تبليغاتX
 فردوسی ، نیای بزرگ ایرانیان
هــمــانــا كـــه نـــامـــت بـــه آيـــد ز گـــنـــج … بـه رنـجـســت گــنــج و بــه نــامــســت رنج

 

 

علی شاهچراغی مدیر وبلاگ شاهنامه :

 شاملو بخاطر آنکه نتوانست سخنان خویش را ثابت کند و هیچ استدلال علمی و منطقی را در پشت آنها نداشت بجای پاسخ به انتقادات بزرگترین ادبا و شعرای حال حاتضر ایران این جواب را داد:

درست مثل سگ های ده که تا بوی عابر غریبی به دماغ شان می خورد از سر شب تا سر برزدن آفتاب عالم تاب دنیا را با پارس کردن به سرشان بر می دارند

 

بله وقتی خود او این اینچنین می گوید شما چه توقعی از طرفدارانش دارید؟!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

صحبتهای مدیر وبلاگ بامیک

در رد مطالب وبلاگ ما

هنرمندکشی به سبک ایرانی
شاعر مورد علاقه من شاملو نیست. حتی در دورانی که شاملوگرایی مد روشنفکران روز بود، ترجیح می­دادم به زبان باستانی اخوان پناه ببرم و یا تشبیهات زنانه و سرراست فروغ تا شاملو. اما به هر روی به عنوان یکی از بزرگ­ترین شاعران معاصر به او احترام می­گذارم و قطعا اینکه او دغدغه فکر من باشد یا نباشد چیزی از هنر شاعری او نمی­کاهد کمااینکه همین حس را در میان شاعران کهن به فردوسی دارم. اما مراد از این سخن تکراری که دوستانم همیشه شنیده­اند برخورد با یک وبلاگ بود که به نقد شاملو پرداخته بود و البته طبق مد جاری نقد اخلاقی. هرگز نمی­توانم درک کنم که چرا ما نمی­توانیم میان فردیت افراد و هنرشان تمایزی قائل شویم. درست است که هنرمند باید آیینه تمام­نمای عصر خود باشد اما چگونه می­توان در دورانی که هرچیزی حول فردیت می­چرخد از هنرمندان امر دیگری را طلب کنیم. تا بود سخن حول زندگی شخصی فروغ می­گشت. گروهی به دلیل عشق مفرطشان به فروغ، به تخطئه پرویز شاپور پرداختند، گروهی انگشت اتهام را به سوی ابراهیم گلستان نشانه گرفتند و برخی خود فروغ را مسبب از هم پاشیدن زندگی­­اش برشمردند. پس از آن انگشت اتهام به سوی اخوان رفت و گروهی زندانی شدن او را به جرم دیگری منسوب کردند. در میان بت­های معاصر ما ظاهرا طبع آرام و کناره­جوی سهراب او را از حرف و حدیث­های بی­پایان رهانید -البته شاید به سبب کم اطلاعی من باشد اما تا جایی که می­دانم سخنی علیه شخصیت او زده نشد- هرچند که هنرش بیش از آن دو شاعر دیگر در معرض نقد و اعتراض قرار گرفت.

حال نیز نوبت شاملو است. پس از مدت­ها کنکاش بر علت دو جدایی گذشته، برخی افراد نزدیک به او در خصوص تندخویی او سخن­ها گفتند و او را شاعری بی­توجه به آداب اجتماعی نامیدند. و البته این رشته سر دراز دارد و زندگی افرادی چون حسین منزوی و دیگر شاعران در قید حیات روزگار نیز از تعدی منتقدان خارج نشد.

برای روشن شدن دلیل نگارش این مطلب شما را به وبلاگ مورد نظر ارجاع می­دهم:

 http://sokhanma.blogfa.com/

اما سوال من این است. فرضا که شعرهای شاملو را فردی فاقد اخلاق متعارف اجتماعی سروده باشد؛ آیا این امر چیزی از قدرت شاعری او می­کاهد؟ آیا ما که در مقام منتقد نشسته­ایم و دائم از سخنان، آرا، نوشته­های دیگران ایراد می­گیریم خود به راستی از ساحت هر عیب و نقصی به دوریم؟ به راستی حقیقتی است کتمان ناشدنی که دیکته نانوشته هرگز غلط ندارد. اگر به شاملو، اخوان، فروغ و حتی نیما می­­­تازیم آیا می­توانیم چشم بر عظمت آنها در شعر فارسی ببندیم ؟ چه خوشمان بیاید و چه نیاید این افراد از تاثیرگذارترین شاعران حتی تاریخ شعر ایران هستند. به گمان شما سا­ل­ها و شاید قرن­ها بعد چه کسی سخنرانی شاملو، زندگی فروغ و اعتیاد نیما را در خاطر خواهد داشت؟ آنچه از این افراد خواهد ماند آثارشان است. کاش می­توانستیم هنر را در دادگاه هنر به داوری بکشیم و هنرمند را بی­توجه به هنرش در دادگاه انسانی محکوم کنیم. اگر این دید را داشتیم به راحتی قلم به نقد دیگران نمی­چرخاندیم. هرچند من هم با گفته ایشان موافقم و از قدیس سازی حول چهره­های مطرح جامعه سخت نگران. اما حرمت­شکنی همیشه به معنای قداست زدایی نیست. ما می­توانیم صریح بگوییم من از شاملو خوشم نمی­آید ولی لزومی ندارد تمام دنیا را با رای خود همداستان کنیم. البته مقصود من نویسنده آن وبلاگ نبوده و نیست چون ایشان در حیطه وبلاگ­نویسی محق هستند به هر نحوی که دوست دارند آرای خویش را بازگو کنند اما متاسفانه این مطلب به حرکتی رایج در محافل فرهنگی ما مبدل شده است.

 

جواب ما:

 درود و سلام بر مدیر محترم وبلاگ بامیک
مطالب دلسوزانه شما را که نشان دهنده طبع هنرمندانه شما بود ، را خواندیم .اول آنکه خوشحال شدیم از اینکه می دیدیم دوستی با نداشتن
کوچکترین بغضی اندیشه امان را به نقد گذاشته و چه بسا می خواهد بیاموزدمان که به امید خدا اینچنین خواهد بود و اما تحلیلی بر مطالب گفته شده توسط  شما و پاسخهای ما.

فرمودید : هرگز نمی­توانم درک کنم که چرا ما نمی­توانیم میان فردیت افراد و هنرشان تمایزی قائل شویم.
جواب   : تا جای که سراغ داریم در وبلاگمان تا کنون حتی یک جمله در مورد هنر آقای شاملو سخن نگفته ایم با فردیت ایشان هم کاری
نداشته ایم اگر هم در مورد خانواده ایشان هم دوستی سخن گفته اند در حمایت از ایشان بوده و بر علیه نظر اتمان! جواب ایشان را هم نوشته ایم که می بینید گفته ایم نقد ما بر سخنرانی  شاملو در دانشگاه برکلی آمریکاست!

