ایرج میرشاهی http://tajikistan.blogspirit.com

13 دی ماه سالروز زاده شدن خداوندگار زبان پارسی ، فردوسی خردمند را به همه ایرانیان شادباش می گویم
تجزیه طلبان با پول کشورهای خارجی سعی در تکه تکه کردن ایران عزیز را دارند برای آنکه نسل جوان ما بخصوص در این نواحی به ماهیت کثیف این سرسپردگان پی ببرند دو سری جمله از نادر شاه افشار ( که کُرد بوده بوده ) و ستارخان ( که وطن پرست ترین آذری کشورمان بوده است) جمع کرده ام بخوانید و خود قضاوت کنید عشق و علاقه هر دو را به فردوسی بزرگ ببینید و به آتش زدن شاهنامه توسط پان ترکها بنگرید !.....
وطن دوستی سالار کردها را ببینید :

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
وطن دوستی سالار آذری را ببینید :
ستارخان : مشروطه خواه ، تفنگچی نیست بل آزادی خواه است اگر آزادی نباشد ایران به آشوب کشیده می شود قاجار ، مشروطیت را می پذیرد و یا از ایران می رود .
ستارخان : ایرانیان حق دارند پادشاه خویش را خود انتخاب کنند و همین طور نمایندگان مجلس را .
ستارخان : دولتین انگلیس و روس را از دخالت در امور خاریه ایران برحذر می دارم آنچه بین ماست داخلی است و هر تعرضی به ایران بیجواب نخواهد ماند .
ستارخان : وطن پرست ترین کسی که شناخته ام همانا فردوسی ، پیر مرد توسی است .
ستارخان : شجاعت بدون هدف و آرمان ملی قدرتی محسوب نمی شود .
ستارخان : یکی از بزرگترین آرزوهایم باز گرداندن باکو به سرزمینمان ایران است .
ستارخان : در پاسخ به ظل السظان چنین جملاتی نوشت : اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برای استقلال و حفظ کرامت ایران خواهم جنگید حتی اگر لقب شورشی و ضد مملکت به من داده شود .
ستارخان : در نامه ای برای فرمانده قشون روس در سرحد جلفا که به سوی تبریز در حرکت بودند چنین می نویسد:
بدان ایرانیان شاید تاب پاشاه ستمگری همچون محمد علی شاه قاجار را بیاورند اما نیروی بیگانه را جز با جام مرگ استقبال نخواهند نمود اگر برنگردید جنازه شما را برای خانوده تان خواهم فرستاد(آنگونه که نقل شده قزاقهای روس پس از دریافت نامه از جلفا عبور نکردند)
ستارخان : چارلز مارلینگ کاردار سفارت انگلیس در ایران در دسامبر سال 1907 میلادی در جلسه ای برای آنکه بداند بین دولت روسیه و ستارخان چگونه است این جملات را از فصل نهم وصیتنامه پطر ، فرمانروای روسیه (هم عصر نادر شاه ) می خواند که : " ممالک گرجستان و ولایات قفقاز شریان حیاتی ایران است و همینکه نوک نیش تسلط روسیه بر آن خلید فی الفور خون ضعف از رگ و دل ایران فوران خواهد کرد و چنان او را از حال خواهد برد که به طبابت هزار افلاطون اصلاح طبیعت او ممکن نشود ....
بر شما لازم است که بدون فوت وقت ممالک گرجستان و قفقاز را تسخیر نموده و فرمانفرمای ایران را خادم و نوکر مطیع خود سازید ."
و ستارخان می گوید فکر می کنم این هذیانهای آخر عمر پطر به دهان بسیاری خوش آمده است ! او خود تَرکه ایرانیان را که بدست جهانگشای عالم نادر قلی افشار بود را بارها خورد فرزندانش هم هنوز از زیر لاشه جد خویش بدر نیامده اند این چند صباحی هم که قفقاز از دست ما خارج شده نیز دوامی ندارد اگر عمر یاری کند ایران را به شکل سابق باز خواهیم گرداند .

