در
ميان چهره هايي كه در حوزه فرهنگ نويسي فارسي به فارسي كار و تلاش مي
كنند، دكتر غلامحسين صدري افشار نامي آشنا و قابل اعتنا است. وي به اتفاق
خانم ها نسرين و نسترن حكمي توانستند برخي از تابوهاي دست و پاگير فرهنگ
نويسي را شكسته و فرهنگي را تدوين كنند (پس از 15 سال كار فشرده و فيش
برداري هاي طاقت سوز) كه به كار امروزيان آيد. به همين جهت نام فرهنگ خود
را فرهنگ فارسي امروز نهاده اند. اين فرهنگ جايزه كتاب سال حوزه كليات را
نيز به خود اختصاص داد. ويژگي مهم اين فرهنگ و سه تني كه روي آن كار مي
كنند، توجه به روزآمد كردن و ويرايش هاي متعدد است، به نحوي كه تاكنون و
طي 10 سال اخير 4 ويرايش آن، هربار با افزودن لغات و عبارات تازه تر،
تدوين و به بازار آمده است. آخرين ويرايش اين فرهنگ را انتشارات فرهنگ
معاصر به بازار عرضه كرده است و تا چندي ديگر فرهنگ فارسي به فارسي مدرسه
(نخستين فرهنگ فارسي ويژه دانش آموزان دبيرستان) و فرهنگ اعلام را هم از
اين سه تن شاهد خواهيم بود. علاوه بر آن دكتر صدري افشار در زمينه زبان
فارسي نيز متخصص و صاحب صلاحيت است. همچنان كه مترجمي قابل است و آثار
متعددي را ترجمه كرده است. همزماني برگزاري چهارمين مجمع بين المللي
استادان زبان و ادبيات فارسي بر آنمان داشت تا با وي درباره چگونگي وضعيت
زبان فارسي، آموزش و گسترش آن به گفت وگو بنشينيم. محل گفت وگو مثل دفعات
قبل دفتر كوچك و جمع وجور آنها در خيابان جمالزاده است كه به رغم حجم و
فضاي كم، صفا و صميميت و البته جديت و بصيرت و شناخت در آن موج مي زند. | |||
| |||
| • تلقي شما از وضعيت زبان فارسي چيست و فكر مي كنيد براي گسترش آن چه كارهايي بايد انجام داد؟ همه
ما چه به عنوان فرد و چه به عنوان دولت در مقابل زبان فارسي مسئول هستيم.
فرد؛ چه به عنوان گويش ور در زبان فارسي و چه به عنوان فردي كه نسبت به
مردم ايران مسئوليتي را اداره مي كند. زبان هويت ما است. زبان فارسي بيش
از 2500 سال تاريخ، فرهنگ، اعتقادات و خاطرات ملي
ما را به دوش مي كشد، اما متأسفانه در طول چند دهه اخير در مواجهه با اين
زبان گرايش هاي افراطي پيش آمده است. زماني تصميم گرفته شد زبان فارسي
تصفيه شود و در اين ميان لغات و عبارات عجيب و غريبي اختراع شد. يك زماني
هم زبان فارسي را به حال خود رها كردندتا از هرجايي، هركسي لغتي برآن وارد
كند. مدتي هم گرايشي پديد آمد كه معتقد بود زبان عربي جزو زبان ماست پس
دليلي ندارد كه ما نسبت به زبان عربي واكنش نشان دهيم. در حالي كه واقعيت
چيز ديگري بود. همه ما مي دانيم كه زبان فارسي زباني است كه در طول 2500
سال تكوين يافته و با وام گرفتن از زبان هاي مختلف و بومي كردن آنها به