فرمودید : اما چگونه می­توان در دورانی که هرچیزی حول فردیت می­چرخد از هنرمندان امر دیگری را طلب کنیم.
جواب   : ای دوست  آنانی که نمی توانند پاسخگوی اشتباهات خویش باشند فرا فکنی نموده و آن را به مسائل شخصی ارتباط می دهند
همانگونه که جامعه پارسی زبانان جهان از شاملو  می پرسید چرا به فردوسی لقب حرامزاده می دهی  و یا چرا داستانهای منظوم شاهنامه را سعی داری ابتدا بشکل تاریخ در آوری و سپس بگویی اینها بهتان فردوسی به تاریخ است حال آنکه همه داستانهای شاهنامه زاییده فکر و اندیشه است نه تاریخ!(1369)ایشان در جواب می گفت در هنگام انقلاب سفید شاه یا 1348 فلانی ها به او توهین کرده اند و به او نسبت بدی داده اند که شخصی بوده( برای خواندن ریز پاسخ شاملو به سطور پایین سخنرانی برکلی ( در قسمت فهرست )مراجعه نمایید

فرمودید : تا بود سخن حول زندگی شخصی فروغ می­گشت.
جواب   : ای عزیز  در هر موردی اطلاع رسانی نشود شایعه راه می یابد و شایعه همه اصول اخلاقی را زیر پا می گذارد داستان فروغ و
شاملو از هوا تا زمین با هم متفاوت است تنها عنصر مشترک آنها شاعریست

فرمودید : برخی افراد نزدیک به او در خصوص تندخویی او سخن­ها گفتند و او را شاعری بی­توجه به آداب اجتماعی نامیدند.
جواب   : بله ما هم می دانیم اما حتی یک جمله از نزدیکان او هم نقل نکردیم! کاری هم به تند خویی او نداریم برای ما این مهم است که
امروز بسیاری از جوانان با تمسک به حرفهای او می گویند فردوسی نوکر استبداد است. همه شاعران بجز حافظ را با درس گرفتن از شاملو بی سواد می دانند و تازه این مسئله به شعر هم ختم نمی شود می گویند شاملو گفته موسیقی سنتی عرعر خر است و بعد به اساتید بزرگی هچون بنان ، شجریان ، و ناظری ریشخند می زنند و در نهایت می گویند:

 موسیقی سنتی = موشیقی منقل ...


آیا به نظر شما برخورد با این تفکرات اشتباه " هنرمندکشی به سبک ایرانی " است!...


فرمودید : فرضا که شعرهای شاملو را فردی فاقد اخلاق متعارف اجتماعی سروده باشد؛ آیا این امر چیزی از قدرت شاعری او می­کاهد؟...
 جواب   : مگر ما بحثی بر قدرت شاعری او کردیم؟ مگر قیاس کردیم ؟ حتی یک شعر او را هم نقل نکردیم هدف ما نمایش عریان تفکرشاملوست تا نسل جوان با دید باز به طرف او برود . شما خود نوشته اید از قدیس سازی حول چهره­های مطرح جامعه سخت نگران هستید پس اگر قرار باشد ما هم با یک سری خود فروخته دیگر همصدا شویم و پشت سر او مدح کنیم آن جوان پرسشگر چه خواهد یافت  او با خود خواهد گفت اگر شاملو اشتباه می کرد اینقدر تعریف و تمجید نمی شد ! و در اینجا بتی برایش ساخته خواهد شد که ما مسببش بوده ایم!

فرمودید : اگر به شاملو، اخوان، فروغ و حتی نیما می­­­تازیم آیا می­توانیم چشم بر عظمت آنها در شعر فارسی ببندیم ؟
جواب   : دوست من ، ما هم می توانیم هزار شاعر قدیم و یا جدید را کنار هم لیست کنیم اما آیا آنها واقعا در یک سطح و به یک شکل باید مطرح شوند؟ شما نوشتید به اخوان اهانت کردند و "پا پیچش "شدند پس بهتر است بدانی بزرگترین تهمت زننده به او کسی نبود جز احمد

شاملو ! یک نمونه آن را در پاسخ او به نقد برکلی است که آدرسش را در سطور بالاتر دادم او مدعی می شود اخوان در آخرین روزهای حیاطش گفته شاملو برای بیشتر مطرح شدن این سخنرانی را نموده و جالب است بدانی تنها ماخذ این کلام کسی نیست جز شاملو حالا بر فرض اخوان گفته باشد که مسلما بسیار بعید و اگر هم بوده در خفا بوده اما چرا شاملو آن را جار می زند و در بوغ می کند که بله اخوان در مورد من چنین گفته...

فرمودید : کاش می­توانستیم هنر را در دادگاه هنر به داوری بکشیم و هنرمند را بی­توجه به هنرش در دادگاه انسانی محکوم کنیم.
جواب   : بله با شما هم عقیده ایم و سئوال ما از شما این است که شاملو چرا فردوسی را در عرصه تاریخ محاکمه کرد نه هنر، چرا شاملو شخصیتهای افسانه ای فردوسی رابر اساس تفکر سیاسی مارکسیسم محاکمه کرد طبقه بندی نمود و بر اساس مارکسیسم مدعی شد فردوسی حق ضحاک را پیمال نموده( گویا فردوسی حق نداشته شخصیت سازی کند).

فرمودید : اما حرمت­شکنی همیشه به معنای قداست زدایی نیست.
جواب   : گفتن حقایق حرمت شکنی است ؟!آیا ما به نسل جوان خود خیانت نکرده ایم اگر خود با پنهان کاری ریشه تمدن ایرانی را با چنین تفکراتی بخشکانیم . شاملو مرده است و نیست که بگوید به ریش و سبیلم برخورد(هر چند هر دوی آنها را هم نداشت) اما تفکر اشتباه او  منتقل شده توسط همانانی که خاموشند و حرمت حفظ می کنند و این یک جنایت است . کافیست مصاحبه ارد بزرگ را بخوانی و ببینی بر آیند سکوت در این قبال به کجا می انجامد.

فرمودید : ما می­توانیم صریح بگوییم من از شاملو خوشم نمی­آید ولی لزومی ندارد تمام دنیا را با رای خود همداستان کنیم.
جواب   : ما صریح و بی پرده نظر خود را در قسمت زندگینامه زیر لگو شرح داده ایم و هر کس می تواند در بدو ورود با رویت آن خارج

شود دنبال همداستان نیز نمی گردیم چون آنانکه تشنه اند خواهند آمد.
فرمودید : اما متاسفانه این مطلب به حرکتی رایج در محافل فرهنگی ما مبدل شده است.
جواب   : بله متاسفانه یا ما از این ور پشت بام می افتیم و یا از آن طرف...امیدواریم بتوانیم ایرانی باشیم (نجیب و هوشمند)


در متن شما هم جز این را ندیدیم ...آنچه پیش آمد حاصل عدم مراوده بود همین.
پایدار باشید.