ستارخان : اگر شاه ( محمد علی شاه ) غرورش را زیر پا می گذاشت با حقارت از تهران نمی گریخت .
صدای ایران
پاسخ به پیام های شما
ابتدا لازم می دانم از همه هموطنانی که در طی چند روز گذشته با پیامهای خود مرا یاری رساندند سپاسگذاری کنم
و اما پاسخ دوستان :
هاکان عزیز تا جای که در یاد دارم نام وبلاگ شما ترکستان بزرگ از مدیترانه تا چین بود و یا چیزی شبیه این که نامش را این روزها عوض کرده ای و معتدل شده است و از این بابت خوشحالم
گفتی فردوسی مردم را مسخره نموده ؟ می شود آدرس و محل مسخره را بگویی مسلما فردوسی را شما با چشمانت ندیده ای آنچه گفتی سند و مدرک دارد رو کن تا من خودم از همین امروز نام وبلاگم را هاکان بزرگ بگذارم من در بزرگی آتا ترک عزیز دوست و یار رضا شاه شکی ندارم برای همین ناسزای را هم متوجه ایشان نکردم بقول فردوسی
چوخواهی که نامت بود جاودان
مکن نام نیک بزرگان نهان
من در صداقت و پاکی شما شکی ندارم
جناب آقای سعیدیوس عزیز من اگر قرار باشد این قدر راحت کشورها از هم بگسلند که دنیا دارای میلیون ها کشور می شود!!!
بزرگی کشورها می تواند در صحنه جهانی حق و حقوق آنها را تامین کند نگاهی به جمهوری های تازه استقلال یافته بی افکنید فکر می کنید در عرصه معادلات جهانی کجا هستند؟ چه دارند ؟ و چه عرضه می کنند ؟ تازه اگر قرار باشد ما نتوانیم تاب و تحمل خود را داشته باشیم باید در درون خانه هایمان بین خواهر ، مادر و مردم کوچه و خیابان مرز بکشیم!!!!!!!
این عاقلانه است ؟!
هموطن عزیز " کولگه "
نوشته ای نادر شاه ترک بوده حتما این گونه است اما متاسفانه کتابهای که تا کنون نگاشته اند همگی می گویند ایشان کرد هستند ! من از دوستان دوستان ترک زبان انتظار دارم بجای دعوا بر سر ایرانی بودن و نبودن به این مسایل فکر کنند و حداقل تاریخی مدونتر بنگارند تا اگر جعفر معروفی می خواهد بگوید نادر ترک بوده به چیزی جمله اش را مستند کند شما می گوید ترک کردها می گویند کرد تکلیف من چیست ؟
اما بقول آزیتا پیرنیا
مهم نیست
نادر شاه کرد باشد یا ترک
مهم آنست که خود را یک ایرانی می داند نه کردستانی و آذربایجانی این جمله او را دوباره بخوانید:
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نوشته اید پشیمان نامه فردوسی !!! ؟
نوشته اید شاهنامه فردوسی چیزی جز چند صد صفحه انواع اقسام فحش به اقوام دیگر نیست!!!؟
نوشته اید شاهنامه چیزی جز دستمال کشی به آلپرتونقای(افراسیاب)که شاه تورک بوده نیست!!!؟
نوشته اید اروپایی ها از وجود کسی به اسم آرتور(آلپرتونقا)و شمشیر افسانه ای اکسکالیبو خودشون رو میترسونن و شبها بچه هاشون از ترس شاه آرتورنمی تونن بخوابن نبوده؟؟؟
نوشته اید جناب ما فارس نیستیم که سر و ته یک شاعر داشته باشیم اونم ضد زن و ضد بشر.
کاش کی برای یک بار هم که شده شاهنامه را می خواندی آنگاه می فهمیدی فردوسی کیست !
من باید از که دفاع کنم
او خود عین پاکی و درستی و راستی است
دوست من
جملاتی که نوشتی از آن تو نیست اینها جز چند جمله اهریمنی برای نابودی کشور نیست !
