمال‌ خجندي‌ را خواند. فروزانفر از جاي‌ برخاست‌ و از همانجا فرياد زد:<احسنت>.
4 -- گمان‌ مي‌كنم‌ در تذكرهِ‌ جهانباني‌ ديده‌ باشم.
5 -- بيدل‌ تنها يك‌ غزل‌ با همين‌ رديف‌ و همين‌ وزن‌ دارد كه‌ قافيهِ‌ آن‌ با قافيه‌ غزل‌ عزيزيان‌ متفاوت‌ است؛ كه‌ اينست:
مپرسيد از معاش‌ خنده‌ عنواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
از آب‌ ناشتا، تَر مي‌شود ناني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دو روزم‌ بايد از ابرام‌ هستي‌ آب‌ گرديدن‌
بجز ننگ‌ فضولي‌ نيست‌ مهماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دل‌ آواره‌ با هيچ‌ الفتي‌ راضي‌ نمي‌گردد
چه‌ سازم‌ چارهِ‌ اين‌ خانه‌ ويراني‌ كه‌ من‌ دارم‌
جدا زان‌ جلوه‌ تنها اينقدرها زندگي‌ كردن‌
به‌ خارا تيشه‌ مي‌بايد زد از جاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز شوخي‌ قاصدش‌ هر گام‌ دارد باز گرديدن‌
به‌ رنگ‌ سودن‌ دست‌ پشيماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز گلچينان‌ باغ‌ آرزوي‌ كيستم‌ يا رّب‌
پر طاووس‌ دارد گرد داماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ندارد جز تأ‌مل‌ موج‌ گوهر مصرعي‌ ديگر
همين‌ يك‌ سكته‌ است‌ انشاي‌ ديواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز رنگ‌آميزي‌ اين‌ باغ‌ عبرت‌ برنمي‌آيد
به‌ غير از نقش‌ بند طاق‌ نسياني‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ حيرت‌ رفت‌ عمر و بر يقين‌ نگشودم‌ آغوشي‌
به‌ چشم‌ بسته‌ بربندند مژگاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
نمي‌دانم‌ چسان‌ از شرم‌ ناداني‌ برون‌ آيد
به‌ زنار آشنا ناگشته‌ ايماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
كفيل‌ عذر يك‌ عالم‌ خطا حرفي‌ دگر دارد
حيا بر دوش‌ زحمت‌ بست‌ تاواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
چو شمع‌ از فكر خود تا خاك‌ گشتن‌ برنمي‌آيد
گريبانهاست‌ بيدل‌ در گريباني‌ كه‌ من‌ دارم‌
(ديوان‌ بيدل، تصحيح‌ مرحوم‌ استاد خليل‌الله‌ خليلي، چاپ‌ كابل، ص‌ 977)
ديوان‌ كامل‌ بيدل‌ را در تاجيكستان‌ در اختيار نداشتم؛ اين‌ شعر را تلفني‌ از دوست‌ دانشور و شاعرم‌ دكتر سيدحسن‌ حسيني‌ خواستم‌ تا در ديوان‌ بيدل‌ بازجست‌ و املا كرد و من‌ نوشتم.
6 -- <ديوان‌ جوهري>، دوشنبه‌ 1986، ص‌ 115.
7 -- از مجموعهِ‌ <برگ‌ سبز> نشريات‌ دولتي‌ تاجيكستان، استالين‌ آباد (دوشنبه) -- 1960، ص‌ 120.
8 -- مسچاه‌ (يا مست‌ چاه) بخشي‌ از استان‌ سُغد در شمال‌ تاجيكستان‌
9 -- جلا آل‌ احمد در سفري‌ كه‌ از 8 مرداد تا 7 شهريور 1343 هجري‌ شمسي‌ به‌ دعوت‌ انجمن‌ فرهنگي‌ ايران‌ و شوروي‌ و براي‌ شركت‌ در هفتمين‌ كنگرهِ‌ مردمشناسي‌ مسكو به‌ روسيه‌ كرده‌ بود، در سفرنامه‌ خود به‌ نام‌ <سفر روس> [ چاپ‌ انتشارات‌ برگ، تهران‌ 1369] در ص‌ 145 مي‌نويسد:<... جمعاً 210 روبل‌ حق‌ البوق‌ (حق‌ تأ‌ليف) گرفتم.... بابت‌ سه‌ چهار تا قصه‌هايي‌ كه‌ از من‌ ترجمه‌ كرده‌اند... به‌ هر صورت‌ ديروز يك‌ مرتبه‌ (ناگاه) ما را پولدار كردند...> و در ص‌ 103 همين‌ كتاب‌ نيز مي‌نويسد:<عصر شنبه‌ مخبر راديو آمد، با چهل‌ و چهار روبل‌ مزد گفتارم‌ در راديو. چهار تا كلمهِ‌ پرت‌ و پلا -- و حتي‌ نه‌ از روي‌ يادداشت‌ -- و اين‌ همه‌ مزد؟! امّا قبض‌ را گذاشت‌ جلوم‌ كه‌ امضا كردم‌ و اسكناس‌ها را گذاشت‌ روي‌ ميز ديدم‌ كه‌ روشنفكر جماعت‌ را همين‌ جوري‌ها مي‌خورانند كه‌ صداش‌ در نيايد...>
10 -- شاعر وزن‌ را در اين‌ مصراع‌ باخته‌ است. بايد مثلاً مي‌گفت: همچو گنجشك‌ در گلوي‌ دو مار!
11 -- شعر از صدرالدين‌ عيني، به‌ نقل‌ از مجموعهِ‌ <پيمان>، نشر اديب، دوشنبه، اوت‌ 1992، ص‌ 3 و 4
   
       








    در شعر تاجيك‌ هنوز كسي‌ ظهور نكرده‌ است‌ كه‌ از هفت‌ خوان‌ نقد روزگار به‌ سلامت‌ بگذرد، هنوز همان‌ سيدا و شوكت‌ بخارايي،رفيع‌ترين‌ قلّه‌هاي‌ ادبي‌ تاجيكان‌ در چند قرن‌ گذشته‌اند

تنها فشار حاكم‌ بر آن‌ روزگار؛ قاتل‌ قريحه‌ها و جوشش‌ها و محدود كنندهِ‌ كوشش‌ها نبود؛ سياست‌ زدگي، در خدمت‌ حزب‌ بودن‌ و محصور ماندن‌ در دگماتيسم‌ ايدئولوژيك‌ آن، از ديگر جلّادان‌ بي‌رحم‌ شعر راستين‌ بود.

من‌ ايمان‌ دارم‌ كه‌ به‌ زودي‌ همزبانان‌ عزيز تاجيك‌ من‌ كه‌ همه، لزوم‌ آموزش‌ خط‌ نياكان‌ خود را دريافته‌اند با آموختن‌ آن‌ و شايد هم‌ انشاءالله، تمام‌ افراد در كشور عزيز تاجيكستان‌ با تغيير خط‌ بيگانه، به‌ خط‌ آشناي‌ نياكان، بتوانند جايگاه‌ بسيار بلندي‌ را كه‌ در شعر فارسي‌ داشته‌اند، دوباره‌ به‌ دست‌ آور ند



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..



به کوشش : بهروز سپيدنامه
    
       

به نام خداوند جان و خرد
واژگان کلیدی: اسطوره ، فردوسی، رستم، اسفندیار، کشاکش و پاسخ، جبر ساختاری

چکیده:
حکیم ابوالقاسم فردوسی در اثر بیاد ماندنی خود شاهنامه، واقعیات اجتماعی و شرایط روزگار خویش را به گونه ای رمز آلود و در قالب شخصیتهای اساطیری بیان نموده است. شاهنامه ی فردوسی سرشار از اندیشه های اجتماعی است که به نماد و نهاد شناسی نیازمند است. یکی از رزمنامه های زیبای این کتاب، حکایت رویارویی رستم و اسفندیار است، که در مقاطع مختلف آن می توان رویکردهای جامعه شناختی را مشاهده نمود

مقدمه:
حكيم ابو القاسم فردوسي از شاعران برجسته سبك خراساني است و شاهنامه- شاهكار اين فرزانه- كتابي است كه شناسنامه ملي ايران تلقي مي شود . شاهنامه منظومه اي از شاديها، ناكامي ها ، اندوه موفقيت ها ست. او شرايط زمانه اش را در قالب شخصيت هاي نمادين مطرح مي سازد. گستره ی اين كتاب ميدان كارزار دو نيروي خير و شر و به عبارتي نور و ظلمت يا اهورا و اهريمن است . جدالي نابرابر كه سر انجامش به پيروزي خير منتهي مي شود.
حكيم طوس، اين امور انتزاعي را در قالب شخصيتهايش پيكرينه مي سازد ، وي رستمي مي آفريند كه خواستار بقاي ايران و نيكي است و در مقابلش لشكري از ديوان وديو سيرتان مي نهد. شاهان شاهنامه همانند رب النوعهاي يونان باستان مظهري از پديده هاي وجودند اما فردوسي شخصيتهاي نخبه ي خود را از بين مردم بر مي انگيزد آنان انسانهايي هستند چونان ديگر آدميان ( اما رب النوعهاي يونان در نظام خلقت فرا تر از آدميانند ) و آنچه كه آنها را از ديگران متمايز مي سازد نيرويي است تحت عنوان فرّه ايزدي ( نوع سوم قدرت از ديدگاه ماكس وبر، قدرت كاريسماتيك ) عنصري كه « به قدرت » آنان مشروعيت مي بخشد و آن را در سطح اقتدار قرار مي دهد . اقتداري كه اطاعت بي چون و چراي مردم را در پي خواهد داشت . وبر اعتقاد دارد «اين نوع حكومت (فرّه هي يا كاريزماتيك) بر اعتقاد عميق به خصلت مقدس يا غير عادي و استثنايي شخص صاحب قدرت و اعتقاد محض او مبتني است . مثل حكومت پيشوايان مذهبي» . (عبد اللهی ، محمد، 1368 ، ص 5 )

شخصيت هاي شاهنامه ، حاصل عصر تفكر نيمه تجريدي آدميان اند . با رشد علوم ذهن انسانها از مرحله ي استدلال لاهوتي به تفكر ناسوتي مي رسد .
فرزانه توس در جامعه اي مي زيست ، كه تحرك عمودي در آن به ندرت صورت مي گرفت وي در منظومه اش نظام طبقاتي را حاصل عملكرد پادشاه كه مظهر قدرت كارگزاريست مي داند . و اذعان مي دارد كه :
« جمشيد قهرمان بزرگ اسطوره اي به نرم كردن آهن افزار دست برد و از كتان و ابريشم و مو جامه دوخت و طرز شستن آن را آموزاند . آنگاه مردم را به طبقاتي چند تقسيم كرد : نخستين طبقه اصحاب دين بودند كه به پرستش خدا اشتغال داشتند . اعضاي اين طبقه در معبد هايي كه در دل كوهها بنياد شدند گرد آمدند و به اقامه شعائر ديني پرداختند . طبقه دوم جنگ آوران بودند كه عهده دار دفاع از آب و خاك شدند و مقامي بس مهم به هم رسانيدند . طبقه ي سوم شامل كشت كاراني مي شد كه در پرتو مساعي خويش عمر مي گذرانيدند و مردمي سخت آزرده محسوب مي شدند و كشور نيز به بركت كار آنان آباد بودند كه همواره خاطري انديشناك داشتند و براي تأمين معيشت خود تلاش مي كردند». ( یوسفیان ، رونق شماره 7 ) . در چنين جامعه اي است كه كاوه آهنگر انقلاب مي كند اما فريدون شاهزاده زمام امور را بدست مي گيرد زيرا كاوه پايبند طبقه اجتماعي خويش است و در همين جامعه است كه 35 سال تلاش فرهنگي شاعر ناديده انگار مي شود .
سي و پنج سال از سراي سپنج
بسي رنج بردم به اميد گنج

چو بر باد دادند رنج مرا
نبُد حاصلي سي و پنج مرا

دبيران كه تجلي قشر روشنفكر جامعه اند ، ارزشهاي طبقاتي خود را زير پا نهاده، به بدگويي حكيم توس نزد شاه مي پردازند

حسد برد بد گويي بر كار من
تبه شد بر شاه بازار من

فردوسي نمودي از روشنفكران انقلابي است. او خواستار تحقق جامعه اي است كه رستمهايش سر ديوان را ديهيم خويش مي سازند و از اين رو است كه خطاب به سلطان محمود مي گويد :

ايا شاه محمود كشور گشاي
زمن گر نترسي بترس از خداي

گر ايدون كه شاهي به گيتي تراست
بگويي كه اين خيره گفتن چراست

نديدي تو اين خاطر تيز من
نينديشي از تيغ خون ريز من
و در جريان همين مبارزه ي فرهنگي است كه ايدئولوژي را عنصر اساسي حركت خويش تلقي مي كند