صورت امروزي درآمده است. قطعا تصفيه زبان كار درستي نيست، زبان را نمي توان تصفيه كرد، بلكه
مي توان از زبان پاسداري كرد و به آن نظم داد و سعي كرد كه تغيير و تحولات
آن براساس اصول و مباني خاصي انجام شود. بي شك بزرگترين حاميان و مروجان
زبان مي توانند كاركنان رسانه ها از گوينده، نويسنده، روزنامه نويس، داستان نويس، شاعر، هنرپيشه
و ... باشند. در مرحله دوم مترجمان مي توانند به گسترش زبان كمك كنند،
چراكه ترجمه از بزرگترين ابزارها براي گسترش و غني كردن يك زبان است. براي
اين كه، يك مترجم با مفاهيم تازه اي در كتاب خارجي برخورد مي كند كه آن
مفاهيم در كشور خودش وجود ندارد، ناگريز براي آن واژه اي مي سازد و اين
واژه وارد ترجمه مي شود و خواننده آن واژه را به كار مي برد. به مرور زمان
آن واژه بومي و رايج مي شود و در واقع به گنجينه لغات فارسي چيزي اضافه مي
شود. • درباره برگزاري مجمع بين المللي استادان زبان و ادبيات فارسي چه نظري داريد؟ اگر
در برگزاري مجمع استادان زبان فارسي يك برنامه ريزي منسجمي وجود داشته
باشد، يعني از قبل مسائلي كه مي خواهند در مورد آن بحث كنند مشخص باشد، در
اين صورت اين گردهمايي ها كار بسيار شايسته اي خواهد بود. • خود شما كارهاي شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي راتعقيب مي كنيد؟! من
معمولا مجله شان را مي بينم، جز آن هيچ گونه تماسي نداشتم و اطلاعي از آن
ندارم. از محتواي مطالب مجله مي توانم بفهمم كه با برخي از مراكز ايران
شناسي كه بيشتر هم در شبه قاره هند فعاليت مي كنند، ارتباطات خوبي برقرار
شده است. اما اين ارتباط در كشورهاي ديگر، به خصوص كشورهاي عربي كمتر به
چشم مي خورد. در حالي كه ما كشوري همانند مصر داريم كه سخت علاقه مند و
دلبسته زبان فارسي است و خود به عنوان پايتخت فرهنگي جهان عرب به حساب مي
آيد و در سه دانشگاه آن تا مقطع دكتري كرسي زبان فارسي داير است. همچنين
در حال حاضر بيش از 3 ميليون نفر ايراني در خارج كشور زندگي مي كنند كه
عده اي از آنها وارد نسل سوم شده اند. به نظر مي رسد كه ما آنها را كنار
گذاشتيم و مانند پدراني كه كودكانشان را از خانه مي رانند، رانده ايم. اين
مسئله زيان بسيار بزرگي براي كشورما و البته زبان فارسي است. چرا
كه آنها به رغم آن كه در خانواده اي بزرگ شده اند كه فارسي مي خوانند و
صحبت مي كنند، اما خود امكانات و آموزش و ... ندارند كه بتوانند فارسي
بخوانند و بنويسند و تنها به صورت دست و پا شكسته فارسي را مي فهمند، آن
هم به خاطر زندگي در خانواده و در كنار پدر و مادر فارسي زبان. اين گونه
ما اجازه مي دهيم كه آنها به تدريج بيگانه شوند و زبان فارسي را فراموش
كنند و اين عيب بزرگي است. بنابراين بايد انجام وظيفه كرد و بدون توجه به