جنابعالی و هزاران جوان آذربایجانی ساده دل دیگر فکر می کنید وقتی فردوسی از توران سخن می گوید منظورش آذربایجان و یا ترکیه است!
حال آنکه در شاهنامهخ جهان به سه بخش تقسیم شده خاور (شرق) توران است شامل چین و آسیای دور ، مرکز که ایران است و باختر ( غرب) که شامل اروپا است مرز ایران با توران رود جیحون است اگر شاهنامه را می خواندید لازم نبود اینها را بنویسم
حالا جواب بده شما چینی و از نژاد زدی ؟ آیا آذربایجان ما در آنور رود جیحون است ؟ دوست من با نامهای امروزی نمی توان شاهنامه هزار سال پیش را سنجید شما فقط شنیده اید که توران و یا افراسیاب ! حال آنکه با ماهیت آنها کاملا بیگانه هستید
من کرامت و انسان دوستی هموطنان آذری خود را بالاتر از جملاتی می دانم که در مورد آتور نوشته اید این همان کلماتی است که یونانیان برای بربر خطاب کردن ما بکار می برند و حالا شما اینها را با افتخار بر سر هموطنانتان می کوبید
من هم همچون شما با توهین به اقوام مخالفم هزاران جُکی که از این شهر (تهران) بدر میآید مورد تایید من تهرانی نیست و این تقصیر دولت است که برخورد جدی با آن نمی کند اما گفتار چند انسان مریض یاوه گو نباید ما را از واقعیات باز دارد بله دوست من فقر و بیکاری در ایران بیداد می کند و همه ما دچار رنج و محنتیم اما به من بگو با قیمتهای سرسام آور کتاب و بخصوص شاهنامه 75000 بیتی که می توان هر کدام را بین 20 تا 30 هزار تومان دانست چگونه صدهها و بلکه هزاران جلد از آن توسط عده ای پان ترکیست به آتش کشیده می شود و با افتخار از این کار خود هل هله و شادی می کنند آنها با کدام پول اینکار را می کنند ؟!!!
آیا آنها برای پنجاه هزار تومان پول همچون شما مهاجرت کرده اند ؟! دوست من این پولها از آن طرف مرز می آید منظور ما شما نیستید بجای آنکه به حاشیه بروید به اصل توجه کنید ببینید ستار خان چه می گوید : ستارخان : وطن پرست ترین کسی که شناخته ام همانا فردوسی ، پیر مرد توسی است .
و یا
ستارخان : در پاسخ به ظل السظان چنین جملاتی نوشت : اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برای استقلال و حفظ کرامت ایران خواهم جنگید حتی اگر لقب شورشی و ضد مملکت به من داده شود .
و اما پرویز عزیز
من از شما سپاسگذارم که این بار ناسزا نگفتی
فکر می کنم جواب شما را تا حدودی داده ام در مورد توبه نامه نوشته ای برایم جملاتی از آن نقل کن بلکه من هم ارشاد شوم چون تقریبا همه شاهنامه ها (چاپ های مختلف) را دیده ام و از آن خبری ندارم !!!!
نوشته بودی حقایقی در مورد فردوسی...
شما چطور ستارخان را دوست داری و آنگاه عشق و آرمان او که ایران و فردوسی است را رد می کنی مگر تنها بدنبال نام او هستی ؟! این جملات را بخوان و ببین آیا فکر نمی کنی داری وصیت پطر را تام و تمام اجرا می کنی
ستارخان : چارلز مارلینگ کاردار سفارت انگلیس در ایران در دسامبر سال 1907 میلادی در جلسه ای برای آنکه بداند بین دولت روسیه و ستارخان چگونه است این جملات را از فصل نهم وصیتنامه پطر ، فرمانروای روسیه (هم عصر نادر شاه ) می خواند که : " ممالک گرجستان و ولایات قفقاز شریان حیاتی ایران است و همینکه نوک نیش تسلط روسیه بر آن خلید فی الفور خون ضعف از رگ و دل ایران فوران خواهد کرد و چنان او را از حال خواهد برد که به طبابت هزار افلاطون اصلاح طبیعت او ممکن نشود ....