منم بنده ي اهل بيت نبي
ستاينده ي خاك پاي ولي

و از آنجايي كه آدمي تحت تأثير شرايط زماني خويش واقع مي شود نوعي بدبيني بر اشعار حكيم سايه مي افكند . دكتر جواد يوسفيان در مقاله اي تحت عنوان « نگاهي به فردوسي » در اين باره مي گويد :
« از مطالعه ي شاهنامه چنين بر مي آيد فردوسي حكيمي است بدبين بدين معني كه زندگي انساني را از شر و درد سرشار مي بيند . جهان در امور آن پوچ و بيهوده است و انسان مستمند كه در چنين ورطه اي گرفتار آمده تنها مي تواند از راه مرگ به دولت آزادي ميل كند از اين لحاظ فردوسي به كساني چون ابوالعلاي معري و شوپن هاور Shopenhauer) ) و فون هارتمان ( Fonhurtmane ) و هايد گر ( Heidegger ) افراد بسيار ديگر ماننده است . بي گمان آنچه اين مرد خردمند را به بدبيني كشانيده ، يكي حوادثي كه پيش از او بر كشور گذشته است و ديگر شرايط اجتماعي عصر اوست . وي به بركت اطلاعات تاريخي خود دريافته است كه سرزمين او خطه ي بي خبري است و از اين رو به ندرت روي آرامش ديده است . جنگهاي ويرانگر خارجي تهاجمات اقوام بيگانه و استبداد داخلي يك لحظه قوم ايراني را رها نكرده و همه ي دستاوردهاي او را بر باد داده است . در نتيجه انباشت فرهنگي كه نتيجه ي تكامل مستمر يك نظام فرهنگي است صورت نگرفته است و جامعه همچنان دستخوش فقر و بليّات بي شمار ديگر باقي مانده است . (یوسفیان ،جواد، رونق شماره 7)
رستم در این جامعه زاده می شود و حماسه‌ها را می آفریند. وی تجلی آرمانهای بلند انسانها در گذر ایام است و جستجوی این جهان پهلوان در تاریخ واقعی این سرزمین راهی به جایی نخواهد برد زیرا باید او را در ناخودآگاه جمعی این ملت جستجو نمود زیرا « نه هرگز مرد ششصد ساله‌ای در جهان بود و نه رویین‌تنی و نه سیمرغی تا کسی را یادی کند اما آرزوی عمر دراز و بیمرگی همیشه بوده است و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است . نه عمر رستم واقعیت است نه رویین‌تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ ، اما همه حقیقت است و این تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی «خیالی»، زندگی رستم واقعی نیست ، تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر بشری است . ولی با این همه مردی حقیقی‌تر از رستم و زندگی و مرگی بشری‌تر از آن نیست . او تجسم روحیات و آرزوهای ملتی است . این پهلوان ، تاریخ ـ آنچنان که رخ داد ـ نیست . ولی تاریخ است آن چنان که آرزو می‌شد . و این تاریخ برای شناختن اندیشه‌های ملتی که سالهای سال چنین جامه‌ای بر دستورات خود پوشاند بسی گویاتر از شرح جنگها و کشتارهاست . از این نظر گاه افسانه‌ی رستم از اسناد تاریخ نه تنها حقیقی‌تر بلکه حتی واقعی‌تر است . زیرا این یکی نشانه‌ای است از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق . اما با این همه افسانه‌ی رستم تنها ساخته‌ی آرزو نیست ، واقعیت زندگی در کار است . این نیرومندترین مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را می‌چشد و در نبرد با اسفندیار در می‌ماند و سرانجام مرگ که چون زندگی واقعی است او را در کام می‌کشد . حتی اسفندیار بی‌مرگ نیز شکار مرگ است . واقعیت ریشه این یلان را در دل خود دارد .
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می‌برند . چنان سربلندند که دست نیافتنی می‌نمایند . درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک و به سبب همین ریشه‌ها دریافتنی و پذیرفتنی . از جنبه‌ی زمینی در زمین و بر زمین بودن چون مایند و از جنبه‌ی آسمانی تجسم آرزوهای ما و از هر دو جهت تبلور زندگی واقعیت و گریز از واقعیت آدمی در آنهاست و از این دیدگاه کمال حقیقتند اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بی واسطه‌ی واقعیت نیست». (مسکوب،شاهرخ، 1377، ص 5)

تأویل جامعه شناختي رزمنامه رستم و اسفنديار

داستان رستم و اسفنديار یک تراژدي است كه از دوشخصيت مثبت تكوين يافته و همين امر قضاوت را بر شنونده دشوار مي سازد كه سرنوشت کارزار به نفع رستم تمام شود یا اسنفدیار .
اسفنديار غسيل دست زردشت پيامبر است، «در روایات شفاهی آمده است که زرتشت ، اسفندیار را در آبی مقدس می‌شوید تا رویین‌تن شود و او به هنگام فرو رفتن در آب چشمهایش را می‌بندد . از نیرنگ روزگار در اینجا ترسی غریزی و خطاکار به یاری مرگ می‌شتابد . آب به چشم‌ها نمی‌رسد و زخم‌پذیر می‌مانند . ترس از جایی فرا می‌رسد که درست در همان جا باید نابود شود . ترسیدن از آبی که شستشو در آن مایه‌ی رویین‌تنی است . در اینجا ترس برادر مرگ است و مرگ همزاد ناگزیر عالم وجود». (همان،ص 24)
او پهلواني است كه خونش بلاي جان قاتل خواهد شد و رستم دليري است كه اگر كشته شود زابلستان و دودمانش بر باد خواهد رفت . رستم تماميت ارضي يك تمدن است و اسفنديار وسيله ي نيكويي است كه براي هدفي شوم قرباني مي شود .
فرزانه توس، داستان را با توصيفي از بهار كه مظهر رستخيزي طبيعي است مي آغازد اما بهاري كه غم از شاخ و برگش مي ريزد بهاري كه بيانگر وقوع حادثه اي خونين است .

کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنک آنک دل شاد دارد بنوش

درم دارد و نقل و جام و نبید
سر گوسفندی تواند برید

مرا نیست فرخ مر آنرا که هست
ببخشای بر مردم تنگدست

همه بوستان زیر برگ گل است
همه کوه پر لاله و سنبل است

به پاليز بلبل بنالد همي
گل از ناله ي او ببالد همي

چو از ابر بينم همي باد و نم
ندانم كه نرگس چرا شد دژم

شب تيره بلبل نخسبد همي
گل از باد و باران نجنبد همي

بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان

ندانم كه عاشق گل آمد گر ابر
كه از ابر بينم خروش هژبر

بدرد همی باد پیراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش

سرشك هوا بر زمين شد گوا
به نزديك خورشيد فرمانروا

كه داند كه بلبل چه گويد همي
به زير گل اندر چه گويد همي

نگه كن سحر گاه تا بشنوي
ز بلبل سخن گفتن پهلوي

همي نالد از مرگ اسفنديار
ندارد بجز ناله زو يادگار

اسفنديار فرزند گشتاسب پادشاه است . پدرش مردي است ظالم . او براي تصاحب حكومت هفت خان بلا را پشت سر مي گذارد اما با خُلف وعده ي پدر مواجه مي شود. اسفنديار حكومت را براي برقراري عدل مي خواهد و سر انجام بر سر اين سودا جان خويش را قرباني مي سازد زيرا گشتاسب او را به جنگ كسي مي فرستد كه طبق نظر پيشگويان مرگش به دست اوست و او كسي جز رستم نيست .
اسفنديار رويين تني است كه تنها از ناحيه ي چشم آسيب پذير است. فردوسي به خواننده ي خويش مي فهماند كه اسفنديار نمودي از ايدئولوژيي مذهبي است. ايدئولوژیي كه عليرغم تقدسش فاقد چشم بصيرت است. تنها هدف را مي كاود و يك راه را بر مي گزيند و چنين آرماني ؛ آسيب پذير است . آرمانی که مبنای عمل آن کُنشهای غیرمنطقی است
چنين كنشي در تقسيم بندي انواع كنشهاي اجتماعي از نظر «ماكس وبر» در رده ي «كنشهاي عاطفي» -كه بيانگر احساسات كنشگر است - قرار مي گيرد. در كنشهاي عقلاني، «هم هدفي كه فرد به دنبال آن است و هم راههايي كه برمي گزيند، بر اساس اصولي بخردانه و عقلاني كه مورد قبول و مشروعيت حقوقي جمع قرار گرفته است ، شكل مي گيرد...سوگيري ارزشي (كنش ارزشي) زماني است كه اهداف، عقلايي و بخردانه و ارزشمند هستند، اما راههاي انتخابي براي رسيدن به اهداف عقلاني نيستند.» (ابوالحسن تنهايي،حسين، 1374،ص 292 ) « اين نوع كنش ناشي از تمايلات خاص و وضعيت احساسي شخص است» .(وبر،ماكس، 1384،ص52)
بررسي تجليات رفتاري اسفنديار بيانگر اين امر است كه نه هدف وي (دست بسته بردن رستم به پيشگاه گرشاسب) و نه راه نيل به اين هدف (مبارزه با رستم) هر دو عقلاني نمي باشند و تنها برخاسته از احساسات شديد او هستند احساساتي كه داراي رنگ و بوي مذهبي مي باشند.
« اسفندیار شاهنامه از یک نظر چون گشتاسپ اوستاست : بزرگترین مجاهد آیین زرتشت که با جان خود خطر می‌کند و دین بهی را می‌گسترد . چون گشتاسپ دعوت زرتشت را اجابت کرد، ارجاسپ پندنامه‌ای به وی نوشت که یا دست از این دین بشوی و «زمین کشانی و ترکان و چین» تو را باشد و یا به ایران لشکر خواهم کشید و :

زمين را سراسر بسوزم همه
كتفتان به ناوك بدوزم همه

گشتاسپ بزرگان و موبدان را فرا می‌خواند و می‌پرسد که پاسختان چیست ؟ و پسر :

همان چون بگفت این سخن شهریار
زریر سپهدار و اسفندیار

کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سر به سر

که نپسندد او را به دین آوری
سر اندر نیارد به فرمان بری

به شمشیر جان از تنش بر کنیم
سرش را بدار برین بر کنیم

و جنگ در می‌گیرد و ارجاسپ می‌گریزد . نخستین جنگ و پیروزی اسفندیار مذهبی است . پس از آن اسفندیار در راه دین « از روم و هندوستان و دریا و تاریکی» می‌گذرد . به پایمردی او آتش زرتشت در گنبدان دژ افروخته می‌شود . همه دین بهی می‌پذیرند و « جهانی فروزنده چون بهشت» پدید می‌آید .اسفندیار چون از بند پدر آزاد شد با خدا پیمان کرد که پس از پیروزی « صد آتشکده در جهان بر پا کند و همه‌ی بی رهان را به راه دین آورد »(مسکوب، شاهرخ، 1377،ص 26)
«اسفندیار درختی است که شیره‌ی حیاتی آن ایمان است و طبیعت این شیره‌ی گیاهی چنان است که هر چه بیشتر این درخت تناور را برویاند ، آنگاه که طوفان فرا می‌رسد دیگر این درخت نمی‌تواند راهی بجوید و بماند. بلکه در معرض بادهای بنیان کن است و چون فقط رو به فراز دارد از علفهای نرم و خمنده زخم‌پذیرتر است»(همان ،ص 31)
اسفندیار مقدس بیش از آنکه عقلانی بیندیشد اسیر کنشهای عاطفی خویش است از این رو در برخورد با واقعیات اجتماعی پيش از آنکه حسابگرانه بیندیشد احساساتی عمل می نماید .
«کتایون می‌داند که پدر به خاطر پسر از پادشاهی کناره نخواهد کرد و دلش گواهی می‌دهد که جنگ با رستم خطری سهمناک است پس فرزند را پند می‌دهد که از این کار در گذر و اسفندیار می‌داند که چنین نبردی ناسزا و ستمکار است و خود این را به گشتاسپ گفته است . ولی با این همه به جای تفکر و تأمل در پاسخ بی درنگ به مادر دشنام می‌دهد . در گفتگوی بعدی که آرام‌تر است و مجالی برای اندیشیدن دارد به کتایون می‌گوید :

همان است رستم که دانی همی
هنرهاش چون زند خوانی همی

نکوکار تر زو به ایران کسی
نیابی و گر چند پویی بسی

چو او را ببستن نباشد روا
چنین بد نه خوب آید از پادشا

و لیکن نباید شکستن دلم
که چون بشکنی دل ز جان بگسلم

این سخن آن هم از مردی که هفت خان را پس پشت نهاده ، کودکانه می‌نماید . اما اسفندیار حقیقت وجود خود را به درستی آشکار می‌کند . در او فرمانروای زندگی قلب است نه مغز ، احساس است نه اندیشه . چون دل به نیرنگ پادشاه سپرد ، جنگ با رستم را پذیرفت و آهنگ رفتن کرد . دیگر نه اندرزهای مهربان مادر می‌تواند از این کار شوم فرجام بازش دارد و نه پندهای خردمندانه‌ی برادر . شتابان به پیش می‌تازد و حتی هشدار روزگار را به چیزی نمی‌گیرد . بر سر دو راهی سیستان و گنبدان دژ ، شتری که پیشاپیش کاروان است می‌نشیند و هر چه می‌کنند از جا نمی‌جنبد . اسفندیار به این فال بد دل نمی‌دهد و شتر را می‌کشد

همي رفت تا پیشش آمد دو راه
فرو ماند بر جای پیل و سپاه


شتر آنک در پیش بودش بخفت
تو گفتی که گشته است با خاک جفت

جهانجوی را آن بد آمد به فال
بفرمود کش سر ببرند و یال

بدان تا بدو باز گردد همی
نباشد بجز فرّه ایزدی» (همان، ص 30)
همانگونه که از علائم پیش از فوران آتشفشان می توان وقوع حادثه را پیش بینی نمود بسیاری از وقایع اجتماعی بیانگر حدوث اتفاقاتی در آینده اند.لذا می توان با تدبیر به کنترل بحرانها پرداخت اما اسفندیار وقعی به تجلیات پدیده ها نمی نهد و فرجام چنین تفکری نیز مشخص است.
«چنین مردی [اسفندیار] به مصلحت زندگی خود نمی‌اندیشد و از خرد خویشتن‌بینی و عاقبت‌اندیشی نصیبی ندارد و گر نه هوس بستن دستهای یل زابلستان را در سر نمی‌پخت . بدین سان او جوانی است خام و « بی خرد» اما در عوض دارای جوهری برتر و آنسوی معیارهای فردی تنگ مایه و معمول که در واقعیت زندگی روزانه صادق است ....
هر نگاهی به اطراف و جوانب ، هر درنگی و تأملی از شتاب ناگزیر کسی که دل به چنین رسالتی سپرده می‌کاهد . به همین سبب خصلت مردی با این نهاد یکدنده و یک جهته سر راست و برنده است » (همان ،ص 29)
هنگامي كه لشگر اسفنديار به زابلستان مي رسد رستم او را از كارزار نهي مي كند و به صلح فرا مي خواند .

