تبليغاتX
 فردوسی ، نیای بزرگ ایرانیان
هــمــانــا كـــه نـــامـــت بـــه آيـــد ز گـــنـــج … بـه رنـجـســت گــنــج و بــه نــامــســت رنج

 

با درود بر نگارندگان ارجمند تارنگار حکیم فردوسی
راستی سخن در پیرامون مردی که پس از هزار و اندی سال هنوز شاهنامه اش در پهرست پر فروش ترین کتاب های گیتی است و هزاران سال دیگر هم این گونه خواهد بود کار آن چنان خوار و آسانی نیست که بتوان پیروز از پس آن برآمد . حسنین هیکل _ پژوهشگر و روزنامه نگار مصری _ در برابر پرسشی که چرا کشور مصر پس از دو سده چیرگی تازیان زبان و فرهنگ خود را به دست فراموشی سپرد بی ( ولی ) ایران این گونه نشد پادسخن زیبا و بجایی می دهد که شوربختانه مصریان بزرگی چونان فردوسی نداشتند .
راستی کاش در ایران هم مردم بیش از پیش به ارج وی پی می بردند .
بی آینده روشن است و روشن تر .
تا بزرگانی چون شما در این آب و خاک شیفته ی بزرگ زنان و آزادمردان میهن هستند .
پیروز و سرافراز باشید .
ایدون باد .

 

حمیدرضا شیرعلی

http://www.iraf.persianblog.com/

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

 

یاران همراه!

 