.

 

 

پاسخ مدیر وبلاگ بامیک

مدیریت محترم وبلاگ سخن ما

سپاس از اینکه نقد مرا به دقت ارزیابی کردید. گرچه هنوز نمی­دانم که از چه راهی متوجه نقد حقیر بر مطالبتان شدید. البته بهتر است کلمه نقد را به تذکر تغییر دهم چراکه منتقد بودن اصول علمی­ای می­طلبد که متاسفانه من از آن بسیار دورم.

اما سخن اصلی من هنوز پابرجاست. به نظر من باید مرز میان هنر و هنرمند بسیار شفاف و مشخص روشن شود. و اگر حتی بزرگی چون شاملو چنین این مرزها را در هم می­شکند گمان نمی­کنم چندان بجا باشد که ما گام در مسیر او بنهیم خصوصا آن هنگام که شیوه نقادانه او به زعم ما شیوه­ای دور از انصاف علمی است. اما متاسفانه شما گام در مسیر او نهاده­اید و ناخودآگاه به تبعیت از رفتار او پرداختید و چنین به ذهن من رسید که شیوه شاملو شیوه بسزایی بود که دیگران از آن پیروی می­کنند. به نظر من مناسب­تر آن بود که تمام مدارک خود را بدون برجسته­سازی ولی به صورت مستدل ذکر می­کردید و قضاوت را بر عهده خوانندگان پرشمار وبلاگتان می­نهادید. به این ترتیب هم شما از آن نقد مغرضانه فاصله می­گرفتید و هم دیگران گوشه­­ای از حقیقت را عریان می­یافتند.

از سوی دیگر مطمئنا نیک واقف­­اید که در دوران معاصر پس از طرح نظریه مرگ مولف رولان بارت  به نقد روانکاوانه و شخصی آسیب جدی­ای وارد شد. اگر شما به هنر شاملو اذعان دارید بهتر است بر اشعارش متمرکز شوید و اگر معتقدید که هنرمند  الزاما باید شخصی وارسته از حیث اخلاق و رفتار باشد، بهتر است جنبه هنری او را فراموش کنید و دیگر او را هنرمند ندانید تا بخواهید ذهنتان را معطوف به این دغدغه نمایید که او با آراء خود دیگران را فریفته است. چراکه در صورت نپذیرفتن هنر شاملو دیگر او با افراد عادی جامعه تفاوتی نخواهد داشت و گمان نمی­کنم زمان نهادن برای توجیه یا ناموجه جلوه دادن چهره­ای معمولی چندان مرسوم باشد.

گمان می­کنم که شما در ایران هستید و یقینا با فضای جامعه ایرانی آشنایی نزدیک دارید.  و می­دانید که در جامعه ما چندان عجیب نیست که ناگاه شاعری سربلند کند و تبدیل به موجی شود و دیگران را همراه خویش بکشاند. ما مدهای فراوانی در این کشور دیدیم. حتی تب روشنفکری نیز یک مد روز شده است. این­گونه نه تنها تیشه به ریشه خویشتن که تیشه به ریشه تاریخ  و فرهنگ خویش نیز زده­ایم. چراکه با کج فهمی خود بزرگانمان را دلسرد کردیم. به گمان من اگر شاملو بت می­شود مقصر او نیست که حال بخواهیم با ذکر اقوال و آرائش او را از ساحت خدای­گونگی­اش به زیر بکشیم. مشکل من و شما هستیم که نادانسته درگیر جوهای متداول در جامعه می­شویم و برای متفاوت بودن و متفاوت زیستن به راحتی تغییر مسیر می­دهیم. به جرات می­توانم بگویم 70درصد از جوانانی که صبح تا شب اشعار شاملو را زمزمه می­کنند و زیر علم او سینه می­کوبند معنای بسیاری از اشعار او را نمی­دانند. شاملو شعر سیاسی و تاریخی  در قالب اشعار عاشقانه سروده و اینان عاشقانه­­­های او را به  کار می­برند تا مدرن­تر و امروزی­تر ابراز علاقه کنند.  در حالی که نیک واقف­اید شاملو زبان­سازترین شاعر معاصر ایرانی است. زبانش و کلامش گاه چنان دشوار می­نماید که نیاز به ساعت­ها اندیشه دارد تا معنای دیریاب او درک شود اما اینان به راحتی مدعی  درک اشعار او  هستند و این بسی جای شگفتی دارد و البته اگر محقق شود بسی جای شکر و تحسین که ما چنین جوانان برومند و فرهنگ­مداری داریم . پس گناه از احمد شاملو و یا امثال او نیست که چنین بزرگ می­شوند و اسیر کج­فهمی.

تمام صحبت من این است که اگر رسالت شما آگاه کردن اذهان به اشتباه رفته است بهتر آن است که  تنها دیگران را وادار به اندیشیدن کنید و با سعه صدری که در نقد مطالب من از خود نشان دادید گمان نمی­کنم این کار برای شما دشوار باشد. باز هم سپاس از زمانی که صرف کردید.

 

 

 پاسخ ما :

درود و سلام بر مدیر محترم وبلاگ بامیک
 مطالب این وبلاگ نه برای امروز و فردا بلکه برای تاریخ است فضای نامحدود و گسترده اینترنت این اجازه را به ما می دهد تا اندیشه های خویش را برای ثبت و استفاده آینده گان بنگاریم ما مطمئنیم مطالب شما و ما قسمتی از هزاران کام فرو بسته ایرانیان است پس قضاوت نهایی را به آیندگان و مخاطبین وا می گذاریم.
پایدار باشید




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

این مطلب را مدیر محترم وبلاگ شهر عشاق

سلام دوست عزيزم...گرچه كه هنوز مطالعاتم در مورد ماركسيسم و انتر ناسيوناليسمش و جهش معروف در جوامع انساني اش(كمونيست)كامل نشده .و در مورد خوب بودن و نبودنش نطر نميدم اما دوست عزيز مطمئنم كه اعلام شكست كمونيست فقط يك سياست از طرف مخالفينش بود .در ضمن من ادعايي نكردم كه در مورد احمد شاملو خيلي ميدونم كه شما در نطر خودت در وب من چنين نوشتي.اميدوارم كه تعصب خودت رو كه بطور كلي تعصب برگرفته از جاهليت انسان هست رو كنار بگزاري و بري سراغ مطالعه كمونيست.و كمونيست و ماركسيسم رو ميشه با دو يا 3 يا 10 كتاب فهميد .ماركسيسم به مطالعه حداقل 400مجلد كتاب نياز داره تا بتوني اون رو در درك كني .تو بايد به انديشه هاي خودت ايمان داشته باشي نه تعصب .با درود ...