بر شما لازم است که بدون فوت وقت ممالک گرجستان و قفقاز را تسخیر نموده و فرمانفرمای ایران را خادم و نوکر مطیع خود سازید ."
و ستارخان می گوید فکر می کنم این هذیانهای آخر عمر پطر به دهان بسیاری خوش آمده است ! او خود تَرکه ایرانیان را که بدست جهانگشای عالم نادر قلی افشار بود را بارها خورد فرزندانش هم هنوز از زیر لاشه جد خویش بدر نیامده اند این چند صباحی هم که قفقاز از دست ما خارج شده نیز دوامی ندارد اگر عمر یاری کند ایران را به شکل سابق باز خواهیم گرداند .
دوست قدیمی جناب سیامک بهروز
باز هم مانند همیشه به من توهین نمودی
باز هم گفتی نژاد پرست
گفتی من در همین مسیر در جهل مرکب ابدالدهر خواهم ماند
و گفتی سانسورچی
اینها را گفتی در حالی که اگر من به شما می گفتم لابد پوست از سرم می کندید
اگر من خشونت طلب بودم و پان ایرانیست به شما چیزهای می گفتم که دیگر برای همیشه با اینترنت قهر کنید
اما نه دوست من
من در تحولات جهانی آنگاه معنا دارم که خانواده داشته باشم انسان بی وطن انسان بی ریشه است معنای وطن هم یک شناسنامه نیست
معنایش هویت است همان هویتی کمه نیچه به آن اشاره می کند : در مقابل فرهنگ ایران سر تعظیم فرود می آورم .
دوست من اگر از بزرگان می نویسم و یا احیانا کجرویها را هشدار می دهم به معنای نژاد پرستی نیست !
اگر در مقابل شاملو چند خطی نوشتم از سر وظیفه بوده شما چرا به سخنان فرزندش نمی نگرید من کی مانند او شاملو را نقد کردم
شما اگر هودار او هستید بروید وبلاگ پسرش او را متقاعد کنید پدرش خوب بوده و او هم از این که نسبت به پدرش اشتباه کرده توبه کند و بنگارد به من هم خبر دهید تا مطالبم بکلی عوض کنم
من مانند شما بر هیچ چیزی تعصب ندارم این را تاکنون به نمایش گذارده ام...
از همه شما دوستان بخاطر ابراز لطف مجددا سپاسگذاری می نمایم
در پی دو انفجار بزرگ در شمال شهر باستانی تابران و آرامگاه فردوسی ، بیانیه ای از سوی اندیشمند و هنرمند عزیز کشورمان ارد بزرگ در این ارتباط منتشر شده است که بخشی از آن به شرح زیر است :
اگر به پیشینه ایران زمین بنگریم کجا نامی به بزرگی و سترگی فردوسی یافت می شود؟.
توده خردمند کشورم
چنانچه از داستانهای اندوه بار دو ماهه گذشته شهر باستانی تابران و گنجینه باستانی توس بر می آید ،
ساده انگاری سرپرستان این بخش مایه آسیب فراوان به گنجینه با ارزش میهنی گشته است .
ایدر باید از سرپرستان این بخش پرسیده شود چگونه در کمتر از دوماه ، نخست دکل پر فشار برق بر فراز میراث کهن توس جای داده می شود ؟ و حالا دو انفجار در شمال شهر باستانی تابران به چه گونه است ؟می گویند گمان می رود برگرفته از ترکیدن دینامیت برای راه سازی بوده است! .
امیدوارم سرکردگان این رویدادها ی شوم که خود کارگزار دولتند درپیشگاه دادگری به کیفر رفتار نابکردار خود برسند تا دگر بیننده اینگونه نابکاری های آشکار نباشیم .