قرار است طی چند روز آینده، مراسم تجلیلی از "دکتر محمدحسین تمدن جهرمی"، یکی از استادان پیشکسوت دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران که چندی پیش، او را از "چهره‏های ماندگار" معرفی کردند، در محل دانشکده اقتصاد به‏عمل آید. "اُرد بزرگ" می‏گوید: "اگر دیگران را با زیباترین منش‏ها و صفات بخوانیم، چیزی از ارزش ما نمی‏کاهد، بلکه او را دلگرم ساخته‏ایم." به‏راستی تشویق، بزرگداشت، تعریف و تمجید از خدمات کسانی‏که عمری را برای اعتلای فرهنگ و دانش سپری کرده‏اند و همچون شمع پیرامون دانشجویان و دفتر و قلم آب شده‏اند، نه‏تنها کاری ارزشمند و هنرمندانه است، بلکه باید به‏مثابه وظیفه‏ای انکارناپذیر برای تمامی اصحاب علم و فرهنگ، واجب شمرده شود. انسان‏هایی که آرزوها و رویاهایی بلند دارند، پروازهایی بلند می‏کنند و توان و همت آن‏ها به وسعت آرزوهایشان که به عمق تمامی آسمان‏هاست، شکل گرفته‏اند. کسانی‏که هیچ‏گاه درهای بسته و محدودیت‏ها را سد و مانعی برای پیشرفت و تعالی ندیده‏اند و اتفاقاً نخستین پرواز بلند و با شکوه خود را در آسمان بیکران علم و معرفت و زیبائی‏ها، از پشت همان درهای بسته آغاز کرده‏اند. افرادی که در تمامی عمر، دستان و قلب‏هایی بخشنده داشته‏اند و میوة وجود خویش را بی‏منت و رایگان به همگان ارزانی می‏کنند. به‏تعبیر جبران خلیل جبران: "حیات درختان در بخشش میوه است. آن‏ها می‏بخشند تا زنده بمانند، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده‏اند." بخشندگی، در ذات "استاد" نهفته است و به‏تعبیر "آنتوان چخوف": "انسان همان چیزی است که خود باور دارد." پس او باور دارد که برای زنده‏ماندن و حیات جاودانه، باید بخشنده باشد. "بوزرجمهر حکیم" تعبیر پرشوری ارایه کرده و می‏گوید: "کسی لیاقت سرفرازی و سروری دارد که فروتن و بخشنده باشد، بکوشد، بجوید، با همراهانِ همدل در طلب دانش و تجربه سفر کرده و همیشه با همه کس به مدارا و آهستگی رفتار کند." بزرگی انسان‏های فرهیخته و ماندگار از بخشندگی آن‏هاست که این صفت تمامی "معلمان" است. کسانی‏که از انرژی سرشاری برخوردارند و حاضرند دیگران را از آن بهره‏مند کنند. بی‏جهت نیست که "نیچه" انسان‏های بزرگ را افرادی می‏داند که انرژی فراوانی در خود ذخیره دارند. انسان‏های بزرگ، نه‏تنها قهرمانان روزگار خویش‏اند و از افراد ناب زمان خود محسوب می‏شوند، بلکه اسوه‏ای زیبنده و ماندگار برای تمامی اعصارند؛ آن‏ها حتی هنگام خواب، به پیشرفت و تعالی و سازندگی می‏اندیشند؛ تمامی عمر را در تفکر به‏سر می‏برند و نبوغ سرشار خویش را از زیاد فکر کردن در امور هستی و کائنات به‏دست آورده‏اند، چراکه به‏تعبیر "ژان پل سارتر": نبوغ، جوهر تفکر است. مردان بزرگ حتی در اوقات سخت و ناخوشی، از تفکر دست نکشیده و "اندیشه‏ای برتر" ساطع می‏کنند؛ به‏‏گفتة "اُرد بزرگ": "اندیشه برتر در روزهای توفانی و آشوب و در همان حال خموشی و آرامش، توانایی برتر خویش را از دست نمی‏دهد." درواقع، "چهره‏های ماندگار" سودایی به‏جز تحقق "آرمان‏های" برتر و متعالی در سر نداشته و گوهر وجود خود را به‏پای آن ریخته و به گفتة قرآن، حتی مرگشان، پیام‏آور حیاتی برتر است که نزد پروردگارشان به روزی نشسته‏اند و به‏تعبیر "آلبرت کامو": "ایستاده مردن را برتر از زیستن به‏صورت زانو زده" می‏دانند. آن‏ها زندگی طولانی را پاداش فضیلت به‏حساب نمی‏آورند، بلکه به‏قول "نیچه": "فضیلت، زندگی طولانی را سبب می‏شود"؛ فضیلتی که از دانش، معرفت و بخشندگی آن‏ها نشأت ‏گرفته و تاریخ بشریت را می‏سازد. آن‏ها تولید کنندة اندیشه و تفکر نابی‏اند که قدر و قیمتی برای آن متصور نمی‏توان شد؛ درواقع تحقق هيچ امر خطیر و سرنوشت‏سازی که صفحات کتاب تاریخ بشریت را با تدبیر نگارش می‏کند، بدون وجود انسان‏های بزرگ امکان‌پذير نيست. شاید به‏همین علت باشد که شکسپير می‏‌گويد: "برخی انسان‏ها بزرگ آفريده شده‌اند؛ برخی بزرگی را به‏دست می‏‌آورند و بر گروهی، بزرگی ناخواسته سوار می‏‌شود." استادان و مردان دانش و معرفت، بزرگی را با جهد و کوشش فراوان به‏دست می‏آورند و بزرگ‏تر از آن‏ها يعنی کسانی‏که بزرگ آفريده شده‌اند، سمت و سوی تاريخ را شکل می‏‌دهند؛ یعنی کسانی‏که به‏تعبیر "دکتر سریع‏القلم"- که علاقة خاصی از سالیانی دور، یعنی از دوران دانشجویی در آمریکا، به او داشته‏ام،- "حتی اشتباهاتشان در فرآيندهای تاريخی، زايندة پويايی است." "چهره‏های ماندگار" بزرگی را با سرعت‏بخشیدن در نظم به امور حاصل می‏کنند و طبق قانون دوم ترمودینامیک اعتقاد دارند که: "اگر اشیا جهان به‏حال خود واگذاشته شوند، به بی‏نظمی می‏گرایند و هیچ‏وقت سامان اولیة خود را باز نمی‏یابند." بنابراین، آن‏ها در تلاش مداومند که چنین نظمی را به اطرافیان سرایت دهند، چراکه تفکر در محیط نظم‏یافته از جلوه و تأثیر بیشتری برخوردار خواهد شد.