 

کارل مارکس

 

جواب ما : دوست خوبم شخصا اگر در حوزه ای اطلاعات کافی نداشته باشم وارد نمی شوم در مورد بحث مارکسیسم و ریشه های فکری آن می شود ساعتها بحث کرد نقد نمود و همچنین تعریف کرد اما  امروزه دیگر مارکسیسم در حوزه نظر و تئوری مطرح نیست چون نمونه های عینی چنین نظامهای را دیده ایم  شما بهتر از من سرنوشت  نیمی از کشورهای جهان را در طی ۷۵ سال دیدید آیا همان تجربه کافی نبود که دیگر بدنبال چنین سیستم حکومتی نباشیم از قدیم گفتن آزموده را آزمودن خطاست مواردی که گفتم در رد همه ارزشهای که مارکسیسم مطرح کرده نیست اما مسلما اگر قرار باشید دوباره همه عنانمان را به آن بسپاریم راه طی شده را دوباره باید بپیمایم و در نهایت به تجربه امروز بشریت یعنی دموکراسی و اقتصاد آزاد برسیم از لطف شما سپاسگذارم


دکتر سهیل خلیل پور :

http://inja-iran-ast.blogfa.com/

درود:
مارکس دانشمند بزرگی بود و نظریاتش هم اگر به انحراف کشیده نمی شد و کمونیستها از اون استفاده ابزاری نمی کردند و این نام و مکتب رو به نفع خودشون ضبط نمی کردند شاید با نگاهی به همه این مکاتب فکری از اگزانسیالیست سارتر گرفته تا منطق بیکنتی و دکارت و هم سایر نظریه پردازان که به اشتباه القاطی شدن را به خلق هدیه کردن یه خط مستقیم فکری حتی سکولار و لائیک که امروزه در شکاکیت نسبی و خود نسبی گرائی از یک فرهنگ خاموش بیرون آمدند اینگونه بهم نمی تاختند.
اصلا چرا باید ارزشهای یک ملت رو با بازشناخت همان ارزشها و نفی آن به نفع یک مکتب که روزی در یک مملکت دیگر به راه افتاده قیاس داد.حالا اگر مکاتب نظری همه به یک اندازه بازخورد فرهنگی داشتند می شد نشست و مثل احسان طبری راجع به اون حرف زد.
دوست من که به نظرات جعفر معروفی تاختی و یا خوب به نوشته های ایشان و همینطور دوست دانشمندمان کامیار مستوفی را مطالعه نکردی شما اول کامیار مستوفی و یا دیگر عزیزان را (آثار)مطالعه کن تا خوب متوجه بشی که ایشان سالها در این موارد مطالعات دقیق دارند.(کامیار مستوفی) ایشان به طور دقیق اگر امکانش بود برایتان در چند جلسه اصول و مکاتب نظری از مارکس تا مکاتبی که از پی آن در آمدند را برایت بازگو می کند و لازم نیست وقت گرانمایه را با خواندن 400 مجلد به بطالت بگزرانی.
همانطور که می دانی امروزه دیگر کسی به مارکس و نظرش نمی تازد اما اینکه افرادی مثل احمد شاملو که اتفاقا خود به همراه چند تن از ارکان فرهنگی این حزب که اصلا ربطی به کمونیست نداشت و مصادره شد کاملا صحت دارد و من می گویم مارکس یک دانشمند و نظریه پرداز بزرگ است که کمونیست باعث نابودیش شد و با اینکه آثار شاملو را بسیار دوست می دارم اما حرفهای دوستان نیز کاملا صحت دارد.

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

آنچه رخ داده را بايد پذيرفت اما آنچه را روي نداده ، مي توان به ميل خويش بنا نمود . ارد بزرگ




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

نویسنده : کامیار مستوفی

 


احمد شاملو با تجزیه و تحلیلی خام بر این تصور بود که می تواند از شهرت خویش استفاده کند و جوانان را یک شبه به سوی نظام کمونیستی هدایت کند با نگاهی به کتاب جمعه در دوره سردبیری او در خواهید یافت در تمام طول آن دوره او در حال ناسزا گویی به پینوشه ( ژنرال  نظامی شیلی )دیکتاتور مورد حمایت آمریکاست و آن هم نه بخاطر اختناقی که پینوشه آفریده بود بلکه بخاطر سقوط آلنده رهبر کمونیستهای شیلی !. در کتاب جمعه سعی نمود از آلنده قهرمانی بسازد خیالی بلکه بتواند از این راه توده ایران را بسوی اهداف کمونیستی خویش جلب کند اما آن روزها توده در جای دیگر بدنبال تامین نظراتش بود .
سخنرانی برکلی در 1990 در واقع تیر آخر او برای تحول در جامعه ایرانی و گردش به سوی مارکسیسم بود . او مانند سوسیالیستهای دیگر می دانست دو رکن اساسی در جوامع مانع رشد و ظهور مارکسیسم می شود اول حس ملی گرایی و دوم مذهب با نگاهی به آن سخنرانی در می یابید او هر دوبخش را هدف قرار داد بدین شکل که اول با تجزیه و تحلیلی بر دوران پیش از اسلام ونقل تفکرات دیاکونوف (از بخش فرهنگی سوسیالیست های روسیه )که در دفاعیه خویش مجددا بر آن اینچنین صحه می گذارد ، تمام تاریخ شاهنشاهی ایران از کوروش تا آخر را رد و همه آنها را مشنگ و ملنگ می نامد و خداوندگار وطن خواهی ایران حکیم فردوسی را هم با همان تحلیل حرامزاده می نامد
در مقدمه کتاب حافظ اش هم می نویسد که مرجع تاریخی او  پتروشفسکی (یک کمونیست دیگر)!!! است
مذهب را هم در سخنرانی خود به استهزا می گیرد که کاری به آن ندارم.

تقلای شاملو در آستانه برگزاری کنگره هزاره فردوسی در ایران  برای رفورم بی نتیجه ماند همان سال  سازمان جهانی یونسکو در یک اقدام جالب آن سال را به نام حکیم فردوسی نام گذاری کرد و داغی همیشگی بر پیشانی مخالفین او چسباند!