منطقه ای که دچار آسیب شده است :













تهیه و تدوین این گزارش از:
جعفر معروفی

برانگیختگان
مروری بر اندیشه های همانند : فردریش نیچه ، اُرد بزرگ و جبران خلیل جبران
بخش نخست :
پیکره های بسیار با روانی یگانه
بخش نخست :
پیکره های بسیار با روانی یگانه
اهل اندیشه در طی تاریخ بشکل های گسسته می آیند و می روند اما با نگاهی دقیق تر می توان خط و مسیری مشترک در میان آنها یافت .
اهل اندیشه همانند پادشاهان باستانی قدرت را از پدر کسب نمی کنند بلکه در درون آنها قدرتی است که می توانند به آهستگی قد بکشند و رشد کنند و با میوه خویش بشر را نای دوباره بخشند .
درونشان دارای فرآیندی شگرف است آنها نگاهی عقاب گونه دارند نگاهشان فرسنگها دورتر از یک نسل را می بیند و برای تکامل دودمان خویش برنامه ریزی می کند بطور مثال وقتی نیای ایرانیان " فردوسی " با شاهنامه وظیفه تاریخی خویش را به انجام می رساند مسلما در درون خود پی به رازی بزرگ برده است او مرامنامه یک ملت و هویت جامعه پس از خویش را نگاشته است شاهنامه دارای روان و توانی جادویی است ، چرا جادویی ؟ چون برای ما شناخت تمام شاکله آن غیر قابل درک است این کتاب روان انسانهای مرده ای را که خراج به خلیفه بغداد می پرداختند را زنده می کند 30 سال پس از مرگ او ملک شاه سلجوقی دستور می دهد تاریخ خورشیدی (شمسی) را بر اساس تاریخ بهی که پیشتر در شاهنامه نیز آمده بنگارند روز اول نوروز جمشیدی را ابتدای هر سال قرار می دهد ...
همه اینها بازتاب حضور شاهنامه است سالها می گذرد و زمانی که همه فکر می کنند ایران مرده است مردی از درون خرابه های کاخی فرو ریخته بیرون می آید
بله نادر شاه افشار او خود می گوید : کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد کین خواهی بیرون می آیند کین از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
و باز می گوید : " وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند ، پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند ، و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند ."
و در نهایت ما را به سر منزل آغازین هدایت می کند با این سخن که : " شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است ."
بله یکی از بازتابهای کتاب مردی که در تنگ دستی و مصیبت کاری بزرگ را به انجام رسانید ، پادشاهی می شود که ایران را پس از بیست سال حکومت بیگانه نجات می بخشد او کشور تکه تکه شده را باز می ستاند و دوباره روح ایرانیان را زنده می کند .او می گوید : " باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم ، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ ." و آرمانش را ایگونه ترسیم می کند : "کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است ."
این کرامت و منش زاییده سخنان حکیمی است که 700 سال پیش از او می زیسته فردوسی به فرمانروایان می گوید : "فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید ."
فردوسی هیچگاه از حقوق مردم بخاطر خوش آمد پادشاهان نگذشت .
پیشتر در جایی گفته بودم که سخن فردوسی هزار سال است که در قله ادبیات بشری (به اعتراف بزرگان جهان ) قرار دارد و این جایگاه همیشه تاریخ از آن او خواهد ماند ...
با دقت در اندیشه نهفته در شاهنامه بخصوص مرام کیانیان در می یابیم که پادشاهان و پهلوانان حداقل تا میانه شاهنامه و قبل از سلطنت گشتاسب ( که نقدهای بسیاری بر او وارد است و شاید او را بتوان اولین فرمانروای بدون فر ایران دانست که پس از او دیگر هیچ گاه در شاهنامه شما رنگی از بزرگی و استواری پیشین ایرانیان نمی بینید .شاید زمانی سلطنت او که می تواند بسیار آگاه کننده هم باشد را مورد ارزیابی و نقد قرار دادم ) همواره با یک تن روبرویم رفتار فرزندان نکته به نکته همانند نیاکانشان است گوی روحی قدرتمند همواره از جسمی به جسم دیگر می پرد .