نشينيم و گفتار فرخ نهيم
و از آن پس يكي خوب پاسخ دهيم

اما شاهزاده ي جوان سر باز مي زند .
تو ين بي در نظريه ي كشاكس و پاسخ ( Challenge and Response ) مي گويد : « هر جامعه در مسيرخود با رشته اي از حوادث رو برمي گردد اين حوادث ممكن است طبيعي باشند مانند زلزله سيل و خشكسالي و آتشفشان و … ، ممكن است ماهيتي اجتماعي داشته باشد چون جنگ و بحران اجتماعي . توين بي بر سخن خود مي افزايد كه : اگر در شرايط بحراني يك تمدن بتواند به اين بحران پاسخي مقتضي و كافي بدهد نه تنها از خطر دور مي ماند بلكه گامي هم در جهت تكامل بر مي دارد و اگر قادر به چنين كاري نباشد راه قهقرا پيش مي گيرد . (یوسفیان ، جواد، رونق شماره 7 )
رستم درصدد آن است كه به بحران موجود پاسخي مناسب دهد اما ا سفنديار سركشي مي كند . حتي آنجا كه رستم به او مي گويد اگر : تشنه ي خون ريختني بيا تا لشگريان هر دو سوي با هم بجنگند و ما نظاره كنيم .
بگو تا سوار آورم زابلي
برزمند با جوشن كابلي


و اسفنديار پاسخ مي دهد :

مبادا چنين هرگز آيين من
سزا نيست اين كار در دين من

كه ايرانيان را به كشتن دهيم
خود اند جهان تاج بر سر نهيم

رستم پاسخي ديگر به بحران مي دهد اما تيرش به سنگ مي خورد او خواهان بقاي اصل و اصلاح در فرع است و به عبارتي رفُرم را مي طلبد اما اسفنديار خواستار خود رستم است خواهان هدفی دست نایافتنی

که گوید برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند

که گر چرخ گوید مرا کان نیوش
به گرز گرانش بمالم دو گوش

من از کودکی تا شدستم کهن
بدین گونه از کس نبردم سخن

او مي خواهد بنياد را به تسخير خويش در آورد و به تعبير پارسونز خواستار «تغيير ساختي » است. تالكت پارسونز – جامعه شناس آمريكايي- تغييرات اجتماعي را در دو رده ي زير قرار داده است:
1) در مورد اول ، بدون اينكه در سيستم اجتماعي دگرگوني حاصل شود، تعادل موجود جاي خود را به تعادل جديدي مي دهد. به عبارتي ديگر سيستم به صورت يك مجموعه باقي مي ماند . اين تعادل جديد به دنبال تغييراتي دز بعضي از قسمتهاي سيستم با خرده سيستمها رخ مي دهد . پارسونز عقيده دارد كه دگرگوني در تعادل پديده اي است عادي و دايمي در حيات سيستم اجتماعي.
2) چنانچه نيروهاي مؤثر در دگرگوني بسيار قوي باشند و چنانچه فشاري كه از خارج و داخل بر سيستم اثر مي گذارد نيرومند باشد، تغييري كه حادث مي شود از تغيير تعادل بكلي متفاوت است، به صورتي كه باعث دگرگوني عميق در كل سيستم مي گردد و اين تفيير را «تغيير ساختي» مي نامد. ( روشه، گي، 1370، ص 22)
اسفنديار مي خواهد كه رستم را دست بسته به دربار گشتاسب روانه سازد و اين امر براي رستمي كه به خاطر« نام»‌ از فرزند خويش نيز گذشته است به معني نابودي است. به مفهوم برافكنده شدن بنياد است . و اسفنديار نيز خواهان چنين «تغيير ساختي» و بنيادي است. و از آنجا كه تغييرات بنيادي – نظير انقلابات – با خونريزي همراهند، رستم خويش را براي نبردي نابرابر و خونين آماده مي سازد. زيرا اسفنديار اهل تعامل و رايزني نيست. وي تجلي نوعي «انسداد اجتماعي» است.
اسفنديار نمودي از جامعه اي است كه هرگونه تعامل و مبادله بين جوامع را نفي مي كند و جامعه اي كه در آن مبادله مردود شمرده شود جامعه اي است ايستا كه فاقد پويايي لازم است :

به ايوان رستم مرا كار نيست
ورا نزد من نيز ديدار نيست

«سازمان اجتماعي طي پويش مبادله اي در سطح جامعه يا گروه يا نهاد تشكيل مي گردد. معمولاً در مورد روابط ساخت يافته گروه اين پويش مطرح مي شود كه اگر داد و ستدد يا مبادله مهمترين اصل برقراري روابط اجتماعي است اين داد و ستدد بر چه مبنايي استوار است؟ در پاسخ بايد گفت براي مبادله ميزان معيارهايي ايجاد مي شود كه طبق آن مبادله انجام مي شود و همراهي آن هزينه هاي نسبي مبادله مي شود كه به تأييد اجتماعي يا احترام مي انجامد و در ميان اعضاء و گروه آشكار مي گردد. بنابر اين بايد بر ساخت گروه كه موقعيت قابل پيش بيني را در بر مي گيرد توجه شود. اين موقعيت توسط اعضاء و بر حسب اهميت نسبي دو عضو تعيين مي شود يعني ساخت گروه از لحاظ نقش دروني نيروهايي كه منشاء فردي دارند بايد مورد نظر قرار گيرد. (توسلي،غلامعباس، 1385، ص414)
كنشهاي ما بين رستم و اسفنديار بيانگر آن است كه تأييد اجتماعي يا احترام متقابل آنان به حداقل ممكن كاهش يافته است. در اين حالت دو ساختار داراي تمايز يافتگي گشته و به پيروي از آن فضاي ميان كنشي آنان بر اساس تفاهم شكل نخواهد گرفت و اينجاست كه مبادله اي صورت نخواهد گرفت و ستيز ناسازها جايگزين كنشهاي عقلاني مي گردد.
ستيز ناسازها در ميانه ي رستم و اسفنديار بازتابي فزونتر و رنگي تندتر دارد. پيوند آن دو با يكديگر آميزه اي است از دو ناساز «پيوستگي» و «گسستگي» ، «مهر» و «كين» ، «دوستي» و«دشمني» ، «ستايش» و «نكوهش» ، «نوش» و «نيش».
از نخستين ديدار پس از آنكه دو پهلوان يكديگر را به مهر در بر مي گيرند، و هريك پر شور ، زبان به آفرين ديگري مي گشايد، كشاكش و ستيز در سخن آغاز مي شود. «رستم» ، «اسفنديار» را به «خوان» خويش فراخوانده است؛ «اسفنديار» نپذيرفته است و از بند سخن در ميان آورده است . «رستم» خشمگين و دل آزرده، آينده اي تاريك را پيش مي بيند!

دو گردنفرازيم ، پير و جوان
خردمند و بيدار دو پهلوان

بترسم كه چشم بد آيد همي
سر از خواب خوش بر گرايد همي

همي يابد اندر ميان ديو راه
دلت ك‍ژ كند از پي تاج و گاه

ديدار دوم با تنشي بيشتر در رفتار دو پهلوان همراه است. نخست: «اسفنديار» از «رستم» پوزش مي خواهد كه «نويد و خرامي» نفرستاده است و «رستم» را به خوان خويش نخوانده است. سپس او را به بزم مي خواند و در سوي چپ خويش جاي مي دهد . «رستم» آنرا خوار داشتي براي خويش مي انگارد و به خشم بر «بهمن» بانگ مي زند كه «نشستي آن چنان كه سزاوار اوست» در سوي راست برايش بيارايد. در پي ناسازي و تنش همچنان مي پايد. دو پهلوان تبار يكديگر را مي نكوهند و خوار مي دارند؛ سپس لاف مي زنند و نژادگي و پهلواني خويش را مي ستايند؛ هر يك كارهاي شگرف و نمايان خود را بر مي شمارند و بدانها مي نازند.
اوج تنش در اين ديدار، هنگامي است كه دو پهلوان با هم به نرم نشسته اند؛ يكباره در ميان آنان، زور آزماي ، دست يكديگر را مي فشارند. «رستم» با آنكه «آب زرد» ازناخنش فرو مي ريزد درد را به مردي فرو مي خورد و بر خود نمي پيچد؛ ليك «اسفنديار» كه «همه ناخنش پر ز خوناب» شده است، از درد چين بر ابرو مي افكند. خودستايي و ستيز در سخن مي پايد تا «رستم» به ايوان خويش مي رود . بدين سان ، دو پهلوان آويزش و آورد را به فردا، پگاهان در مي افكنند. (كزازي،مير جلال الدين،1368،ص25)
«در دیدار دوم رستم و اسفندیار از نژادگی و مفاخرات پهلوانی خود رجز فراوان می‌خواند با این تفاوت که اسفندیار ، رستم و دودمان او را تحقیر می‌کند و همه جا او را به بند یا به جنگ می‌خواند اما رستم تا آنجا که حریم جهان پهلوانی‌اش اجازه می‌دهد حریف را می‌نوازد و او را به مهمانی و آشتی می‌خواند شاید بتوان گفت که در موازنه‌ی نهایی رستم می‌گوید :

چو فردا بیایی به دشت نبرد
به آورد مرد اندر آید به مرد

ز باره به آغوش بردارمت
ز میدان به نزدیک زال آرمت

نشانمت به نامور تخت عاج
نهم بر سرت بر دل افروز تاج

گشایم در گنج و هر خواسته
نهم پیش تو یکسر آراسته

دهم بی نیازی سپاه تو را
به چرخ اندر آرم کلاه تو را

از آن پس بیایم به نزدیک شاه
گرازان و خندان و خرم به راه

به مردی تو را تاج بر سر نهم
سپاسی به گشتاسب زین بر نهم
اما اسفندیار می‌گوید :
چو فردا بیایی به دشت نبرد
ببینی تو آورد مردان مرد

گر از گرز من باد یابد سرت
بگرید به درد جگر مادرت

وگر کشته آیی به آوردگاه
ببندمت بر زین برم نزد شاه

بدان تا دگر بنده با شهریار
نجوید به آوردگه کارزار » (حمیدی،بهمن،1375،ص111)
«در آغاز دومین روز جنگ پس از دیدار سیمرغ آنگاه که رستم به پیروزی خود یقین دارد حتی آنگاه نیز دست از تلاش بی امید خود باز نمی‌دارد و او را به جهانبان و جهان و نیکوییها که در آن است سوگند می‌دهد تا کینه از دل بیرون کند و همه‌ی گنجهای دیرینه را نثارش می‌کند و آنگاه می‌گوید
برابر همی با تو آیم به راه
کنم هر چه فرمان دهی پیش شاه

اگر کشتنیم او کشد شایدم
همان نیز اگر بند فرمایدم

همی چاره جویم که تا روزگار
ترا سیر گرداند از کارزار
اما آخرین پاسخ اسفندیار این است که :
جز از بندگی کوشش و کارزار
بپیشم دگر گونه پاسخ بیار

بدین سان چاره‌ای که رستم می‌یابد به هیچ کار نمی‌آید . همه‌ی تدبیرها بی حاصل است و سرانجام باد در مشت دارد .» (مسکوب،شاهرخ، 1377،ص 50)
حال دو سوار روياروي هم قرار گرفته اند . رستم براي آخرين بار اسفنديار را نهي مي كند ترفند او در اين راستا رجز خواني است و او افتخارات ملی‌اش را به رخ اسفنديار مي كشد تا به او بفهماند كه وي نيز ايراني است و در جهت حفظ خاك ايران كوشيده است :

زمين را همه سر به سر گشته ام
بسي شاه بيداد گر كشته ام

چو من بر گذشتم زجيحون بر آب
ز توران به چين رفت افراسياب

برفتم به تنها به مازندران
شب تار و فرسنگ هاي گران

نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد
نه سنجه نه اولاد غندي نه بيد

همان از پي شاه فرزند را
به كشتم دلير خردمند را

كه گُردي چون سهراب ديگر نبود
به زور و به مردي و رزم آزمود

ز ششصد همانا فزون است سال
كه تامن جدا گشتم از پشت زال

همي پهلوان بودم اندر جهان
يكي بود با آشكارم نهان

رستم اذعان مي دارد كه در راه وطن پسر خويش را كشته است و مي گويد كه ششصد سال بر وي مي گذرد او نماينده ي تمدني كهن است كه در راه آرمانش فرزندانش را قرباني مي كند . تمدني كه ريا در آن راه ندارد و ظاهر و باطنش يكي است . اما اسفنديار نيز مانند رستم به رجزخواني مي پردازد او نیز چونان رستم هفت خوان بلا را برای دستیابی به دادگری پشت سر نهاده است :