سوسیالیزم با شعار جامعه بدون طبقه که در جای جای سخنرانی شاملو بدان اشاره شده است و برای اثبات خود حتی حاضر است از ضحاک اجنبی حاکمی با انصاف بسازد و کاوه آهنگر را عامل کودتا و خائن !معرفی کند  شکست خورد و نویسندگان و ادبای وطن دوست چنان برخورد منسجمی با این جریان کردند که باند او و دار و دسته شاملو هنوز که هنوز است در گیجی  ضربه از آن جریان بدور خویش می گردند.
کمونیسم و مارکسیسم برای همیشه مُرد اما ایران و ملت وطن خواه آن همیشه زنده خواهند بود

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

این مطلب را دوست عزیز  آرش کمانگیر ارایه فرموده اند:


در مورد اینکه پاسخ حرفهای شاملو رادادید با تقی موافقم . می توانستید گفته های اورا بیاورید و قضاوت را بر عهده خواننده بگذارید .
اما در تایید عملکرد شما این را بگویم که :
آقای دکتر سالمی کتابی نوشته بنام یکسال با بامداد.و این کتاب یکسال آخر زندگی پزشک خصوصی با شاعر است . در این کتاب آنچنان از تراوشات استاد شاملو قلمی شده است که آیدا در سایت شاملو از دکتر و نوشته هایش بیزاری جسته و کتمان کرده است. در حالیکه واقعا حقیقت دارد . در سالهای آخر شاملو دچار یک روان پریشی شده است . آنقدر که به تمام زمین و زمان دشنام و ناسزا و تهمت می زند .
به نظرم همه این ها هم از رفتار آیدا نشات گرفته . آیدا در زمان حیات حتی بین شاملو و فرزندانش فاصله ایجاد می کند . حالا به چه دلیل شاملو برخوردی با آیدا نمی کند خداداند. چنان فاصله ای بین شاملو و فرزندانش ایجاد شده است که فرزندش پس از مرگ او با جعل امضا شاملو از حساب او در بانک صادرات برداشت می کند .و البته با شکایت آیدا پول را برمی گردانند.
اما اینهمه از گسیختگی در ارکان فکری شاملو ست که تشعشعاتش به زندگی شاعر سرایت کرده است . تمام اسناد این مدعا موجود است اگر نیاز بود بفرمایید تا جهت درج در وبلاگ خدمتتان ارسال کنم.با اینهمه به بازی گرفتن بینهایت هنرمندانه کلمات از سوی شاعر را نمی شود کتمان کرد . به نحوی که من اورا حافظ زمان میدانم.

 

نظر ما: دوست من ما از سخنرانی و مطالبی حرف می زنیم که متعلق به ۱۰ سال قبل از مرگ اوست و تا جای که خبر داریم آن زمان فقط استاد مهدی اخوان ثالث درد دیابت داشت نه شاملو و اخوان هم که تا آخر با همان بیماری ساخت و از میان ما رفت و به کسی هم افترا و توهین نکرد اما شاملو با خود نسلی را به بیراهه برد اگر کمی منصف باشید می بینید امروز بسیاری از جوانان با بلغور کردن کلمات او چه زحماتی را که خوار و چه اساتیدی را که بی آبرو می کنند....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..


این مطلب جالب  که بی ارتباط با بحث ما نیست را از وبلاگ عشق برداشت کردم خواندنش خالی از لطف نیست!

 

چند بهانه ي دخترا

1. فاصله سنيمون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2. من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي) 3. من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4. تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5. من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم) 6. ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير) 7. من هميشه نماز مي خونم تو هم نماز بخون(يعني مثلا من خيلي دختر پاک و خوبيم بيا من دوست شو!)

پسران باکلاس

1) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمد شاملو

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

مطلب جالبی از وبلاگ علی شاهچراغی              http://shah-nama-firdawsi.blogfa.com/

 

صدرجریده شعرای عالی شان و شه بیت قصیده قهارمه و الامکان ، و قرم طوایف مدبران مملک روی زمین ، وباقعه معاشر اصحاب حکم و تمکین ،بتایید آسمانی موید و بتوفیق یزدانی موفق و مسدود ، و کلک معدلت بارش سی سال مجعد اصداغ اقبال و جلال شاعران جهان و رای خورشید و ارش مورد خدود امانی و آمال جهانیان  استاد الحکما احمد شاملو فرمودند:

موسیقی سنتی , عرعر خری است که در چاه تاریخ پیچیده و به گوش ما رسیده است .

 

و این گونه بود که شاگردان جوان  با او به بیراهه رفتند و هر یک گفتندی!:

1- این سخن مرد هنرمند هنرشناس هنرسنج , شاملو , بی گمان دقیق ترین و واقعگراترین توصیف موسیقی سنتی ایرانی است و دلایل بسیاری برای آن می توان شمرد.

2- موسیقی(؟) سنتی ایرانی مجموعه ای بی انسجام از حفظیات ( ردیف میرزا عبدالله و ... ) است به عبارت دیگر نمی توان در آن ساختار منسجمی را دید( و بسیار هم روی این کلمه ساختار تاکید دارم)در صورتی که موسیقی کلاسیک کاملا ساختار دارد و نظامی ریاضی وار بر آن حاکم است. یادگیری موسیقی سنتی ,مثل بچه ای است که یک سری محفوظات را برای امتحان حفظ می کند
بدون اینکه هیچ درکی ازدانش واقعی داشته باشد.

3- بسیاری از اشاتیدموشیقی شنتی خودشان هم به صورت مستقل از هم اعلام کرده اند که که موسیقی سنتی ایرانی در کنار منقل می چسبد.    موسیقی سنتی=موسیقی منقل

ماخذ:
http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=45262

 

نظر این حقیر: سروران گرامی هواداران دوآتیشه تر از احمد شاملو به چهره و زندگینامه اساتید بزرگی همچون استاد بنان ، استاد شجریان و استاد ناظری نگاه کنید و  شرم !!!و حیا !!!کنید حالا اگرعاشق  احمد شاملو و به قول خودش مایل جکسون غرتی هستند این دلیل نمی شود که...

  استاد بنان   استاد شجریان  استاد شهرام ناظری




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..


دکتر محمد جعفر یاحقی
دیباچه چاپ پنجم بهین نامه باستان (خلاصه شاهنامه فردوسی)

شاهکارها با گذشت زمان کهنه نمی شوند ، این بماند ، در هر زمانی بسته به موقع و مقام جلوه و جمالی دوباره می یابند چنان که گویی به تازگی مطرح شده اند . شاهکار بلند آوازه استاد توس از آنهاست .
تازه ها و تازگیها ی شاهنامه شگرف توس ، چندانی هست که برای نسل ما و دیدگههای روزگار ما هم ، با تمام کج تابیها و دگر اندیشیها ، کشش و کوشش تازه ای بر انگیزد و درونی و اندیشه ای را به خود فراخواند ، هر بار که به شاهنامه باز می گردیم گویی برای نخستین بار است که به این اثر سترگ فرو می نگریم. این بازنگری در طول تاریخ برای ملت ما چند بار تجدید شده است .

 سال 1369 هجری خورشیدی ، که یونسکو معادل میلادی آن - 1990 - را به مناسبت یکهزارمین سال سرودن  شاهنامه " سال جهانی فردوسی " اعلام کرد

 ، یکی از آخرین تجدید مطلعها بود و یقینا نه آخرین آنها ، که تا ایرانی باشد و ادبی و ذوقی ، از این گونه بازنگریها در مورد شاهنامه و فردوسی پیش خواهد آمد.