پادشاهان هخامنشی ، اشکانی و ساسانی همانند هم هستند فرمانروایی همچون نادرشاه نیز از گردونه آنها خارج نیست ...
بقول فردریش نیچه : "سرنوشت من اين است كه پس از مرگ دوباره به دنيا بيايم ."
ارد (اورود) بزرگ نیز چنین عقیده ای دارد او می گوید :"آن که از آینده سخن می گوید آن که از آینده سخن می گوید و آن را می سازد بارها و بارها می زید و تا یاد و سخنش در میان ماست او زاده می شود و باز هم ."
در همین ارتباط جبران خلیل جبران می گوید : "آه این زندگی است که زندگی را می طلبد ، به توان و امید ، به اشتیاق و شور ، اما به قالب اندامهایی در آمده است که دلواپس مرگند و نگران گور . در اینجا هیچ گوری نباشد ، هیچ گوری ."
ارد بزرگ این نگاه را فرا تر می برد او می گوید : " روان مردگان و زندگان در یک گردونه در حال چرخش اند ."
یک نکته مهم در تمام این رهنمودها جاریست و آن حرکت مداوم روح آدمیان است.آنها معتقدند انرژی های اطراف ما در واقع قدرتی است از بنیادی بزرگتر.
فردریش نیچه می گوید :"جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد."
جبران خلیل جبران شاعرانه تر همین موضوع را بیان می کند : "در هر کاری که انجام می دهی ، روح خود را در آن سهیم گردان و اطمینان داشته باش که تمام ارواح پاکی که از این خاکدان رو به اقلیم بالا رخت بر بسته اند ، از عالم بالا فرود آمده و اطراف تو حلقه زده اند و به دقت در اعمال تو می نگرند ." البته او دخالت ارواح را به وضوح بیان ننموده اما وقتی در انتهای کتاب پیامبر خود می گوید "کوته زمانی دیگر و لختی فراغت به گذرگاه باد ، و آنگاه زنی ، دیگر بار ، مرا آبستن شود ." جبران در واقع می گوید آدمیان تکرار می شوند بدون آنکه بدانند و این نکته مورد تایید نیچه و ارد بزرگ نیز هست
اُرد بزرگ نمایه بسیار زیبایی از این دیدگاه دارد :" اگر بپذیریم همه ما آنگونه که می بینیم و در می یابیم ، می گویم و روشنگری می کنیم باید بن زندگی را دایره ای بزرگ بدانیم که همه چیز را نیز دایره ترسیم کرده است برسان : چرخش روزها ، شکل کلی و نوع حرکت اختران و سیارها ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، جنبش اتم و ...
"
شاید برای درک بهتر این سخنان بد نباشد جملات فردریش نیچه را نیز بخوانیم که : " زمان لا يتناهي است و هر چه وجود دارد، در يك گردش ادواري تكرار مي شود و اين عمل تا انتهاي نا معلومي ادامه خواهد داشت. "
سخن جبران خلیل جبران آخرین در را هم می گشاید : " اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا ."
آری ، هر سه این بزرگان به یک اصل معتقدند و آن گردش ادواری روان بشری است آنها انسان را رو به تکامل در درون مداری مشخص می بینند این دایره هر روز مداری بزرگتر را در بر می گیرد و حجم عقلانی آدمی را فربه تر می نماید.
شاید با خواندن جملات بالا برای شما هم دیدگاه های نزدیک نیچه ، ارد و جبران تعجب آور باشد آنها سه یار دبستانی نبوده اند هر یک کمال و رشد خویش را در زمانی سپری کرده اند که خبری از دو همفکر دیگرشان نبوده است . یکی در آلمان ، یکی در ایران و دیگری آوره ای بین لبنان و آمریکا ! .
پیشتر ساعتها به این موضوع فکر کرده بودم سخنان آنها را بالا و پایین کرده بودم یک " نا " بر می خواست چنین گفت زرتشت (نیچه)، پیامبر (جبران ) و برآیند (ارد) که حامل بیشترین افکار این سه بزرگ است در یک گردونه قابل پژوهش است .