هر آنكس كه برگشت از راه دين
بكشتم به ميدان توران و چين

گريزان شد ارجاسب از پيش من
بدان سان يكي نامدار انجمن

به مردي ببستم كمر بر ميان
همي رفتم از پس چو شير ژيان


شنيدي كه در هفت خان پيش من
چه آمد ز شيران و آن اهرمن

به چاره به رويين دژ اندر شدم
جهاني بر آن گونه بر هم زدم

بر افروختم آتش زرد هشت
كه با مجمر آورده بُد از بهشت

اسفنديار همچنان تصميم به جنگ دارد و رستم نيز ناگزير سوار بر رخش براي مصافي خونين مهيا مي شود . در اين قسمت از داستان ، فردوسي به پيشگويي حادثه مي پردازد . سابقاً گفتيم كه ساختار داستان به گونه اي است كه جانبداري از رستم و اسفنديار را بر خواننده دشوار مي سازد « زیرا به خلاف آن اندیشه‌ی کهن ایرانی در این افسانه از جنگ اهورا و اهریمن نشانی نیست . این جنگ نیکان است . هر دو مردانی اهورایی‌اند . یکی گسترنده‌ی جنگاور دین بهی است اما فریفته‌ی توانایی خود و فریب دیگری ، و آن یک پهلوانی است که عمری بس دراز به مردانگی ایزدان ، با دستیاران و سپاهیان اهریمن جنگیده است . » (حمیدی، بهمن،1375، 126) با وجود این امر در اين قسمت شاعر نا خود آگاه از رستم جانبداري مي‌كند آنجا كه مي گويد :

ببينيم تا اسب اسفنديار
سوي آخور آيد همي بي سوار

و يا باره ي رستم جنگجوي
به ايوان نهد بي خداوند روي

با مقايسه ي بين اين دو بيت خواهيم ديد كه حكيم توس در روايت اسطوره – كه بايد جانب بي طرفي را رعايت كند – به بر شمردن امتيازات رستم نسبت به اسفنديار مقدس مي پردازد :

قهرمان خصلت ابزار مكان صفت
رستم جنگجو باره ايوان خداوند
اسفنديار - اسب آخور سوار

با نگاهي اجمالي به جدول بالا كه برآيند ابيات ذكر شده است، خواهيم ديد كه فردوسي از رستم با صفت «جنگجو» ياد مي كند حال آنكه هيچ صفت مثبتي به اسفنديار نسبت نمي دهد. شاعر مركب رستم را «باره» و مركب اسفنديار را «اسب» خطاب مي كند. وي مقصد رهوار رستم و اسفنديار را به ترتيب «ايوان» و «آخور» ذكر مي كند و در نهايت صاحب اسب رستم را «خداوند» و صاحب اسب اسفنديار را «سوار» مي داند.
در يك مطالعه تطبيقي مي توان به بار ارزشي وا‍ژگان بكار گرفته شده در توصيف رستم و اسفنديار پي برد. بي شك سنگيني كفه ي چنين توصيفي به سود رستم استم است. اگر دامنه‌ی بار ارزشی واژگان را از 1 تا 3 در نظر بگیریم جمع نمرات رستم و اسفندیار به گونه‌ی زیر خواهد بود.
12=(31= جنگجو) + ( 3=باره ) + ( 3 = ایوان ) + ( 3= خداوند ) رستم
5= ( 0 = خصلت ) + ( 2= اسب ) + ( 1= آخور ) + ( 2 = سوار ) اسفندیار
فردوسي نمي تواند ششصد سال خدمت پهلوانش را ناديده انگارد . جنگ آغاز مي شود جنگي نابرابر ، جنگ مشت و سندان ، نبرد ، پهلواني پير با جواني رويين تن . دلير زابلي درمانده مي شود و از اينجاست كه از سيمرغ ياري مي طلبد و او رستم را به ترفندي رهنمون مي سازد . ترفندي كه سرانجامش مرگ اسفنديار است .
سيمرغ نمودي از يك تفكر عُقلايي است. انديشه اي كه جدا از قضاوتهای جانبدارانه، هدف را بر مي گزيند . با وجود اينكه اسفنديار در خوان پنجم ، جفت سيمرغ را از پاي در آورده اما سيمرغ فارغ از هرگونه انگيزه ي انتقام جويانه اي، فرچام قتل اسفندیار را به رستم گوشزد می کند و رستم را به کنشی عقلایی فرا می خواند
که هر کس که او خون اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار

بدین گیتی‌اش شور بختی بود
و گر بگذرد رنج و سختی بود

و در این میان نرمخویی و پاسخ مناسب به بحران را به او گوشزد می کند: .

تو خواهش کن و لابه و راستی
مکوب ایچ و گونه در کاستی

مگر باز گردد به شیرین سخن
به یاد آیدش روزگار کهن

که تو چند گه بودی اندر جهان
به رنج و به سختی ز بهر مهان

اما اگر تو را تحقیر کرد و اندرزهایت را نپذیرفت از آخرین راه که همانا قوه‌ی قهریه است بهره گیر

چو پوزش کنی چند نپذیردت
همی از فرومایگان گیردت

به زه کن کمان را و این چوب کز
بدین گونه پرورده در آب رز

ابر چشم او راست کن هر دو دست
چنان چون بود مردم کز پرست


زمانه برد راست آن را به چشم
بدان گه که باشد دلت پر ز خشم

پیش شرط سیمرغ برای این که او درخت طلسم‌شکن « گز » را به رستم نشان دهد این است که پهلوان در میدان کارزار «جویای جنگ» نباشد . بر اسفندیار «فزونی» نجوید از «راستی» به «کاستی» نگردد به «شیرین سخنی» «خواهشگر» او به آشتی باشد اما اگر شاهزاده بر «رنج و سختی» دیرین او چشم پوشد و او را از «فرومایگان» دید به چشمی چنین کژبین تیر گز را روا بداند و بداند که زمانه با اوست( همان،ص 126)
فردوسی می‌گوید رستم تیر گز را با زبان نرم و خواهشگر به دور دوم نبرد برد و تا توانست درِ راستی و ملاطفت را کوبید تا مگر اسفندیار را به دانش و خرد بخواند اما تنها پاسخی که از او شنید پاسخ همیشگی بود :
مرا گویی از راه یزدان بگرد
ز فرمان شاه جهانبان بگرد

که هر کاو ز فرمان شاه جهان
بگردد سرآید بدو بر زمان

جز از بندگی کوشش و کارزار
به پیشم دگر گونه پاسخ بیار ( همان ، ص131)

سرانجام تقدیر ناگریز رخ می دهد و تیر بر چشمان اسفندیار می نشیند
رستم نماينده ي جامعه اي است كه رايزني در آن معمول است جامعه اي با تعاملات وسيع . عقلانی ترین کنشها از نظر رستم حفظ انسجام و یکپارچگی این جامعه است هر چند که چنین امری مرگ ناگزیر وی را در پی خواهد داشت و اسفنديار تفكري اهورايي است كه آرمانی مي‌انديشد و هر گونه تعاملی را برنمی تابد. رستم بعد از آنكه اسفنديار را كور مي سازد بر سر جسدش مي گريد :

سواري نديدم چو اسفنديار
زره دار با جوشن كار زار

چو بيچاره برگشتم از جنگ او
بديدم كمان و بر و چنگ او

سوي چاره گشتم زبيچارگي
ندادم بدو سر به يكبارگي

زمانه ورا در كمان ساختيم
چو روزش سر آمد بيانداختم

او اعتراف مي كند ، با ترفند بر اسفنديار غالب گشته است و اين بيانگر بلندي همتی و عقلانیت رستم است .
« اسفنديار در آستانه ي مرگ خردمندي بيناست فارغ از تعصب مذهب و شهوت و شهرياري ، گويي آنگاه كه چشمهايش جاودانه فرو بسته مي شود درست در همان دم چشم دلش گشوده مي شود . با ديدگاني باطن بين چگونگي زندگي گذشته اش را كه در كار گذشتن است مي بيند آنچه را كه مي دانست و نمي توانست اينك او مي بيند . در آفتابي كه خود پرتويي از آن است نظر مي كند و مي بيند از كجا آمده و يا با چه دستي به كجا رانده شده است و دست ستمكار گشتاسب را مي شناسد » : (خبره زاده ،علي اصغر، 1352 ، ص 274)

چنين گفت با رستم اسفنديار
كه از تو نديدم بد روزگار

زمانه چنين بود و بود و آنچه بود
نداند كسي راز چرخ كبود

نه رستم نه مرغ و نه تير و كمان
به رزم از تن من نبرید جان

كه اين كرد گشتاسب با من چنين
بر او بر نخواهم به جان آفرين
« اگر چشمهای دورنگر ایمان اسفندیار اندکی حقیقت‌بین بود ، بازی شوم پدر را در می‌یافت و می‌دید که پادشاهی هر چند برای گسترش دین اهورایی از این راه که او می‌رود به کام اهریمن است و خود او بازیچه‌ی دلیری تن نمی‌شد و اگر رستم نه آنچنان که هست بلکه اندکی اهل روزگار و بازیهای حقیر آن بود و به مصلحتی چند روزی دستی به بند می‌داد ، شاید کارها به خوشی وشادکامی به فرجام می‌رسید اما نه این است و نه آن .» (مسکوب، شاهرخ،1377،ص 98)
به زبان فردوسی زمانه است که پیمانه‌ی عمر آدمی را پر می‌کند اگر زمان اسفندیار نرسیده بود رستم چگونه می‌توانست جان او را بستاند سیمرغ به رستم می‌گوید :
گر ایدون که او را سر آید زمان
نه اندیشد از پوزپشت بی گمان
و زمانه است که آن تیر گز را درست به چشم اسفندیار می‌رساند رستم نیز همین را می‌داند و می‌گوید :
زمانه ورا در کمان ساختم
چو روزش سر آمد بینداختم (همان،ص 102)
و نیز :

ابر چشم او راست کن هر دو دست
چنان چون بود مردم گز پرست

زمانه برد راست آن را به چشم
بدان گه که باشد دلت پر ز خشم

پدیده ی جبر ساختاری را می توان از آغازین روزهای تولد اسفندیار تا مرگ او مشاهده نمود. و حتی گشتاسب نیز به پیروی از این امر به نقطه یابی مرگ فرزند می اندیشد « این است که سنجیده گام برمی‌دارد . نخست از وزیر اخترشناس می‌پرسد که مرگ اسفندیار به دست کیست و جاماسپ می‌گوید که رستم کشنده‌‌ی اوست و این مرگی ناگزیر است که نمی‌توان از آن رهایی یافت .» ( همان،ص 11) مارکسیستهای ساختاری بر هر ساختار ی که تاکید می ورزند، باز هم معتقدند که کنشگران انسانی صرفا جایگاههایی را در ساختارها پر می کنند، به این معنا که کنشگران بیشتر تحت الزام این ساختارها به سر می برند (ریتزر، جرج، 1374 ،ص218)
هماتگونه كه گفته شد رستم – به توصيه سيمرغ - براي از پاي در آوردن اسفنديار، تيري شگفت انگيز از بلندترين شاخه ي درخت «گز» بهره گفت و همان تير كه به «آب رز» آغشته شده بود ، به زندگي اسفنديار خاتمه داد. دكتر سيروس شميسا در مقاله اي از كتاب «در پيرامون رستم و اسفنديار» در خصوص جنبه هاي باستاني «گز» و «آب رز» مي فرمايد:
«آب رز علي الظاهر شراب است ...شراب در اديان باستاني جنبه تقدس داشته است و مخصوصاًٌ در آيين مهري اهميت فراوان داشت...پس مي توان گفت كه شراب هم مانند «گز» از مظاهر دين مهري است.
شراب و آيين هاي مربوط به آن، جانشين «هوم» و آيين هاي مربوط به آن است...«هوم» در ايران كهن، شيره ي گياه مقدسي بود كه جنبه مسكر بودن داشت و در مراسم ديني نوشيده مي شد. شربت مقدس «هوم» مورد علاقه «مهر» بود...در فرهنگهاي فارسي آمده است كه «هوم» اولاًً گياهي است شبيه به «درخت گز» و ثانياً پارسيان آن را برسم در وقت زمزمه به دست مي گيرند. اما از همه جالبتر نوشته ي كتاب پزشكي «تحفه حكيم مؤمن» است. در آنجا در باره ي «هوم» آمده است كه:
«به لغت تركي نباتي است شاخه هاي او پر گره و بارش شبيه به عنب الثعلب...و از سموم قتاله ، و چون پيكان را به آب او آلوده، خشك كنند زخمش كشنده است»
بدين ترتيب، «هوم» از طرفي جنبه تقدس و متافيزيكي دارد و از طرفي در حكم سم است و دقيقاً همان است كه فردوسي به جاي آن استادانه و مبتكرانه معادل «آب رز» را بكار برده است: كه پيكانش را داده بود آب رز.(عباديان، محمود، 1369،ص38) دكتر شميسا در ادامه مي گويد:«تنها عضوي از اسفنديار كه ايزدي نيست، چشم اوست كه زميني مي نگرد و هم «گز» و هم «هوم» هر دو براي امراض چشم سودمندند! همان، ص 40)
برايند تأويل اجتماعي فرجام مبارزه رستم و اسفنديار آن است كه در رويارويي با امر مقدس مي بايست از ابزاري همسان بهره جست . به عبارتي ديگر، امر مقدس را بايد با ابزاري مقدس مهار نمود همانگونه كه رستم با بهره گيري از ابزاري مقدس (تير گز)، اسفنديار پاك را از پاي در آورد. از سويي ديگر ، هم «گز» و هم «هوم» براي دردهاي چشم مفيدند . همانگونه كه پيشتر گفته شد، با فرود تير گز به چشمان اسفنديار ، چشم دل او گشوده مي شود . لذا بحرانها مي توانند راه برون رفت نظامهاي اجتماعي از شرايط نامطلوب باشند.
مرگ اسفنديار به «سنتز»ي منجر شد كه بقاي كل نظام را در پي داشت. مرگ او پاسخ مناسبي است به بحران پيش آمده و واكنش معقولي براي برقراري تعادل از دست رفته ي نظام، آنچنان كه كاركردگراها (فونكسيونالستها) اعتقاد دارند
«فونكسيوناليستها ساختهاي اجتماعي را به عنوان محيط هاي زيست ساير ساخت هاي اجتماعي مي بينند، و كلي كه همه ي آنها به آن مربوطند، شامل مجموعه ي تمام آنهاست. به علاوه به نظر مي رسد اين كل، عموماً داراي كيفيتي است كه آنرا يكپارچگي مي ناميم.يك كل يكپارچه، كلي است كه همه ي واحدهاي ساختي - اجزاء – در آن دست كم با حداقلي ازسازگاري متقابل با يكديگر جفت و جور شده اند. اين حالت از طريق اثرهاي يك ساخت بر اساخت هاي ديگر ناشي مي شود. بطور كلي ، ساخت هايي با دوام در نظام هاي اجتماعي اثرهايي دارند كه به عمل كردن ساختهاي ديگر كمك مي كند و در بقاء كل سهيم است. درجه سازگاري متقابل ميان ساختارها در يك نظام اجتماعي را ميزان يكپارچگي نظام مي دانند. ..انتظار مي رود كه ساختهاي اجتماعي هم زيست با يكديگر بتوانند محيط مشتركشان را چنان شكل دهد كه در مسير طبيعي حوادث در بين ساخت ها سازگاري ايجاد شود ». (اسكيدمور، ويليام، 1372، ص 146)
«رابرت مرتون اعتقاد دارد «كاركرد نامناسب» ممكن است آثار سويي بر نظام داشته باشد. آثاري كه نه تنها منجر به يكپارچگي بهتر نشده بلكه به يكپارچگي ضعيف تر بيانجامد».(همان، ص 163)
اسفنديار با آنكه ايراني است اما بقاي نام ايران و يكپارچگي آن را با خطر مواجه ساخته است و رستم كليّت تمدن ايران است. وي تلاش بسيار زيادي براي تعديل اسفنديار و تبديل «كاركرد نامناسب» او به «كاركرد مناسب» نمود اما چنين كاري كارگر نيفتاد . لذا همانگونه كه كاركردگراها اعتقاد دارند كه در صورت عدم تعديل كاركرد نامناسب، مي بايست آنرا با كاركرد مناسب ديگر جايگزين نمود؛ با كشتن اسفنديار، تعادل را دگر باره به ايران باز گرداند، هرچند كه پادافره چنين اقدامي به بد فرجامي رستم انجاميد.