سخن از ویژگی‏های "چهره‏های ماندگار" بسیار است که در این نوشتار کوتاه، فرصت پرداختن به تمامی آن‏ها میسور نیست. اما نکته‏ای که در پایان باید به آن اشاره شود و بر آن اصرار گردد، اینست که تجلیل از افراد بزرگ و قهرمانان دنیای علم و معرفت، نباید مقطعی و گزینشی باشد، تحت تأثیر شرایط سیاسی قرار گرفته و امکان بهره‏برداری سیاسی از آن به‏عمل آید، صورتی غیرآکادمیک پیدا کند و سکویی برای پرش افراد سیاسی شود. حتماً لازم است‏که بزرگداشت خدمات و دستاوردهای علمی آن‏ها در محیط‏های علمی و آکادمیک و تنها توسط چهره‏های علمی شناخته‏شده و مورد وثوق در سطح ملی و بین‏المللی برگزار شود و از همة این‏ها گذشته، چه خوب است، کسانی مورد تقدیر قرار گیرند که هنوز در میان‏سالی‏اند و روزهای آخر عمر خویش را به انتظار ننشسته‏اند. اگر تقدیر از "دکتر تمدن‏ها" در سالیانی صورت می‏گرفت که هنوز برف پیری، سر و صورتشان را سپید و فشار تدریس و پژوهش، کمر و زانوهایشان را خم نکرده بود و آن‏ها پس از مراسم تجلیل و قدردانی، شوق و انگیزة فزون‏تری برای کوشش و پویش در مجامع آکادمیک پیدا می‏کردند، به‏مراتب می‏توانستند تأثیر بیشتری را در تعالی و جوشش علم داشته باشند و امکان این‏که موفقیت‏ها و دستاوردهای بیشتری در سطوح ملی و بین‏المللی از طرف آن‏ها حاصل شود، بیشتر بود. این همان وظیفه‏ای است که باید تمامی مراکز علمی جزو اولویت‏های کاری سالانة خود قرار دهند و سپس در سطح ملی، حاصل فعالیت تک‏تک مراکز علمی به‏صورت یک‏پارچه ارایه شده و قهرمانان علم و معرفت به‏همگان معرفی شوند تا همگان بدانند که در سرزمین ابن‏سیناها، زکریای رازی‏ها، صدرالمتألهین‏ها، میردامادها و..... علم و اصحابش به‏درستی ارج نهاده می‏شوند و درواقع، آن‏ها نگین تابناک و درخشان انگشتری تاریخ پرافتخار این سرزمین کهن‏اند. به امید آن‏روز.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.  

 

 
ماخذ :
 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 


 


سیروس شاملو (فرزند دوم احمد شاملو) در نوشته های وبلاگ خود ، پدرش را انساني دمدمي مزاج معرفي کرده و نوشته است:

« اين که شاملو هرگز به سانسور تاسي نکرد و همواره به بي‌عدالتي گفت نه، مفت‌ترين دروغ جهان معاصر است... شاملو انسانی دو شخصيته و ماليخوليائي بود... او آدمي به شدت ترسو و وحشت زده و چاپلوس بود... شاملوئیست­ها جز دروغ و چاپلوسی و تفاخر و تعفن در درون آدم چیز زنده­ای باقی نمی ­گذارند... هم بر درگاه کوه در جستجوي فروغ مي‌گشت و هم معتقد بود (...) فروغ ... واقعيت آن است که احمد شاملو هميشه و در خفا صمد بهرنگي را بنجل نويس درجه دهم مي دانست و از اين که او به عنوان نويسنده با استعداد مشهور شده است تأسف مي خورد. معماي بزرگ آن است که شاملو عليرغم ميل باطني اش به فرآخور بازار ِ روز چيزهايي به زبان مي آورد که هرگز به آن اعتقادي نداشت اما موقعيت اجتماعي او را تضمين مي کرد و اين اصيل ترين مرام يک انسان سياسي و مردم شناس است! روحش شاد! افسار توده ها را خوش به دست گرفته بود!....شاملو به بسياري از کسان در صحنه سياست و ادب و گستره‌ي جهاني اعتقاد نداشت، از جمله: فردريک نيچه، لوئيس بونوئل، لوئي آرمسترانگ، نلسون ماندلا، فيدل کاسترو، مائوتسه‌تونگ، تارکوفسکي، کشلوفسکي، آندره مارلو، مارتين هايدگر، سورن کيرکگارد، هربرت مارکوز، ساموئل بکت، سيمون دوبوار و ... و در حوزه داخلي: احمد گلشيري، بهرام بيضايي، مهرجويي، براهني، خانلري، دولت آبادي، آل احمد، به‌آذين، نويسند‌گان مونث که به نظر او قاچاقي در جمع بودند و ... .»