اعتقادات آنها، كار خودمان را در گسترش زبان فارسي به پيش ببريم و با
برنامه ريزي براي اين دسته از ايرانيان مقيم خارج از كشور مطبوعات، نشريات
و كتاب هاي آموزشي بفرستيم. همين چند روز قبل بود كه از زبان يكي از
استادان زبان فارسي كه سفري به چند كشور خارجي داشتند، شنيدم كه كمتر
تلاشي در اين زمينه صورت مي گيرد و از كتابخانه هاي بزرگ، كه پيش از اين
آثاري مرتبط با زبان فارسي را براي مراكز شرق شناسي، ايران شناسي و
استادان زبان فارسي و ادبيات فارسي مي فرستادند، چيزي ارسال نمي شود. از
سوي ديگر بخش هاي برون مرزي صدا و سيما هم مي توانند در اين زمينه سهم جدي
تري ايفا كنند ودر گسترش هويت فرهنگي ما ايرانيان كه زبان و ادبيات فارسي،
جزئي مهم و لاينفك از آن است، بكوشند. پرسش ديگري كه درباره اين مجمع مطرح
مي شود، اين است كه آيا از استاداني چون آقايان جلال متيني و احسان
يارشاطر دعوتي به عمل آمده است يا نه. قطعا اين افراد به لحاظ سياسي و
ايدئولوژيك ميانه اي با جمهوري اسلامي ندارند، اما تصور نمي كنم كه اگر
دعوتي از آنها به عمل مي آمد و آنها احساس امنيت مي كردند، نمي آمدند. چرا
كه مخالف ايران نيستند بلكه در خارج از كشور در زمينه ايران و زبان فارسي
و ... فعاليت مي كنند و كارشان مورد قبول تمام مجامع دانشگاهي جهان است. •
به نظر شما، در بخش گسترش زبان فارسي ما با چه كمبودهايي روبه رو هستيم و
كشورهاي ديگر در زمينه مسائل ترويج زبان و فرهنگ خودشان چه برنامه هايي را
سامان مي دهند؟ تا
جايي كه من مي دانم در ايران توجهي به ترجمه نمي شود و ترجمه جدي گرفته
نمي شود. در حالي كه ترجمه مسئله بسيار مهمي است و ما بايد مراكزي خاص
براي ترجمه در نظر بگيريم كه آموزش زبان فارسي در مدارس و دانشگاه هاي ما
وضعيت برزخي و بلاتكليفي دارد. • چرا!؟ چون
اهميتي به اين مسئله نمي دهند، تصور مي كنند چون افراد، زبان فارسي مي
دانند پس نيازي نيست كه آموزشي هم در اين زمينه انجام شود، هيچ فكر نمي
كنيم كه بايد زيبايي هاي زبان فارسي و ويژگي هاي زبان فارسي را به كودكان
بشناسانيم. اگر سري به دانشكده هاي زبان وادبيات فارسي بزنيم، مي بينيم كه
چه مقدار كار اصيل در اين زمينه انجام شده است. يك فارغ التحصيل كارشناس
زبان فارسي تا چه حد ادبيات مي داند. آيا براي ما فارسي امروز ادبيات
نيست. آيا لازم نيست كه ما به تدريج سعي كنيم براي زبان معيار ايجاد كنيم؟
يعني مشخص كنيم كه واژگان زبان ادبي ما كدام است؟ واژگان زبان گفتاري ما
كدام است؟ واژگان زبان عاميانه ما كدام است؟ • يعني فرهنگ هاي موجود مثل معين و يا فرهنگ عاميانه فارسي دكتر نجفي در حوزه هاي خودمعياري به دست نداده اند؟ نه!