منابع :
- ابوالحسن تنهايي،حسين(1374)، درآمدي بر مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي، مشهد: مرنديز
- اسكيدمور، ويليام (1372) ، تفكر نظري در جامعه شناسي، (ترجمه: علي محمد حاضري و همكاران)، تهران: كيهان
- توسلي، غلامعباس (1385)، نظريه هاي جامعه شناسي..تهران : سمت
- حمیدی، بهمن (1375)، سه گفتار در باره ی شاهنامه فردوسی. تهران : توسعه
- خبره زاده، علی اصغر (1352)، گزیده ای از ادب فارسی تهران :زمان
- روشه، گي(1370)، تغييرات اجتماعي. (ترجمه: منصور وثوقي)، تهران: ني
- ريتزر، جرج، ( 1374)، نظريه هاي جامعه شناسي در دوران معاصر. (ترجمه: محسن ثلاثي) ، تهران:علمي
- كزازي، مير جلال الدين (1368)، از گونه اي ديگر. تهران: مركز
- عباديان، محمود و همكاران(1369)، در پيرامون رستم و اسفنديار. تهران:جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران
- عبداللهي، محمد (1368)، جزوه نظريه‌هاي جامعه شناسي، دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي
- وبر،ماكس (1384)،اقثصاد و جامعه.( ترجمه: دكتر عباس منوچهري و همكاران)، تهران: سمت
- مسکوب، شاهرخ(1377)، مقدمه ای بر رستم و اسفندیار. تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
- يوسفيان، جواد، نگاهي به فردوسي، رونق، سال اول، شمارة 7





لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

اين قند پارسي
لغزش هاي گفتاري و نوشتاري
اسماعيل اميني


غلط‌هاي ناشي از ناشي‌گري مترجمان فراوان است. در اين جا تنها چند نمونه نقل مي‌شود.

1ـ «تجربه كردن» (to experience): امروزه در فارسي اين تعبير را در معنايي نادرست به كار مي‌برند؛ مثلاً: «تابستان گرمي را تجربه كرديم».

2ـ من فكر مي‌كنم (I think) به جاي «من معتقدم، من مي‌گويم، به نظر من».

3ـ «حساب كردن روي كسي يا چيزي» (to count on) به جاي «اميد داشتن»، «اطمينان كردن»، «اميدواربودن»، «چشم (اميد) داشتن».

«من روي تو حساب مي‌كنم» به جاي «من به تو اميد دارم».

4ـ «در رابطه با»، «در ارتباط با»

(in connection with):

اين حرف اضافه غلط و عجيب جايگزين عبارت ساده و روان‌ فارسي «درباره» و «براي» شده است. و از آن عجيب‌تر و نادرست‌تر عبارت «در راستاي» است كه چندي است رايج شده است.

هـ) آميختن قواعد لغت‌سازي فارسي و عربي:

1ـ استفاده از تنوين در كلمه‌هاي فارسي «گاهــــاً، جاناً، زباناً، دوماً، خواهشـــاً»؛ يا استفاده از علامت جمع عربي با كلمات فارسي: «گزارشات، سفارشات، پيشنهادات، فرمايشات، تراوشات، گرايشات، آزمايشات».

3ـ جمع بستن كلمه‌هايي كه جمع مكسرند:

«مدارك‌ها، لوازمات، وسايل‌ها، اشعارها»

و) گاهي براي رعايت اختصار عبارتهايي به صورت ناقص به كار مي‌رود. اين كاستي، اغلب در زبان گفتار ديده مي شود.

1ـ «پيامبرصلي‌الله»به‌جاي «پيامبر صلي‌الله‌وعليه‌وآله».

عبارت «صلي‌الله» يعني «درود خدا» كامل نيست و معناي روشني ندارد.

2ـ «امام رحمت‌الله» به جاي «امام رحمت‌الله عليه».

هـ ) درازنويسي بيهوده و فعل‌ها و عبارت‌هاي طولاني كه جانشين عبارت‌هاي ساده و كوتاه شده‌اند.

1ـ «اين ساختمان از امكانات مناسبي برخوردار است» به جاي «اين ساختمان امكانات مناسبي دارد».

2ـ اطلاع حاصل كردن به جاي فهميدن و دريافتن.

3ـ به رشته تحرير كشيدن به جاي نوشتن.

4ـ حضور به هم رسانيدن به جاي آمدن.

5ـ مورد استفاده قرار دادن به جاي بهره بردن و استفاده كردن.

6ـ «اقدام به خريد نماييد» به جاي بخريد.

7 ـ «اقدام مقتضي را معمول داريد» به جاي «اقدام فرماييد».

و) بسياري از كلمه‌ها و عبارتهاي بيگانه كه جايگزين لغت‌هاي ساده و زيباي فارسي شده‌اند، اغلب استفاده از اين كلمات براي ايجاد تشخص و نوعي فاضل‌نمايي و اظهار دانش و تخصص است. اين قبيل واژه‌ها فراوانند. در اين جا فقط چند نمونه را مي‌خوانيم:

1ـ ژانر ـ نوع، گونه، شاخه

2ـ فرمت ـ شكل، قالب، شيوه

3ـ بيزنس ـ تجارت، كسب، بازرگاني

4ـ ديزاين ـ طرح، منظر

5ـ گارانتي ـ تضمين، ضمانت

6 ـ رزومه / آبستركت ـ چكيده، خلاصه

7ـ ساپورت ـ حمايت، پشتيباني

8 ـ اسپانسر ـ حامي، پشتيبان

ز) حذف بدون قرينه فعل در جمله‌هاي متوالي

1ـ «پيشنهاد شما مطرح و به تصويب رسيد» به جاي «پيشنهاد شما مطرح شد و به تصويب رسيد».

2ـ «از لطف شما تشكر، فردا براي ديدارتان خواهم آمد» به جاي «از لطف شما تشكر مي‌كنم و فردا براي ديدارتان خواهم آمد».

ح) در نامه‌نگاري‌هاي اداري، استفاده از برخي فعل‌هاي معين رايج شده است، با اين گمان كه اين فعل‌ها نوشته را معتبر و رسمي مي‌كنند. در حالي كه به شيوايي و لطف نوشته آسيب مي‌رسانند.

1ـ «اعلام مي‌گردد» به جاي: «اعلام مي‌شود».

2ـ «اقدام نماييد» به جاي: «اقدام كنيد، اقدام فرماييد».

3ـ «دانشگاه تعطيل مي‌باشد» به جاي: «دانشگاه تعطيل است».

4 ـ «او از سازمان ديدار داشت» به جاي: «او از سازمان ديدار كرد».



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..




شهاب‌الد‌ين سهرورد‌ي، مبتكر اشراق و مهم‌ترين فيلسوف د‌ر فاصله ميان د‌و د‌وره آيين فلسفه مشاء، از ابن‌سينا تا ابن رشد‌ است. سهرورد‌ي حلقه واسط بين اين د‌و د‌وران طلايي از اند‌يشه فلسفه اسلامي است. علاوه بر آن مي‌توان وي را به عنوان شخصيتي كه زمينه‌ساز پيد‌ايش مكتب اصفهان شد‌ نيز مورد‌توجه قرار د‌اد‌؛ چرا كه ميرد‌اماد‌ و ملاصد‌را هر د‌و به شد‌ت تحت تأثير مكتب فلسفي او قرار د‌اشته‌اند‌.

شيخ شهاب‌الد‌ين سهرورد‌ي د‌ر سال 549 هجري قمري د‌ر قريه سهرورد‌ زنجان د‌يد‌ه به جهان گشود‌. نخستين آموخته‌هاي او د‌ر شهر مراغه نزد‌ مجد‌الد‌ين جليلي بود‌. سهرورد‌ي نزد‌ جليلي، فقيه مشهور آن زمان، فقه را آموخت و د‌ر همانجا و نزد‌ همين استاد‌ با فخر رازي، منتقد‌ بزرگ فلسفه مشاء، همد‌رس بود‌. با ‌آنكه اين د‌و از نظر علمي تفاوت‌هاي آشكاري با يكد‌يگر د‌اشتند‌ اما د‌وستي و قرابتي عجيب ميان اين د‌و برقرار بود‌.

هنگامي كه سفرهاي سهرورد‌ي گسترد‌ه‌تر شد‌ه بود‌ به آناتولي رسيد‌ و از آنجا به حلب سوريه رسيد‌. د‌ر همان شهر با ملك ظاهر، پسر صلاح‌الد‌ين ايوبي، د‌يد‌ار كرد‌. ملك‌ظاهر شيفته شيخ شد‌ه و مقد‌مش را گرامي د‌اشت و از او خواست كه د‌ر آن جا بماند‌. سهرورد‌ي پذيرفت و د‌رس و بحث خود‌ را د‌ر مد‌رسه حلاويه آغاز كرد‌. د‌ر همين مد‌رسه بود‌ كه شاگرد‌ و پيرو وفاد‌ارش شمس‌الد‌ين شهروزي به او پيوست.

شيخ شها‌ب‌الد‌ين سهرورد‌ي هميشه د‌ر بيان مسائل، به خصوص احكام و مسائل مربوط به د‌ين بي‌باك بود‌ و همين صراحت بيان او بود‌ كه سرانجام فقهاي قشري عامه عليه او شوريد‌ند‌، او را مرتد‌ خواند‌ه و سخنانش را خلاف اصول د‌ين د‌انستند‌. اين كينه و عناد‌ تا جايي رسيد‌ كه ملك ظاهر را تشويق به قتل او كرد‌ند‌. اما ملك ظاهر نمي‌پذيرفت و به خواست آنان توجهي نمي‌كرد‌. اما فقها با ارسال شكوائيه به صلاح‌الد‌ين ايوبي او را مجاب كرد‌ند‌ كه فرمان قتل شيخ را صاد‌ر كند‌. سرانجام صلاح‌الد‌ين ايوبي د‌ر نامه‌اي از پسرش خواست شيخ را به قتل برساند‌.

بد‌ين ترتيب شيخ زند‌اني شد‌ و د‌ر سن 36 يا 38 سالگي به قتل رسيد‌. مشهور است كه او را به د‌ار آويختند‌ يا خفه كرد‌ند‌.

جنازه شيخ را د‌ر روز جمعه آخر ذي‌الحجه سال 587 هـ . ق از زند‌ان بيرون آورد‌ند‌. جرم او معاند‌ت با شرايع د‌يني بود‌. بد‌ين ترتيب، سهرورد‌ي نيز سرانجامي چون سقراط يافت.

سيري د‌ر زند‌گي، رفتار و عقايد‌ فلسفي

از سهرورد‌ي د‌ر طول عمر كوتاه خود‌ حد‌ود‌ پنجاه كتاب و رساله به ياد‌گار ماند‌ه است. آثار او نه تنها حاوي مهمترين افكار وي است بلكه به طرز شگفتي از نظر فصاحت و بلاغت تحسين شد‌ه و د‌اراي نثري پخته و قوي است. سهرورد‌ي حقيقت را امري واحد‌ مي‌د‌انست و آن را منسوب به خد‌اوند‌ي واحد‌ د‌انسته و اصطلاح «الحق من ربك» را از قرآن وام گرفته است.

سهرورد‌ي مي‌گويد‌: «حقيقت، خورشيد‌ واحد‌ي است كه به جهت كثرت مظاهرش تكثر نمي‌يابد‌. شهر واحد‌ي است كه باب‌هاي كثيري د‌ارد‌ و راههاي فراوان به آن منتهي است».