 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

پیغامی از دوست عزیز آقای علی (کرک)

 http://avayekarak.blogfa.com/

سلام دوست من
من نمیدونم شما با این حرفا چه چیزی رو میخاین ثابت کنید.شاملو معصوم نبود هیچ کس معصوم ولی فکر نکنم این کار درستی باشه که شما میون این همه حرف و سخن به یک جمله اینقدر تکیه کنید.لطفا به معنا و مفهوم توجه کنید نه به حواشی.............

جواب : دوست عزیز برای اینکه بدانی یک جمله نبوده تنها از همان سخنرانی  موارد ذیل استخراج شده البته همراه با نظر و جوب خودمان

 

نقد ی عجیب و جالب بر سخنرانی احمد شاملو

 

 
(آوريل‌ .۱۹۹ـ دانشگاه برکلى‌، کاليفرنيا)

می گوید : همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ (تمام پادشاهان )روزگار ديوانه‌ بوده‌اند
جواب : بیچاره مردم که احمد شاملوی آزادیخواه را در میان نداشته اند تا  مارکسیسم  را از دستان او هدیه بگیرند  از دیدگاه شاملو یکی از این دیوانگان کوروش کبیر است!

می گوید: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌
جواب : کافر همه را به کیش خود پندارد

می گوید:  دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌
جواب : بیچاره ملتی که بی ادبی مثل این روشنفکرشان باشد

می گوید:فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد.
جواب : کسی که همه بانیان فر و شکوه ایران را مجانین می داند  خود او از کدام نژاد و قبیله است اصلا ایرانی است؟!

می گوید : (انوشیروان عادل )اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد.
نظر: بد آموزی در کجاست اینجا یا سریال شبهای برره

می گوید :(به حالت تمسخر)
زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشيروان ‌ به‌ عدل
‌گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشيروان ‌ نماند.
بيچاره‌ سعدى ‌ !

نظر : احتمالا سعدی چند قرن پس از شاملو می زیسته و سواد زیادی هم نداشته!

می گوید : این چند بیت فردوسی را رد می کند و آن را نشان جامعه طبقاتی می داند
سپاهى‌ نبايد که‌ با پيشه‌ور به‌ يک‌ روى‌ جويند هر دو هنر
يکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است‌ کار
چو اين‌ کار آن‌ جويد آن‌کار اين ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمين‌!

نظر: بیچاره ملتی که بی سوادش در دولت باشد و دولتمردش خانه نشین !

می گوید : حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌ بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌.
نظر : قابل توجه نویسندگان و شاعران! ببینید چگونه شخصیتهای که خلقشان نموده اند و یا نقل قول کرده اند را چنین روشنفکر نماهای به استنساخ می کشند پس از همین الان خود را آماده پاسخگوی کنید و اگر در داستانتان  قتلی را  مرتکب شدید! اگر نتوانید ثابت کنید اینان خودتان را اعدام می کنند.

می گوید : شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ ( مار بر دوش ضحاک )مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ بايد او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر.
نظر : کافیست هر چند وقت یکبار شاملویی یافت شود و با دیدگاه پاک کودکانه ای ! ،که هر چیز غیرطبیعی برایش سئوال است بپرسد چرا لوبیا ی سحر آمیز بزرگ است چرا هرکول(رستم را نگفتم تا به طرفداران شاملو برنخورد!) زورش زیاد است و چرا حسن کچل ،کچل است و در نهایت بگوید خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر(اینجا می شود فهمید که فردوسی دشمن شاملوست).

می گوید : چيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!
نظر : فردوسی از گور بدر بیا و جواب این آفا را بده چرا در داستانت قایموشک بازی کردی چرا بین شخصیتهای داستانت تمایز قائل شدی! چرا حق ناحق کردی ! باید محاکمه شوی اگر توانستی وکیل هم بگیر چون این آقا خیلی حالیشه!
نظر مکمل : آنانی که نامشان کاوه است بدانند از دیدگاه حکیم شاملو ‌ عليه‌الرحمه‌ کاوه کسی نیست جز:جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌

می گوید : (کشف بزرگ شاملو در شاهنامه)درميان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگويد:
منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ايـزدى ‌ هَمَم‌ شهريارى‌، هَمَم‌ موبدى

نظر : این کشف بزرگ را به تمام هواخواهان احمد شاملو تبریک عرض می کنم

می گوید : وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود.
نظر : این رد را چگونه شاملو گرفته خدا می داند والا ما که هر چه بو کشیدیم دیدیم نه درست نیست اما گویا شاملو را در این امر خطیر بوکشهای از روسیه  حمایت می کرده اند ...

می گوید : آن‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيز بسته‌ شد
نظر : با این حساب شاملو تا الان سه نفر از ستارگان ایران را خاموش کرده :
اول فردوسی ، دوم سعدی و حالا هم ابوریحان بیرونی

می گوید : بر اثر تبليغات‌ سويى‌ که‌ فردوسى‌ براساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ (خراب کردن ضحاک )کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌ و آن‌گاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوريم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحليل‌ نهايى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌.
نظر : وای بر فردوسی ! چرا در داستانش (که همه خیال است و رویا )ضحاک را صله وپاداش ندادی؟ چرا به عنصری ضد مردمی همچون کاوه توجه کردی؟ !
و دیگر آنکه آقای کاوه  چرا  نگذاشت مغر سر پسر جوانش را مارهای ضحاک بخورند و حالا چون نداده باید به حضرت شاملو حساب پس بدهد!

می گوید : به‌ اين‌ ترتيب‌ پذيرفتن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گريز عنوان‌ کرده‌

به‌صورت‌ يک‌ آيه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ يا معتقدات‌ خودش‌

را در نظر داشته‌.
نظر : پس اینطور فردوسی با شخصیتهای داستانش بند وبست داشته و می خواسته
حکومت را از ضحاک بگیرد و به فریدون بدهد تا از دستگاه فریدون انعامی بگیرد و از طبقه دهقانی به طبقه اشرافی صعود کند(از شوخی گذشته  در  عصر فردوسی محمود غزنوی حکومت می کرد پسران  زیباروی ایرانی را پیش کش والیان ولایاتش می کرد !و  دختران زیبا رویش را هم پیشکش خلیفه بغداد ...
نه فریدونی بود و نه ضحاکی، بیچاره فردوسی از ایران و ایرانی وقتی سرود که نه
ایرانی بود و نه فر ایزدی ، اما باز او نوشت تا "ایران " زنده شود )

می گوید : تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ـ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ ـ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ى‌

خليفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌.
نظر :وای بر فردوسی استبدادپرور ! او باید عقاید هزار سال پس از خود را هم در
نظر می گرفت چرا در شاهنامه از صندوق رای و حضور مردم در صحنه سخن نگفته ؟