فرهنگ معين و فرهنگ عاميانه دكتر نجفي هيچ كدام زبان معيار نيستند. در
واقع تفكيك شده اند. فرهنگ معين سرشار از واژه هاي محلي است، اما اين واژه
ها معيار نيستند. اين فرهنگ سرشار از واژه هاي مهجور عربي است كه به هيچ
وجه كاربرد ندارد و فقط در يك يا دو متن ادبي گذشته به كار رفته است. در
فرهنگ عاميانه فارسي دكتر نجفي هم از اين گونه موارد فراوان است. • فرهنگ كوچه شاملو و فرهنگي كه دكتر حسن انوري (فرهنگ سخن) تأليف كرده است چطور؟ فرهنگ
كوچه شاملو واژگان نيست. صرفا فرهنگ كوچه است يعني فولكلور است. در آن
تعدادي واژه عاميانه است ولي فرهنگ لغت نيست. دكتر انوري و همكارانشان سعي
كردند كه فرهنگي جامع تهيه كنند، فرهنگي گسترده، اما اين جواب آن لايه
بندي را نمي دهد. اين لايه بندي بايد مشخص شود. • فرهنگي كه خودتان تأليف كرده ايد چطور؟ فرهنگ خود ما هم جواب نمي دهد. چون ما گفته ايم. فرهنگ فارسي امروز. يعني واژه هاي امروز را بيان كرديم. • شما به لايه بندي در زبان اشاره كرديد، زبان معيار، شامل چه لايه هايي است؟ اين
زبان شامل سه لايه ادبي- گفتاري- عاميانه است. كه ما لايه عاميانه را كنار
گذاشته ايم و لايه ادبي و گفتاري را مجزا نكرديم و تنها سعي كرديم براي آن
شناسنامه تهيه كنيم. يعني بگوييم كه اين ادبي است
و يا گفتاري. يكي از مراكزي كه بايد زبان معيار در آ ن مشخص شود راديو و
تلويزيون است كه متاسفانه اين دو رسانه به صورت افراطي زبان عاميانه و
گفتاري را به هم تركيب كرده اند. به گونه اي كه وقتي نمايشنامه يا داستاني
از متني قديمي نقل مي شود، يك نوع فارسي عجيب و غريبي شكل مي گيرد كه نه
قديمي است. نه جديد، نه ادبي است و نه گفتاري. بنابراين بايد در زبان
فارسي به تدريج زبان معيار مشخص شود. • تعريف شما از زبان معيار چيست؟ زبان معيار زباني است كه يك سخنران در مجمع رسمي، بايد سخنراني كند، يا يك روزنامه نويس بايد به آن زبان بنويسد. اين زبان بايد واژگان و تلفظش معلوم شود. در حال حاضر در زبان فارسي (را) به شكل عجيب موجب مشكلاتي شده است و سر جاي خودش قرار نمي گيرد و اين مسئله به اين دليل است كه صورت زبان ما تكليفش معلوم نيست و مسئوليت اين كار بر عهده فرهنگستان است. متاسفانه زبان فارسي ده ها متولي دارد و هيچ كس ديگري را قبول ندارد. در حال حاضر فرهنگستان تصميم گرفته كه براي خط فارسي فكري كند كه كار درستي بود و يك رسم الخطي داد و خود كارشناسان معتقدند كه زبان فارسي به دليل اينكه يك زبان پيوندي است، با الفباي فعلي دادن رسم الخط كار مشكلي است. به عنوان مثال: وقتي كلمه دانشجو و فناوري را جدا مي نويسيم، مشكل ايجاد مي شود چون واژه نمي شوند در حالي كه همه زبان دانان تلاششان اين است كه از واژه هاي مركب واژه هاي بسيط درست كنند |
نامه ی چاپلین به دخترش:
ژرالدین ! دخترم،
اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .
من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو.
دختری می دیدم به روی صحنه ، فرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید، و می شنیدم تماشا گران را که می گفتند: دختره را می بینی ؟ این دخترِ همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی!
آری ، من چارلی هستم ،من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را،که با شکم گرسنه و پاهایی که ازبینوایی می لرزد، می رقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین!
در آن شب های افسانه ای ِ کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام واز این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی، آن را می خشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال، بیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشترازآنچه آنان خندیدند،من گریستم.
ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن .
اما حال آن راننده تاکسی راکه تورا به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم دربانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر !
هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای اورا می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن کولیان تنها نور ماه است!نگاه کن ! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!
من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خودت بگو : سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ؛همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام . اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین ِ استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان ِ نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترابفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد !آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه ،این الماس برای همه می درخشد.
برهنگی بیماری عصر ماست!من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما بد نیست اندیشه تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید! با این همه پیش ازآنکه اشک های من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم! تو نیز تلاش کن. رویت را می بوسم .
سوئیس - دومین ساعت از 8760 ساعت ِ سال 1964