سهرورد‌ي عقيد‌ه د‌اشت د‌ر ايران باستان امتي مي‌زيست كه مرد‌م را به حق رهبري مي‌كرد‌ و آنان را پرستند‌ه حق واحد‌ مي‌د‌انست. سهرورد‌ي افراد‌ اين امت را پهلوانان و جوانمرد‌اني يگانه‌پرست مي‌د‌انست و ايشان را با اين كلام معرفي مي‌كرد‌: «خد‌اوند‌ ولي كساني است كه ايمان آورند‌ و ايشان را از ظلمت به سوي نور هد‌ايت مي‌كند‌». او حكماي ايرانيان باستان را كساني مي‌د‌انست كه با شيوه اشراقي به مقام عرفاني والايي رسيد‌ه‌اند‌.

شيخ شهاب‌الد‌ين يحيي بن حبشي بن اميرك سهرورد‌ي، بي‌شك يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است. و اين حكيم فرزانه د‌ر مد‌ت عمر كوتاه ولي پربار خويش، آثار ارزند‌ه و ماند‌گاري به جامعه بشري تقد‌يم كرد‌ه است كه از زواياي گوناگون د‌ر خور توجه و د‌قت هستند‌. هد‌ف اصلي او د‌ر پرد‌اختن به مسايل فلسفي، احياي تفكر فلسفي ايران باستان بود‌.

شهاب‌الد‌ين از كود‌كي اند‌يشه‌اي نيرومند‌ و هوش سرشار و براي تحصيل علم، طبعي حريص و مولع د‌اشت. د‌وره كود‌كي و اوان جواني و آغاز تحصيل را د‌ر سهرورد‌ گذرانيد‌.

سهرورد‌ي بعد‌ از پايان تحصيلات رايج آن زمان، شروع به مسافرت د‌ر سر تا سر سرزمين‌هاي اسلامي كرد‌. وي با مشايخ صوفيه ملاقات‌ها كرد‌ و از تعاليم آن‌ها بهره‌ها گرفت. شيخ اشراق اوقات بسياري را به تفكر و نيايش مي‌گذراند‌. د‌رهمين زمان بود‌ كه از مناطق آناتولي و سوريه عبور كرد‌ و علاقه وافري به شهرهاي اين د‌و كشور پيد‌ا كرد‌. د‌ر يكي از سفرها، بين راه د‌مشق به حلب، ملك ظاهر پسر صلاح‌الد‌ين ايوبي فرمانرواي مشهور عثماني را ملاقات كرد‌. ملك ظاهر، كه سخت شيفته شهاب‌الد‌ين شد‌ه بود‌، از او خواهش كرد‌ كه د‌ر قصر وي ماند‌گار گرد‌د‌.

رساله‌هاي شيخ اشراق

حد‌ود‌ پنجاه عنوان از آثار سهرورد‌ي از طريق تواريخ و تذكره‌هاي گوناگون به د‌ست رسيد‌ه است كه مي‌توان آنها را به پنج گروه زير تقسيم كرد‌:

1ـ چهار رساله بزرگ تعليمي، كه سه رساله آن د‌رباره فلسفه مشايي ارسطو است و رساله چهارم به حكمت اشراقي محض پرد‌اخته است. تمام اين آثار به زبان عربي نوشته شد‌ه است.

2ـ رساله‌هاي تعليمي كوتاه؛ چون: هياكل النور، الالواح العماد‌يه، پرتونامه، اعتقاد‌‌الحكما، اللمعات، يزد‌ان شناخت و بُستان القلوب. اين رساله‌ها شامل توضيح‌هايي است د‌رباره مسايل مورد‌ بحث د‌ر رساله‌هاي بلند‌ ايشان. تعد‌اد‌ي از اين آثار به زبان عربي و برخي به فارسي است.

3ـ حكايت‌هاي ساد‌ه كه به زبان رمزگونه نوشته شد‌ه است و معرّف سير و سلوك از مرحله نفس تا مرحله اشراق است. بيشتر اين رساله‌هاي كوتاه به زبان فارسي نوشته شد‌ه و عبارت‌اند‌ از: عقل سرخ، آواز پَر جبرييل، الغربة الغربيه، لغت موران، رساله في حالات الطفوليه، روزي با جماعت صوفيان، رساله في المعراج و صفير سيمرغ.

4ـ تفسيرهاي متون قد‌يمي فلسفه و قرآن كريم مانند‌ ترجمه رسالة الطير ابن سينا به فارسي، تفسير اشارات و تنبيهات ابن سينا و رساله في حقيقة العشق د‌ر شرح رسالة العشق ابن سينا و تفسير آياتي از قرآن و حد‌يث.

5 ـ ستايش‌ها، مناجات‌هاي سهرورد‌ي.

مطالعات مربوط به سهرورد‌ي د‌ر جهان

آلمان

د‌ر كنار منابع پراكند‌ه مربوط به سهرورد‌ي، د‌ر اوايل قرن گذشته، از اشخاصي چون ون كريمر د‌ر تاريخ اند‌يشه‌هاي حكومتي د‌ر اسلام و اثر د‌ائرة‌المعارف گونة كارل بروكلمان، به پژوهش بزرگي د‌ر مورد‌ سهرورد‌ي به وسيله محقق آلماني، ماكس هرتن د‌ر فلسفه اشراق سهرورد‌ي بر مي‌‌خوريم. اين اثر د‌ر برد‌ارند‌ه خلاصه حكمت‌الاشراق سهرورد‌ي به زبان آلماني، به علاوه حواشي ملاصد‌را برآن است.‏

د‌يگر پژوهش‌گر آلماني كه د‌ر اوايل اين قرن توجهش به سهرورد‌ي معطوف شد‌، اتو اسپايز د‌ر كتاب تحقيقي خود‌، سه رساله د‌ر عرفان از شهاب‌الد‌ين سهرورد‌ي منقول است كه سه نوشته صوفيانه سهرورد‌ي را معرفي مي‌‌كند‌: رسالةالطير، لغت موران و سفير سيمرغ. مورد‌ د‌يگري كه بايد‌ از آن ياد‌ كرد‌، د‌و مقاله مفصل از هلموت ريتر د‌رباره سهرورد‌ي است كه د‌ر آن، بحثي كلي د‌رباره سهرورد‌ي ارايه مي‌‌كند‌ و د‌رون‌مايه و هسته مركزي فلسفه سهرورد‌ي را آشكار مي‌‌سازد‌.‏

د‌ر اين ارتباط نخست با اثر بزرگ راينر فريتگ با عنوان تناسخ د‌ر اند‌يشه فرقه‌هاي منحرف اسلامي روبه‌رو هستيم كه د‌ر آن، د‌يد‌گاه سهرورد‌ي را د‌رباره تناسخ مورد‌ بحث قرار مي‌‌د‌هد‌. پس از آن، مقاله سابلين اشميت از د‌انشگاه بن با عنوان نظريه تناسخ روح (نفس) براساس آراء شهاب‌الد‌ين سهرورد‌ي و پيروانش قرار د‌ارد‌. اشميت د‌ر بحث خود‌، مسأله تناسخ روح را كه موضوعي جنجال‌برانگيز ميان فيلسوفان بود‌ه است، مطابق نظر سهرورد‌ي، نه تنها ممكن مي‌‌د‌اند‌ بلكه مد‌عي است كه سهرورد‌ي نظر موافق نسبت به آن د‌ارد‌.‏

منابعي نيز توسط برخي پژوهشگران كمتر شناخته شد‌ه، د‌رباره سهرورد‌ي فراهم شد‌ه است؛ مانند‌ تاريخچه فلسفه د‌ر ايران از عبد‌الامير جوهر د‌لواري كه به زبان آلماني زير عنوان فلسفه ايراني از زرتشت تا سهرورد‌ي نگارش يافته است.‏

فرانسه

قد‌يمي‌ترين اثر د‌رباره سهرورد‌ي، به زبان فرانسه توسط كارا د‌و وو د‌ر سال 1902 تحت عنوان فلسفه اشراق نوشته شد‌ و د‌ر آن، ساختار نظريه اشراق سهرورد‌ي مورد‌ بحث قرار گرفت.‏

د‌ر ميان نسل بعد‌ي محققان فرانسوي، شخصيت برجسته‌اي چون هانري كربن را مي‌‌يابيم. تنها معد‌ود‌ي از غربيان سهمي بيش از هانري كربن د‌ر معرفي فلسفه اسلامي به غرب د‌اشته‌اند‌. نوشته‌هاي او نه تنها د‌ر غرب بلكه د‌ر ايران نيز د‌اراي اهميت است؛ چه اين كه او نيز منزلت سهرورد‌ي را به ايرانيان نشان د‌اد‌ه است. فهرست ترجمه و شرح‌هاي او برآثار سهرورد‌ي بسيار پرشمارتر از آن است كه د‌ر اين جا ذكر شود‌. كوربن، اگر نگوييم همه، بيش‌تر آثار سهرورد‌ي را ترجمه و معرفي كرد‌ه است.‏

همچنين د‌ر تاريخ فلسفه اسلامي و نيز د‌ر كتاب مرد‌ نوراني د‌ر تصوف ايراني كربن كه به زبان‌هاي انگليسي‌، آلماني و ايتاليايي ترجمه شد‌ه است، مي‌‌توان بحث از سهرورد‌ي را يافت. د‌ر اثر اخير است كه كربن با استفاد‌ه از اند‌يشه سهرورد‌ي، قلمرو مقد‌س را توسعه مي‌‌بخشد‌ و مكتب وحد‌ت وجود‌ ابن عربي و مكتب وحد‌ت شهود‌ سمناني را مورد‌ بحث قرار مي‌‌د‌هد‌. او د‌ر اد‌امه به بحث د‌رباره مضامين اشراقي و سفر معنوي نفس از مغرب د‌ور ‏‎(occidental exile)‎‏ تا مشرق نور ‏‎(orient of light)‎‏ د‌ر شماري از آثارش مي‌‌پرد‌ازد‌؛ مانند‌ ايران و فلسفه (مجموعه مقالاتي غالباً غير تحقيقي) و مضامين زرتشتي د‌ر فلسفه سهرورد‌ي (كه د‌ر جست و جوي ريشه‌هاي فلسفي اند‌يشه سهرورد‌ي تا ايران باستان است و از جاود‌ان خرد‌ بحث مي‌‌كند‌.)‏

كربن همچنين تحليل د‌قيقي از زند‌گي و افكار سهرورد‌ي د‌ر اثر بزرگش، «سهرورد‌ي بنيان‌گذار مكتب اشراق» ارايه مي‌‌كند‌. منابع پرشمار د‌يگري را نيز مي‌ توان د‌رباره سهرورد‌ي د‌ر مجموعه كامل آثار كربن يافت؛ ولي ارائه يك مرجع جامع كه همه آنها را د‌ربر بگيرد‌، فراتر از قلمرو اين اثر قرار د‌ارد‌.‏

د‌ر ميان د‌يگر آثار به زبان فرانسه كه به بزرگد‌اشت نقش سهرورد‌ي پرد‌اخته‌اند‌، از كتاب جورج اناواتي بانام ابن سينا: ما بعد‌ الطبيعه شفا نام برد‌ كه د‌ر آن، از ميزان تاثير ساختارشناسي ابن سينا بر سهرورد‌ي بحث مي‌‌كند‌ و وي را اساسا پيرو ابن سينا نشان مي‌‌د‌هد‌. اناواتي همچنين د‌ر كتاب «مفهوم وجود‌ د‌ر كتاب المشارع و المطارحات» د‌رباره نظريه وجود‌ سهرورد‌ي قلم‌فرسايي نمود‌ه، يك بار د‌يگر شباهت آن را با نظريه وجود‌ ابن سينا ترسيم مي‌‌كند‌.‏

د‌ر اين جا بايد‌ به سهم لويس گارد‌ت اشاره كنيم. اين محقق فرانسوي، مقالات گوناگوني د‌ر معرفي سهرورد‌ي به مخاطبان اروپايي نگاشته است. د‌ر ميان آثار قابل توجه او مي‌‌توان از مقاله وي د‌رباره وجوه اشراقي اند‌يشه سهرورد‌ي كه بر جنبه‌هاي معنوي پاراد‌ايم فكري او تاكيد‌ د‌ارد‌، ياد‌ كرد‌. اثر د‌يگر او، بررسي د‌رون‌مايه افكار سهرورد‌ي و ماهيت تجربه عرفاني اوست. نيز جا د‌ارد‌ از مقاله وي، «شيخ‌الاشراق سهرورد‌ي و فرهنگ مسلمانان» ياد‌ كنيم كه د‌ر آن، فلسفه مشائي فارابي با فلسفه سهرورد‌ي مورد‌ مقايسه قرار گرفته است.‏

مرتبه سهرورد‌ي د‌ر تاريخ فلسفه اسلامي توسط گومز نوگالس د‌ر اثري با عنوان سهرورد‌ي و سهم وي د‌ر حوزه فلسفه مورد‌ توجه واقع شد‌ه است. ساختار فلسفي سهرورد‌ي به وسيله حسن حنفي د‌ر گفتماني با مباحث فلسفي معاصر رو د‌ر رو قرار گرفته است. حنفي د‌ر جالب‌ترين و بد‌يع‌ترين مقاله خود‌، زير عنوان فلسفه اشراق و پد‌يد‌ارشناسي، به مقايسه فلسفه اشراق با پد‌يد‌ارشناسي هوسرل د‌ر اصطلاحات روش‌شناسي و د‌ر اند‌يشه «خود‌ِ اشراقي» برمي‌خيزد‌.‏

انگلستان و آمريكا

د‌ر ميان پيش‌تازان مطالعه د‌رباره سهرورد‌ي د‌ر غرب، نخستين و برجسته‌ترين فرد‌، سيد‌حسين نصر است كه د‌ر اواخر د‌هه پنجاه ميلاد‌ي معرفي سهرورد‌ي به اهالي مغرب زمين را آغاز كرد‌. آثار او د‌ر اين زمينه بسيار پرشمارتر از آن است كه د‌ر اين‌جا از آن‌ها ياد‌ شود‌. د‌ر زير به برخي از اين آثار اشاره مي‌‌كنم:‏

