اگر زماني انديشه هاي روشنفكران دهه 40 و 50 مرا مجذوب مي نمود امروز او مرا در آغوش انديشه خود گرفته است .
سخن او با ايام سن من كه ميانه سالي را طي نموده ام و فرزندانم فصل پرسشگري اشان فرا رسيده است همراست
با انديشه او مي توانم پاسخي در خور برايشان فراهم آورم .
وقتي مي گويد " مرد دلير بهنگام ستيز و نبرد ، همراهانش را نمي شمارد "
جوان مي شوم روح آزادگي و گردن كشي در مقابل هر آنچه ناراستي ست در من بارور مي گردد و آنگاه كه نهيب مي زند " آن که به خرد توانا شد ، ترس برايش نامفهوم است " آرام مي شوم چشمانم همچون عقاب بدوردستها خيره مي شود ودر آنجاي كه افق مي ناميمش در آرزوي طلوعي شكوهمندتر براي سرزمين مادريمان ، ايرانم ...
و وقتي مي گويد " آزادي بدون دانايي بدست نمي آيد ." احساس مي كنم تا رهيدن از ناداني راهي بس دراز در پيش رو دارم و هر چه جلوتر مي روم تنها تر مي شوم ! اما او باز با من است ...
مي گويد : " آنان که پژوهش کرده اند تنها به داشته هاي دروني خويش آشنا شده اند و اين دستآويزي بر خوار شمردن ديگران نيست ، کساني به اين رازها مي رسند بي کوچکترين پژوهشي ، آنها با کار و نگرش در ژرفاي آفريده هاي اين جهاني به بسياري از ناگفته ها پي مي برند ."
پس در امثال من درد ، تنهايي نيست درد ما درد دوري و فراغ ياران است.ياران گرفتار در انبوه مشكلات...
و درد بي همزباني چه جانكاه است و او باز ياري مي دهد :آدميان اميدوارند ، جاودانه باشند که اين هم جز با نيکي و از خودگذشتگي براي ديگر آدميان بدست نمي آيد .
و باز از تنهايي بدر مي آيم آغوشم را باز مي كنم سعي مي كنم با مردمم آميخته گردم بدون آنكه لذت كاملي از همزيستي با آنها ببرم
و او باز مي گويد :"آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند ."
و يا با اين كلام حزن انگيز كه " آدم هاي بزرگ و انديشمند ، بسيار اشک مي ريزند . " در نهايت تنهايي در ميان جمع بغضم را مي تركاند . پس بايد در ميان مردم بود با آنها خوشي هاو غم هاي ساده را گذراند اما در خلوت خود عالمي ديگر داشت چرا كه همان بزرگ مي گويد : آدم هاي ماندگار به چيزي جز آرمان نمي انديشند .
آرمان همان تنها انگيزه زندگي ...
آرمان همان انرژي و پتانسيل همه عمر...
و چه آرماني بالاتر از درد "ايران " داشتن...
ايران پاكترين و زيباترين واژه هستي
و قطره اي مي شوم در امواج سترگ و آسيم سرزمينم ....ايران