وی درباره فرهنگنامه شاملو (کتاب کوچه) نیز نوشته است: «اين که کوچه مي‌تواند فرهنگ و زبان بسازد حرف بي‌ربط صد سال قبل است.»

به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، قسمتی از متن  نوشته سیروس شاملو در وبلاگش در پی می آید:

اگر کمی حواسم رو جمع کنم می‌تونم بفهمم سرچشمه‌ی این چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما از کجاها آب می‌خورد.

توی خارج دیدی که دلال‌های هزارفامیل و وافورگیران ِ اشرف ‍پهلوی تحویل‌ات نگرفتند و چون کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را چماق بزنی حرفت را نجویده به سنگسارات نشستند که وامصیبتا چه نشسته‌اید که تمامیت درزی از بین رفت! آن هم از گداخانه‌ی ادبی لندن و جاسوس آباد ِ بی بی سی و دست‌اندازهای ماهنامه ایرانشهر که میان نازیزم و کمونیزم به ریسمان نخ‌نمایی آویزان بود؟ نتیجه‌ی این دور قمری در قاره‌ها نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت بلکه نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:

- این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیبایی‌ست که در استوای شب ایستاده بود!

و حتما توضیح دهنده به لهجه‌ی چی‍س اند فیشی باید از اصابت سنگ‌ترازو به ملاج‌اش جاخالی بموقع صادر می‌فرمود که :

- پس چرا این غول برنمی‌گرده به همون منطقه استوایی‌ش!

در فرار از این بی‌نامی و بی‌نشانی بود و بی‌‌میزی و بی‌کتابی و بی‌مسجدی و لامنبری که برخی باز می‌گردند به میان هواداران بی‌هوای پیشین و همینجاست که بجای ‍پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟ دلالان دولت‌آباد ِ این‌طرف نوعی لبیک ‍‍پیش‌نهاد می‌کنند که در اصطلاح ادبی به آن پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که در مقابل بازیافتن حواریون گم‌شده تکثیر برخی اوراد نیز مجوز می‌گیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود... بگذریم.

این تفاوت معنی در دو جمله‌ی زیر چنین است که اولی پیش از سفر ِ تلخ و دومی در بازگشت تحریر شده باشد:

۱- نگاه کن این مردم ِ مرده‌ چون چراغی خاموش هستند و خاموشی آنها بخاطر نفت نیست!

۲- من اهل اینجایم و چراغم در این خانه می‌سوزد!

این تفاوت میان ِ نااهلی و اهل شدن ، خاموشی و نورافشانی، فاصله‌ی نوعی ممنوعیت و گونه‌ای اجازت است همان فاصله‌ای که متاسفانه آدم را از (بامداد کفرگوی) به (حاجی بامداد) در اندازه‌ی معاصر تبدیل می‌کند.

یعنی دیگران که رفتند (اهلی شدن) نمی‌دانستند ، چراغ‌شان خاموش بود و وحشی و بی‌خرد ماندند و آنان که مغفرت طلبیدند ـ تلویحا ـ راه های بهشت قسمت بردند! بعد خواهیم دید کدام بهشت و کدام فردیس. فقط کلاه‌ات را بچسب لازم نیست آن را قاضی کنی!