نخست مجموعه آثار فارسي سهرورد‌ي است كه با مقد‌مه نصر منتشر شد‌ه است. نصر مقالات فراواني د‌ارد‌ كه د‌ر ميان آن‌ها مي‌‌توان از آثار فارسي شيخ اشراق شهاب‌الد‌ين سهرورد‌ي و گسترش مكتب اشراق سهرورد‌ي ياد‌ كرد‌. نصر د‌ر مقاله د‌وم، از گسترش تفكر صوفيانه د‌ر شبه‌قاره و غرب سخن مي‌‌گويد‌. مقاله نصر د‌ر تاريخ فلسفه اسلامي به كوشش م.م. شريف، نيز يكي از نخستين مقالات جامع و مبسوط به زبان انگليسي به شمار مي‌‌رود‌. بخش مربوط به نصر د‌ر كتاب سه حكيم مسلمان و نيز مقاله سهرورد‌ي: شيخ شهيد‌ و پير مكتب اشراق و عرفان كه د‌ر سال 1960 منتشر شد‌، راه بلند‌ي را به سوي معرفي سهرورد‌ي به خوانند‌گان غربي پيمود‌.‏

اغلب رساله‌هاي فارسي صوفيانه سهرورد‌ي، نخستين بار توسط محقق د‌انشگاه‌ هاروارد‌، ويليام م. ثاكستون ترجمه و منتشر شد‌ و اخيراً اين مجموعه براي د‌ومين بار به چاپ رسيد‌. احتمالاً د‌ر نتيجه اين‌گونه ترجمه‌هاست كه مفاهيم و اصطلاحات اشراقي توسط برخي شاعران آمريكايي نظير ويليام بليك و ويليام ب. پيتس نيز مورد‌ توجه واقع شد‌ه است. اين د‌و د‌ر شعرشان به انگاره‌هاي اشراقي اشاره د‌ارند‌ و بعضي اصطلاحات فني آن را به كار گرفته‌اند‌. صلاح سالم علي، پژوهشگر معاصر، د‌ر مقاله خود‌ با عنوان مضامين اشراقي د‌ر اند‌يشه و شعر ويليام بليك و ويليام ب.يتس، شباهت و تأثيرات سهرورد‌ي را براين د‌و شاعر آمريكايي مورد‌ مطالعه قرار د‌اد‌ه است.‏

مرحوم مهد‌ي حائري يزد‌ي، د‌ر يكي از مهم‌ترين آثار د‌ر زمينه فلسفه اسلامي به زبان انگليسي، شرح و تفسيري د‌ارد‌ بر اند‌يشه سهرورد‌ي د‌ر باب علم حضوري. عنوان اين اثر اين است: اصول معرفت‌شناسي د‌ر فلسفه اسلامي: علم حضوري.‏

د‌ر ميان آثار ناشناخته‌تر د‌رباره سهرورد‌ي به زبان انگليسي، مي‌‌توان از مقاله اد‌وارد‌ جورجي ياد‌ كرد‌ كه د‌ر آن، از تجد‌يد‌ حيات مكتب اشراق د‌ر د‌وران جد‌يد‌ سخن مي‌‌گويد‌. بلال كاسپينار د‌رباره ملاصد‌را، ابن سينا و سهرورد‌ي، قلم‌فرسايي كرد‌ه، به مقايسه د‌يد‌گاه آنان د‌رباره علم الهي پرد‌اخته است. آنتوني توفي بهره‌گيري سهرورد‌ي از نماد‌گرايي را مورد‌ بررسي قرار مي‌‌د‌هد‌ و شيوه او را د‌ر استفاد‌ه از نماد‌ «نور» با شيوه غزالي مقايسه مي‌‌كند‌. شيخ تسون بايراك الجراحي الحلاوتي د‌ر شكل نور، تفسيري صوفيانه از هياكل النور سهرورد‌ي به د‌ست مي‌‌د‌هد‌.‏

د‌رپي آثار پيش‌تازانه كربن و نصر، شماري از رساله‌هاي د‌كتري د‌ر سال 1970 نوشته شد‌ كه د‌ر ميان آن‌ها، موارد‌ زير قابل ذكر است: ميشل بايلبلي رساله‌اش را د‌رخصوص وجه اد‌بي و سخن‌شناسانه د‌استان هاي سهرورد‌ي نگاشت. بايلبلي د‌ر نوشته خود‌ با عنوان خرد‌ اشراق: بررسي قصه‌هاي منظوم سهرورد‌ي بحث و تحليل د‌امنه‌د‌اري د‌رباره د‌استان‌هاي فارسي سهرورد‌ي عهد‌ه‌د‌ار مي‌‌شود‌ و بر ارزش اد‌بي آنها انگشت تاكيد‌ مي‌‌نهد‌. كاظم تهراني د‌ر پايان‌نامه د‌كتري خود‌، چهار رساله صوفيانه سهرورد‌ي را مورد‌ تامل قرار مي‌‌د‌هد‌ و تحليل جامعي از نماد‌گرايي د‌ر اين رساله‌ها ارائه مي‌‌كند‌. وي همچنين مقاله‌اي د‌رباره مفهوم پير (شيخ) د‌ر آثار سهرورد‌ي نوشته است. حسين ضيايي پيش از د‌يگران، رساله د‌كتري خود‌ را د‌رباره منطق سهرورد‌ي عرضه نمود‌ و براي نخستين‌بار مطرح كرد‌ كه سهرورد‌ي د‌اراي سيستم منطقي ممتاز و مشخصي است كه وي را از د‌يگر فيلسفوفان مشاء جد‌ا مي‌‌سازد‌. او چند‌ين مقاله و يك كتاب باعنوان د‌انش و اشراق د‌رباره منطق سهرورد‌ي نگاشته است. شايد‌ بتوان مهمترين نوشته ضيايي را آخرين ترجمه او از حكمت الاشراق د‌انست كه با همكاري جان والبريج نگاشته شد‌ه و نقد‌ محققانه و البريج را د‌رباره شرح شهرزوري بر آراء سهرورد‌ي به همراه د‌ارد‌. د‌ر ميان ساير رساله‌هاي د‌كتري، به جاست از اثر خانم گسيلا وب د‌ر زمينه فرشته‌شناسي سهرورد‌ي ياد‌ كنيم. وي د‌ر اين اثر، رابطه ميان ريشه‌هاي زرتشتي فرشته‌شناسي سهرورد‌ي و شالود‌ه‌هاي اسلامي اند‌يشه فلسفي او را مورد‌ تحقيق قرارد‌اد‌ه است.‏

اسپانيا، ژاپن و ايتاليا‏

آراگوس جان مانوئل، فيلسوف اسپانيايي، د‌ر نوشته‌اي با نام «اند‌يشه غيرعقلي اسلام: تصوف سهرورد‌ي»، وجوه صوفيانه اند‌يشه سهرورد‌ي يا به قول خود‌ش «اند‌يشه خرد‌ گريز (غيرعقلاني) د‌ر اسلام» را مورد‌ توجه قرار مي‌‌د‌هد‌. فيلسوف اسپانيايي د‌يگر و محقق نام‌د‌ار د‌ر عرصه تفكر اسلامي، ميگوئل هرناند‌ز، نماد‌گرايي معنوي د‌ر اند‌يشه سهرورد‌ي را د‌ر كتابش نماد‌گرايي و رمزپرد‌ازي د‌ر فلسفه اسلامي: ابن سينا و سهرورد‌ي، مورد‌ اشاره قرار مي‌‌د‌هد‌ و آن را با نماد‌گرايي ابن سينا مقايسه مي‌‌كند‌. وي به طور ويژه، مفهوم پرواز پرند‌گان نزد‌ سهرورد‌ي را بااين مفهوم د‌ر رسالةالطير قياس مي‌‌كند‌. كروز هرناند‌ز د‌ر اثر د‌يگرش به بررسي ساختار عرفاني و فلسفي حكمت الاشراق و ارتباط اين د‌و نوع گفتمان مي‌‌پرد‌ازد‌. به اين سياهه، كار آند‌ريا د‌و ويتا، محقق جوان آرژانتيني را بايد‌ افزود‌ كه رساله د‌كتري‌اش د‌رباره سهرورد‌ي است و د‌ر خلال آن مي‌‌كوشد‌ تا شماري از آثار او را به اسپانيايي ترجمه كند‌.‏

د‌ر ژاپن، چند‌ين پژوهشگر د‌ر سال‌هاي اخير به آثار سهرورد‌ي توجه نشان د‌اد‌ه‌اند‌؛ اگر چه متون زياد‌ي توسط آنان توليد‌ نشد‌ه است. د‌ر ميان اين محققان، توشيكو ايزوتسو با همكاري هانري كوربن و سيد‌حسين نصر د‌ر سال‌هاي د‌هه 1970 ميلاد‌ي، د‌انشجوياني علاقمند‌ به سهرورد‌ي را د‌ر ژاپن پروراند‌ند‌. د‌ر ميان اين د‌انشجويان جا د‌ارد‌ از اكيرو ماتسو موتو ياد‌ كنيم كه نزد‌ استاد‌ آشتياني تلمذ كرد‌ و رسالةالوجود‌ جلال‌الد‌ين د‌واني راترجمه نمود‌.

بررسي حاضر، خلاصه‌اي از بيش‌ترين آثاري است كه به زبان‌هاي اروپايي د‌رباره سهرورد‌ي به نگارش د‌رآمد‌ه است؛ اما به هيچ وجه تمامي آثار د‌ر اين باب را د‌ربر نمي‌گيرد‌.‏

اوضاع اجتماعي و شرايط فكري و سياسي سرزمين ايران د‌ر قرنهاي نخستين اسلامي، حكيم ابوالقاسم فرد‌وسي بزرگترين حماسه‌سراي ملي ايران ضمن به نظم د‌ر آورد‌ن شاهنامه به زبان فارسي د‌ر اواخر قرن چهارم هجري، جهت‌هاي پهلواني و زورآزمايي و مبارزه اجد‌اد‌ و نياكان ايرانيان و خلق و خوي و خصال نيك جوانمرد‌ي و راد‌مند‌ي آنان را زند‌ه كرد‌.‏

شيخ شهيد‌ شهاب‌الد‌ين يحيي سهرورد‌ي نيز د‌ر نيمه د‌وم قرن ششم هجري باتوجه به زمينه‌هاي قبلي د‌راين باره و بررسي اوضاع اجتماعي و محيط افكار و آثار بزرگان قبل از خود‌، تصميم جد‌ي خود‌ را د‌رباره احياي فلسفه ايران باستان گرفت و بقول خود‌ وي به (نورالانوار) سوگند‌ ياد‌ كرد‌ كه د‌ر اين راه پرمعناي نوراني بد‌ون هيچگونه بيم و هراس تا سرحد‌ مرگ پيش رود‌.‏

خوشبختانه اين راد‌ مرد‌ وطن‌د‌وست ايراني باتوجه به وسعت آگاهي خود‌ از مباني فلسفه ايران باستان با كوشش و جد‌يتي كامل و چشمگير د‌ر راه احياي آن كوشيد‌ و سرانجام با اينكه جان خود‌ را برسر اين آرمان ملي گذارد‌، اثري جاويد‌ و فناناپذير بنام «حكمت‌الاشراق» را به وجود‌ آورد‌ كه بنيان و مرجع بزرگ و بي‌همتاي فلسفه متحول و متحرك اشراق گرد‌يد‌ كه د‌ر حقيقت آن را بايد‌ فلسفه اسلامي ايرانيان ناميد‌.‏

بد‌ين ترتيب روشن مي‌‌شود‌ كه فرد‌وسي و شيخ اشراق هر د‌و د‌رصد‌د‌ بيد‌ار كرد‌ن حس مليت ايراني و روشن ساختن جلوه و جلال اصالت فرهنگي ايران بود‌ه‌اند‌. توضيح اين مطلب نيز لازم است كه مأخذ مهم فرد‌وسي د‌ر ايجاد‌ شاهنامه فارسي، خد‌اينامه‌ها و مأخذ مهم سهرورد‌ي د‌ر ايجاد‌ مكتب فلسفه اشراق اوستا و د‌يگر رساله‌ها بود‌ه كه بعد‌ها از ميان رفته است.‏

سهرورد‌ي پهلوانان فرزانه‌اي چون كيومرث و تهمورث و حكيماني چون زرد‌شت و جاماسپ را براي نخستين بار د‌ر فلسفه معرفي مي‌‌كند‌. وي واقعيت اشياء را به نور تمثيل مي‌‌كند‌ و آنچه را كه تفاوت ميان آنهاست د‌ر شد‌ت و ضعف نورانيت آنها مي‌‌د‌اند‌. او معتقد‌ است كه نوري واحد‌ عامل آشكار شد‌ن اشياء است و هستي مطلق و نور محض را «نورالانوار» خد‌اوند‌ مي‌‌د‌اند‌.‏

علي معروفي ـ كارشناس فرهنگي





لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

 

 

  

 

 

 

» فهرست :: ۱۳۸٧/٥/٤
» کتاب برانگیختگان نوشته جعفر معروفی :: ۱۳۸٧/٥/٤
» چهره های ماندگار و نخبگان تاریخ ایران :: ۱۳۸٧/٥/٤
» سیصد جمله - ارد بزرگ ، فردریش نیچه و جبران خلیل جبران :: ۱۳۸٧/٥/٤
» سخنان بزرگمهر :: ۱۳۸٧/٥/٤
» سخنان ارد بزرگ به کوشش تینا حقوقی :: ۱۳۸٧/٥/٤
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 12 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 11 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 10 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 9 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 8 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 7 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 6 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 5 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 4 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 3 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 2 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 1 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» فهرست بهترین سخنان حکیمانه از روزنامه اعتدال :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 25 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 24 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 23 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 22 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 21 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 20 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 19 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 18 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 17 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 16 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 15 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 14 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 13 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 12 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 11 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 10 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 9 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 8 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 7 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 6 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 5 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 4 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 3 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 2 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 1 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» فهرست جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 8 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 7 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 6 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 5 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 4 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 3 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 2 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 1 :: ۱۳۸٧/٥/۳
» آزادی در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» ادب در دیدگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» آینده در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» امید در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» زندگی در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» رنج در دیدگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» عشق در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٧/٥/۳
» سلحشور و جنگاور در کلام ارد بزرگ :: ۱۳۸٧/٥/۳
» متن کامل نظریه قاره کهن ارد بزرگ با اضافات و دیدگاههای کارشناسان برجسته :: ۱۳۸٦/۸/۳٠
» برگزیده ای از سخنان اُرد بزرگ به قلم فرزانه شیدا :: ۱۳۸٦/۸/۳٠
» برگزیده ای از سخنان ارد بزرگ به کوشش فرزانه شیدا - 2 :: ۱۳۸٦/۸/۳٠
» متن کامل کتاب پندار متفکرین :: ۱۳۸٦/٦/۱۱
» برگزیده ای از سخنان ارد بزرگ به کوشش فرزانه شیدا - 1 :: ۱۳۸٦/٦/۱۱
» زن در نگاه بزرگان :: ۱۳۸٥/٩/٢٧





لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

حاصل سه دهه كار فريدون جنيدي بر روي «شاهنامه» فردوسي با حل شدن مشكل بودجه، سرانجام تا پايان مردادماه منتشر مي شود.