همه‌ی راه ها به این منتهی شده است که رفته‌گان که چمدان به دست رفتند برای دل خود رفتند و ندانستند در خانه هم می‌توان مخالف هفت‌خط بود و به بی عدالتی گفت (نه!) .این مفت‌ترین حرف معاصر است. در هر آلونکی در هر گوشه از جهان به بی‌عدالتی بگویی(نه) خانه‌ای برایت نمی‌ماند که در آن چراغ افروزی چون سقفش را بر سرت خراب خواهند کرد. صوفی‌ترین گدازادگان خرابات شعبان هم با چراغ پیزوری نمی‌توانند مدت مدیدی به قدرت وقت بگویند (نه) چه رسد به کاشانه‌ی محقری که به باغبان ماهی سیصد هزارتومان دستمزد بدهی! منتقدی به نام نقره‌کار بعوض کار بر روی نقره گفته است : شاملو هرگز به سانسور تاسی نکرد و همواره به بی‌عدالتی گفت (نه!) این مفت‌ترین دروغ جهان معاصر است آن‌هم در جهانی که هیچ بنی بشری جرات و جگر کوچک‌ترین شنای خلاف جهت را ندارد. آن هم در دنیایی که با کوچکترین اعتراض به بی‌عدالتی اگر به زور دگنک خفه‌ات نکنند از گرسنه‌گی ناکارت خواهند کرد. کاری می‌کنند که هزاران بار آرزوی مرگ‌کنی و در رنگ گل‌ها نیز به دنبال دار ِ فنا باشی !

در چنین شرایطی یک شخصیت مشهوری وارد محلی می‌شود که در آن جویبار خون ِ آدمی روان است بعد این آدم همواره به بی‌عدالتی می‌گوید (نه) ضمن این که او به کوری چشم نااهلان اهلی هم نیست و چراغش در این خانه می‌سوزد و جاسوس بیگانه نیست!! ( قابل توجه همه خارج نشینان نوکر بیگانه که خفقان را بهانه کرده‌اند تا در اروپا و آمریکا خوش بگذرانند و از علم نوشتن اتوبیوگرافی هم بی‌بهره‌ مانده اند!) جاسوس‌های بیگانه شما که وطن خود را می‌فروشید و چراغ‌تان در جای دیگری می‌سوزد اینقدر دیکتاتوری را بهانه نکنید ببینید (حاج‌آقا شاملو) توی خانه‌اش به سانسور دهن‌کجی کرده است!! او تا آخرین لحظه ایستاده. حتا برخی سریالهای لاریجانی را ایستاده نظاره کرده است!

اگر کمی حواسم رو جمع کنم می‌تونم بفهمم سرچشمه‌ی این چرخش بآب ِ ابرمردان ادبی ما از کجاها آب می‌خورد و آنان چرا سنگر مبارزه را ترک نکردند برای لحظه‌ای آدمی عادی باشند و از افسانه‌مردی و کشت ِ اسطوره‌های میهنی دست بکشند.

چند صفحه مبارزه با اختناق برای مراجعه خواننده‌ی نااهل به این نوشته سنجاق شده است. محض نمونه.

چهار صفحه‌ی نخست نمونه‌هایی از اصطلاحات سانسور شده‌ی کتاب کوچه ۸ و ۹ است که نشان می‌دهد شاعر چگونه در خانه نشسته و با سانسور مبارزه کرده است درحالیکه نویسنده‌گان دیگر در خارج از خانه تنبان هاوائی به پا کرده و در حال مک زدن کافه‌گلاسه به جاسوسی بیگانه‌گان مشغولند!

دو سه صفحه هم مربوط است به سوختن چراغ‌فتیله‌ی ایدئولوژیک شاملو و چرخش ۳۶۰ درجه‌ی مسیر دودچراغ‌هایی که آن زنده یاد بخورد!

 

 


ماخذ :
http://www.bardianews.com/archives/1385/09/post_35.html


 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..