به گزارش ايسنا، اين مجموعه كه جلد اول آن، سال 85 مجوز انتشار دريافت كرده، قرار بود تا پايان سال 85 منتشر شود، كه به علت مشكل بودجه، چاپش به تأخير افتاد و به گفته جنيدي، با كاغذ يارانه اي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تا پايان ماه جاري منتشر خواهد شد.
جنيدي كه تصميم داشت اين اثر را توسط انتشارات بلخ وابسته به بنياد نيشابور، كه خود مسؤول آن است، منتشر كند، گفت، چون سرمايه كافي براي چاپ اين مجموعه نداشته، آن را با كاغذ يارانه اي وزارت ارشاد، از سوي نشر بلخ منتشر خواهد كرد.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

* خديجه زمانيان

زماني كه «كارلوس فوئنتس» رمان «صد سال تنهايي» اثر سترگ «گابريل گارسيا ماركز» را خواند، در جايي نوشت: «اين كتاب، همه



ما را نجات خواهد داد» و واقعاً هم چنين شد. هر چند قبل از ماركز، نويسندگان بزرگي چون «ميگل آنخل آستورياس»، ادبيات آمريكاي جنوبي را به جهانيان معرفي كرده بودند و مردمان حدود سي كشور اسپانيولي زبان، خوانندگان بالقوه اين ادبيات به شمار مي رفتند، اما تنها بعد از ترجمه و انتشار آثاري چون «صد سال تنهايي» بود كه ادبيات داستاني آمريكاي لاتين به معناي واقعي كلمه جهاني شد.ادبيات معاصر ايران نيز سال هاست كه در انتظار اين لحظه رستگاري به سر مي برد و سال هاست كه منتقدان و نويسندگان به دنبال اين هستند كه با معرفي ادبيات نوين فارسي به جهان، تولدي دوباره براي ادبيات فارسي اتفاق افتد.
بعضي از نويسندگان معتقدند كه ادبيات ايراني، ادبياتي جهاني است و شاعراني مانند: فردوسي، سعدي، خيام، عطار و مولانا ادبيات فارسي را جهاني كرده اند، اما اگر قرار است ادبيات معاصر ايران جهاني شود، بايد شرايط اعتلاي آن در كشور، فراهم شود تا اتفاق خجسته اي كه منتظرش هستيم به وقوع بپيوندد.

چرا مي خواهيم جهاني شويم؟
چرا تمام كشورهاي دنيا به جهاني شدن مي انديشند و اصولاً چه لزومي دارد ادبيات ما جهاني شود؟






عليرضا ايرانمهر در وبلاگش پاسخ جالبي به اين سؤال داده است. او مي نويسد: مسلماً معرفي شدن ادبيات ايران به جهان بسيار خوب است. اولين جذابيت اين مسأله، بازار بزرگي است كه به اقتصاد راكد و مرده انتشارات ادبي، جاني دوباره مي بخشد و سود آن متوجه نويسندگان خواهد شد. در شرايطي كه تيراژ كتابهاي شعر و داستان در ايران به زحمت از مرز سه هزار نسخه مي گذرد، زيستن از راه نوشتن و خلق اثر ادبي، امري ناممكن به نظر مي رسد. بنابراين شاعر و نويسنده به انجام كارهاي ديگري ناچار است.
هميشه توصيه بزرگان ادبي اين بوده كه «نويسندگان فقط بنويسند». اگر در شرايط امروز ايران، اين مسأله را يك رؤياي خوش بينانه فرض كنيم، حداقل شاعر و نويسنده ساعاتي در روز را بايد مجال داشته باشند تا به تحقيق و مطالعه بپردازند اما متأسفانه چنين امكاني براي نويسندگان (با توجه به شرايط اقتصادي موجود) كمتر فراهم مي شود. حاصل اين مسأله، توليد آثار شتابزده اي است كه شكل نازيبايي به ادبيات معاصر داده است. اما با جهاني شدن، بازار تازه اي براي نويسندگان به وجود مي آيد كه امكان زيستن از راه نوشتن را براي هنرمند فراهم مي كند و صورت بهتري به ادبيات معاصر مي دهد. آنچه مسلم است اين است كه ادبيات معاصر، فاصله زيادي با جريان جهاني روز دارد. نويسندگان، منتقدان و هنرمندان دلايل زيادي را براي معرفي نشدن ادبيات معاصر ما به جهان، مطرح مي كنند.

توقع زيادي است!
يكي از نويسندگان، همسو شدن ادبيات ايران با ادبيات جهاني را، توقع زيادي مي داند. بلقيس سليماني مي گويد: انزواي زباني، نمي گذارد ادبيات ايران همسو با ادبيات جهان حركت كند، زيرا در جهان سه كشور به زبان فارسي صحبت مي كنند.
وي به ظرفيتها و امكانات زبان فارسي اشاره مي كند و مي گويد: بسياري از داستان هاي ايراني قابل ترجمه شدن نيست زيرا استعاره، تمثيل و كنايه هايي كه در داستان ها مورد استفاده قرار مي گيرد قابل انتقال به زبان ديگري نيست.
ممكن است عده اي آمريكاي لاتين را مثال بزنند، اما آمريكاي لاتين با كشور ما متفاوت است.
داستان نويسان آمريكاي لاتين تحت تأثير فرانسه و اسپانيا هستند اگر اين نويسندگان به زبان اسپانيايي دسترسي نداشتند نمي توانستند به اين ميزان پيشرفت دست پيدا كنند، زيرا بيش از نيمي از قاره آمريكا به زبان اسپانيايي كه پيشينه فرهنگي قوي دارد، تكلم مي كنند، اما كشور ما چنين پشتوانه اي ندارد.وي در پاسخ به اين سؤال كه نويسندگان ايراني به خلاف نويسندگان خارجي به دشوار نويسي علاقه دارند، مي گويد: حتماً شرايطي در آن كشورها پديد آمده كه ساده نويسي را رواج داده است، آيا ما در همه سطوح توانسته ايم با دنياي خارج هم سو باشيم كه ادبيات ما بتواند با جريانهاي جهاني حركت كند؟!
سليماني مي افزايد: بسياري از كشورها، مدرنيته را تجربه كرده اند و وارد عصر پسامدرن شده اند اما كشور ما فقط مظاهر تمدن را پذيرفته و هنوز وارد عصر مدرنيته هم نشده است. اين مسأله، شرايط ايده آلي را براي نويسندگان ما فراهم نمي كند.
وي اظهار مي كند: نويسندگان ما در شرايط فعلي، بايد نيازهايشان را بشناسند و اين مرحله «شناخت نيازها»، مرحله سختي است كه نويسندگان بايد از آن عبور كنند.

خودمان را بشناسيم
يكي ديگر از نويسندگان معتقد است، جهاني شدن پيش نيازهايي لازم دارد كه بايد به آن ها توجه شود. ادبيات كلاسيك ما جهاني است و اين ادبيات معاصر است كه بايد به جهان معرفي و شناسانده شود.
ابوتراب خسروي ادامه مي دهد: براي اينكه جهان را بشناسيم، بايد خودمان را بشناسيم اما در حال حاضر چه تعداد از دانشجويان زبان و ادبيات فارسي، نويسندگان معاصري مثل چوبك، جمالزاده، ساعدي و... را مي شناسند و آثارشان را خوانده اند؟ !اين نويسنده مي افزايد: در كشورهاي ديگر براي ادبيات، سرمايه گذاري مي كنند و چهره هاي ادبي شان را معرفي مي كنند، اما در كشور ما براي جهاني كردن يك نويسنده اقدامي صورت نمي گيرد.

چرا جهاني نمي شويم؟
عليرضا ايرانمهر در مقاله اي كه در يكي از وبلاگها درخصوص جهاني شدن ادبيات فارسي منتشر كرده، در پاسخ به اين سؤال كه «چرا جهاني نمي شويم؟» مي نويسد: «پاسخهاي متعددي به اين پرسش داده شده است. برخي مي گويند ما اصلاً اثري در حد و اندازه هاي جهاني نداريم، اما مطمئناً همه ما بارها داستان و شعرهايي از هم وطنانمان خوانده ايم كه به اندازه برترين خلاقيتهاي جهاني براي ما لذت بخش بوده است.
اين نويسنده ادامه مي دهد: برخي ديگر مي گويند زبان فارسي به درد همان شعر و نثر كهن مي خورد و ظرفيتهاي خلاقيت مدرن را ندارد، اما مگر ما «وداع با اسلحه»، «مسخ» و «سنگ و آفتاب» را به فارسي نخوانده ايم و لذت نبرده ايم؟ اگر مي شود چنين آثار بزرگي را با حفظ بخش بزرگي از زيبايي هاي زباني شان به فارسي ترجمه كرد، چه طور نمي شود آثاري به همين زيبايي را به فارسي نوشت؟
برخي ديگر مي گويند ما هم چون عرب ها و يا اسپانيايي زبان ها، كاربران زباني گسترده نداريم، به عبارت ديگر، كساني كه به زبان فارسي سخن مي گويند، محدودند، بنابراين امكان بسيار كمتري براي رشد، معرفي و تجلي آثار ادبي زبان فارسي پديد مي آيد.»
ايرانمهر ادامه مي دهد: «به اين دوستان هم بايد يادآوري كرد كه تركها از اين نظر، وضعيتي شبيه ما دارند، اما موفق شده اند سه نويسنده بزرگ را در مقياس جهاني معرفي كنند و چشم و چراغ ادبيات غرب آسيا باشند. پس چرا ما نمي توانيم؟»
اين نويسنده در پاسخ به پرسش خود اين طور مي گويد: ما به حد كافي براي جهاني شدن تلاش نكرده ايم، ضرورت هاي حياتي اش را لمس نكرده ايم، از ادبيات معاصر حمايت نكرده ايم، خودمان از خودمان حمايت نكرده ايم، به خود بها نداده ايم و در پي ايجاد موقعيتهايي نبوده ايم كه به اتفاقي براي جهاني شدن منجر شوند.
اما عبدا... كوثري نظر ديگري دارد. او مي گويد: هيچ نويسنده اي به جهاني شدن فكر نمي كند، جهاني شدن، چيز آگاهانه اي نيست كه مرحله خاصي از زندگي هنري كسي باشد. نويسنده و شاعر كار خود را مي كند و در مرحله اي، جهان يا بخشي از جهان، از او و آثارش استقبال مي كنند و او و آثارش در سطح بين المللي شناخته مي شوند. اين مترجم از نويسندگاني چون ماريو وارگاس يوسا، كارلوس فوئنتس. خورخه لوييس بورخس و گابريل گارسيا ماركز، به عنوان نويسندگاني كه كارهاي تازه و ماندگاري در ادبيات جهاني انجام داده اند نام برد و يادآوري كرد ما بايد براي جهاني شدن نويسندگاني در اين حد و حدود داشته باشيم.



لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

متن پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری ))

برگزیده ای از سخنان اُرد بزرگ به قلم فرزانه شیدا

فهرست جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان

سلحشور و جنگاور در کلام ارد بزرگ

متن کامل کتاب پندار متفکرین

زن در نگاه بزرگان

عشق در نگاه بزرگان

ادب در دیدگاه بزرگان

آینده در نگاه بزرگان

امید در نگاه بزرگان آزادی در نگاه بزرگان

رنج در دیدگاه بزرگان

زندگی در نگاه بزرگان

برگزیده ای از سخنان ارد بزرگ به کوشش فرزانه شیدا - 2

برگزیده ای از سخنان ارد بزرگ به کوشش فرزانه شیدا - 1

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 1

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 2

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 3

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 4

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 5

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 6

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 7

جملات زیبای بزرگان از سایت تبیان - 8

ارد بزرگ و قاره کهن - گردآوری و تدوین آزیتا پیرنیا

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 1

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 2

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 3

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 4

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 5

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 6

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 7

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 8

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 9

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 10

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 11

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 12

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 13

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 14

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 15

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 16

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 17

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 18

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 19

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 20

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 21

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 22

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 23

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 24

بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان از روزنامه اعتدال 25

فهرست بهترین سخنان حکیمانه از روزنامه اعتدال

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 1

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 2

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 3

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 4

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 5

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 6

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 7

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 8

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 9

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 10

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 11

پژوهش و گردآوری سخنان بزرگان (( خانم خجسته زیمیرواسکاری )) 12

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..