چرا ندیده 800 سال پس از او در اروپا رای گیری می کنند چرا؟!
مکمل نظر: فردوسی در زمان محمود غزنوی زندگی می کرده و پس از مرگ محمود
غزنوی سلطان مسعود بر روی کار می آید و سلجوقیان پس از مسعود (یعنی دهها سال پس از مرگ حکیم فردوسی) حالا چطور حضرت استاد شاملو به این مسئله توجه نکرده و می گویند ترکان سلجوقی زده!خدا می داند

می گوید : به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟
نظر : الحمدالله گویا شاملو از یکی از اتحاماتش علیه فردوسی دست برداشت

می گوید : پس‌ درواقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قيام‌ کاوه ‌ تعبير مى‌شود، کودتايى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده
نظر : بهتر شد فردوسی هزار سال پیش مُرد  در غیر این صورت بخاطر این کودتا حتما شاملو و خاطرخواهانش او را دار می زدند تا درس عبرتی برای همه شاعران و نوسندگان شود

می گوید : انديش‌مندان‌ وطن‌ ما ـ که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ ـ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شايست‌ و ناشايست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقايد را چنان‌ که‌ بايد با جامع‌ه‌ در ميان‌ نهند.
نظر : قابل توجه علاقمندان بوعلی سینا ، ابو نصرفارابی ، ابو ریحان بیرونی ، ابن خلدون ، غزالی ، خیام و  ابوسعید ابوالخیر ، عطار نیشابوری  و خوارزمی...
نظر مکمل : کاش احمد شاملو بجای نقد 2500 سال قبل برنامه جامعی برای دوهزار و پانصد سال بعد داشت ! اما در شعرهایش یاد می گیریم چگونه عشق را در پستوی خانه نهان کنیم! پس بیچاره آیندگان که حکیم شاملو دیگر وقت نکرد پته آنان را هم بزند!

می گوید : حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌
نظر : خدایش بیامرزد که بلاخره یک حکم صادر کرد برای 2500 سال قبل تا 2500 سال بعد ، و به این ترتیب دکان همه شاعران تعطیل و از جمله خود شاملو

می گوید : (تصوف‌)پس‌ از آن‌که‌ نقش‌ سياسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ايران‌ آن‌ را از درونمايه‌ى‌ فرهنگى‌ و مليش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفيوزى‌ و مفتخورى‌ و درويش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند
نظر : این هم از تعریف تاریخ تصوف توسط حکیم احمد شاملو!

می گوید : اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ايم‌
نظر : معلوم نیست انوشیروان چه هیزم تری به شاملوی آینده نگر! فروخته که او بجای ترسیم آینده ایران هی مجبور می شود حرفهای خاله زنکهای کوچه های پر سرو صدا را تکرار کند!

می گوید : اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ ... تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند
نظر : پس با این حساب یا مادر فردوسی و یا پدرش پایشان لغزیده و این را احتمالا با آزمایش   "دی ان ای" آقای شاملو شبانه به اثبات رسیده و در آن هم ما نباید شک کنیم چون اگر شک کنیم خاطرخواهان جمال بی مثال او به ما خواهند گفت نژاد پرست ! ناسیونالیست! طرفدار هیتلر!! و در نهایت فاشیست !!!. پس بهتر است ما هم قبول کنیم فردوسی حرامزاده بوده...

می گوید : فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قديمى‌هاى‌ ما که‌ «نيمه‌ حکيم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نيمه‌ فقيه‌ بلاى‌ ايمان‌».
نظر : تا اساتیدی و حکمای مثل شاملو که اکمل الحکما هستند ! باشند ملت ایران چه غمی دارد!

می گوید : کوتاه‌ترين‌ فاصله‌ى‌ ميان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همين‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود.
نظر : بله گفتم که دانش او بر اساس علم زیادش بود و بارها در مجامع دانشگاهی فرمول کوتاهترین فاصله میان دو نقطه خط راست را به بهترین شکل حل کرده بود  نمونه آن حل کردن تمام ضعفهای 2500 سال پیش  با حرامزاده کردن این و آن به بهترین شکل ممکن بود(و هر بار پس از حل این فرمول مشکل !اساتید آمریکای بی وقفه دست می زدند و دانشجویان ایرانی سرشان را بواسطه شرم از حرامزادگی هموطنانشان در 2500 سال گذشته ! سرشان را پایین انداخته بودند و می گریستند و در دل می گفتند آیا دیگر کسی مانده تا اینبار ما او را حرامزاده بنامیم!)


می گوید : انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، قياسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌.
نظر : یک هواخواه استاد شاملو در حین سخنرانی این شعار را سر داد " مرگ بر آنکه گفت از تجربه دیگران استفاده کن تا خود تجربه خلق نشوی "


می گوید :انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقيم‌ تعقل‌ خود بپذيرد. پذيرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزيدن‌ بر سر آن‌ها توهين‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌.
نظر:با این فرض چرا شاملو اسرار دارد بسته فکریش را مثلا فردوسی یا سعدی باید تبلیغ می کردند شاید یادش نبوده که در آن روزگار هنوز مارکس و لنین و استالین بدنیا نیامده بودند! آیا به گفته خود او این توهین به شرف آنها نبوده؟! راستی ببخشید یادم رفت آنها که حرامزاده بود پس آنها ،از بُن شرف نداشتند!

می گوید :جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقيدتى‌ فقط‌ بر سر اين‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هيچ‌ يک‌ از طرفين‌ دعوا طالب‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌ و تنها مى‌خواهد عقيده‌ سخيفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنين‌ جنگ‌ و مرافعه‌يى‌ درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده‌ است‌.
نظر:چطور شد ! شاملو که می گفت آنها بدند و پوفیوز و حرامزاده اند می خواست با آنها بجنگیم حالا خودش این جنگ را "حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده " توصیف می کند . پس چرا گفت؟ چرا پس می گیرد؟ (قابل توجه هواخواهان شاملو که وقتی در جملات بالاتر عنوان خاله زنک را به او دادم ترش کردند! حالا به خواندن این مطلب بهتر است بروند نوشابه سیاه کوکاکولا بنوشند تا کمتر ترش کنند)

مدیر وبلاگ شهروند:

آقا - اگر یک شاعر متعلق به جامعه ادبی و فرهنگی یا ملت باشه - باید عیب و ایراد هاش هم بر اساس یافته های جدی و واقعی تعریف بشه تا در آینده مانند بسیاری از آدم های شیاد و مفت خور و یا جانی و آدم کش - صاحب بقعه و بارگاه و بیا و برو های عوام الناس نشود0
تعصب زخم چرکین و کهنه ای است که اگر با انتقاد ، چرکش را بر نداریم . مهلک میشود - همانطور که الان سالهاست داریم درد این زخم را تجربه می کنیم0

 


دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت: 14:2 توسط:Gorg

رفيق عزيز، نمی‌دانم با اخلاقی که در نوشته‌هايت ديدم، اين نظر مرا سانسور خواهی نمود يا نه. اما با اين اميد می‌نويسم، که دست‌کم آزاده باشی.
گويا ناچارم اين تذکر را بدهم که من نه هوادار فردوسی‌ام و نه شاملو. گرچه دوست‌دار هردو هستم. اين تذکر را از هراس هر نوع افترايی که ممکن است نثارم گردد می‌دهم. وگرنه روشن‌تر از روز است که هر منتقدی، «حق دارد» که هوادار هم باشد.
وقتی آن عنوانت را خواندم که در لوگو نوشته بودی: احمد شاملو: فردوسی حرام‌زاده است! بی هيچ درنگی به اين صفحه آمدم تا نظر شاملو را درباره فردوسی (نظر يک شاعر تاثيرگذار بر جامعه‌اش را درباره يک شاعر تاثيرگذار ديگر بر جامعه‌اش) بدانم.
هرچه بيشتر نقل‌قول‌های احمد شاملو را خواندم، فهميدم که آن‌چه در لوگو نوشته بودی، از آن تيترهاست که تنها در نشريات زرد پيدا می‌شود.
بسياری از نقل‌قول‌های شاملو را می‌توان به راحتی اثبات کرد. خيلی از حرف‌هايش نوعی نقد است بر فردوسی و ساير شاعران. هرچه می‌انديشم، می‌بينم آن‌چه که جابه‌جا در پاسخ و نقد نقل‌قول‌های شاملو نوشته‌ای جز تمسخر و تحقير و «حاشيه را متن نماياندن» نيست.

حتا اگر، فرض را بر اين بگيريم که حق با شما باشد، به بدترين نحو ممکن از حق خود دفاع و عقيده خويش را بيان کرديد. من ِ مخاطب، پس از مطالعه کامل اين صفحه، حال به اين نظر رسيدم که شاملو، در کمال آزاده‌گی نظرش را (گرچه غلط و نادرست و حتا گاهی هتاکانه!) گفته و در عوض شما، به جای دفاع از نظرتان، تنها در قشر باقی مانده‌ايد و بيشتر بر محق بودن شاملو صحه گذارده‌ايد. دوست ندارم بگويم که شما تنها در صدد تخريب چهره شاملو هستيد. فرض را بر اين می‌گذارم که در مطالعات‌تان به دريافتی رسيده‌ايد و حال می‌خواهيد که ديگران نيز آن‌ها را بدانند. اما، نمی‌دانم چرا هرچه می‌جويم، تنها از همان برداشت‌های عجيب و غريب می‌بينم و تلاش جدی که برای منفی جلوه دادن شاملو داريد.
خيلی دوست داشتم که بر سر تک تک گفته‌های شاملو به بحث با شما بنشينم. اما متاسفانه، آن‌چه که در نقد شاملو آورده‌ايد اصلا ربطی به بحث ندارد و خالی از هرگونه منطقی است.
حتا اگر شما دريافتی درست داشته باشيد، متاسفم برای اين‌گونه بيان آن. وقتی از اين عبارت شاملو که: «تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند»، اين تيتر را برداشت می‌کنيد و بر سردر وبلاگ‌تان می‌زنيد که: «احمد شاملو: فردوسی حرام‌زاده است» و با توجه به اين‌که سردر هر خانه‌ای به نوعی نمايانگر صاحب خانه است، می‌توان حدس زد که روش و متدولوژی شما در مطالعه گفته‌های شاملو و برداشت‌تان چه و چگونه بوده. پس ديگر چه جای بحث؟!
به اميد روزی که نه برای متقاعد کردن هم‌ديگر، بلکه تنها برای روشن کردن چراغی در دل‌های هم‌ديگر به نقد بنشينيم. ياعلی


دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت: 20:30 توسط:شهرام صولتی
حالا از این بگذریم که چه قدر می شود اسطوره را براساس تئوری های سیاسی-اجتماعی نقد کرد.
اما شیرین بیانان و زبانان گویند این مانیفست فردوسی زدایی رو شاملو زمانی بنبشت که در حال خوش سیاه مستی بود و بعد جایی چاپ شد- به طمع اسکناس آقایان تاجر که باد گلوی چنین حضراتی را رو دست می بردند- و بعد در رو در وایسی جایی عنوان شد و بعد بی چاره شاعر ملی! شاعر مبارز و متعهد همیشه در شش و بش این ماند که حرف چرند زده چه باید بکند. پس سلح شورانه به دفاع برخاست.
نکته ی آخر هم بر خلاف نظر جناب تقی خان ، حضرت مستطاب شاملو شاعری هم نبودند. بیش تر این پشتک و وارو ها را می زد که شاعر نام باقی بماند. وگرنه به نصح صریح ابراهیم خان گلستان و فروغ خانم فروخ زاد حضرت شاعر در همان "هوای تازه" ته کشید و رفت پی کارش.
بعد برای باقی ماندن هی رفت به قول خودش از " اجتماع سفارش بگیرد" و شعر بنویسد.
و بشود شاعر گُنده ی مملکت و فخر و از این القاب که به پاد شاهان می دادند ملیجک ها و پا انداز ها.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

این هم نظر عماد دوست روشنفکر و عزیزمان:

http://kharabat2500.blogfa.com/

سلام
شاملو مردی بود که نه چون هدایت توانایی ابراز اندیشه های خود را داشت ولیکن پیروی از او می کرد و اگر بخواهیم که شاملو را به تنفر از مردم این سرزمین متهم کنیم در درجه اول باید هدایت را بیشتر مورد نکوهش قرار دهیم زیرا او نیز سخنان زیادی در باره مردم زمان خود دارد که این نیز بر مبنای همان حسی است که همه شاعران و نویسندگان به آن اعتقاد دارند که مردم زمانشان آنها را درک نمی کنند در صورتی که اینچنین نیست و هر شاعر و یا نویسنده بر اساس مقتضای زمان خود می خواند و می نویسد همانطور که فردوسی بر اساس مقتضای زمان خود سی سال از عمر خود را برای پاسداشت زبان فارسی فدا ساخت و نباید از آنها گله کرد که چرا از مردم خود تنفر داشته اند بلکه همانطور که خود شا ملو می گوید که من روزگاری این مردم را دوست داشته ام پس معلوم می شود که سخنانی نیز که بیان کرده است از روی عصبانیتی گذرا بوده و قصد تخریب هیچ کس را نداشته است و جای گله از شما را دارد که یک طرفه از فردوسی حمایت و باز نیز یک طرفه از شاملو انتقاد کرده اید...
یا حق

 

جواب : کاملا درست است متاسفانه صادق هم کم وبیش به این بیماری خود برتر بینی دچار بود اما تاثیر او مانند شاملو بر بخش انگیزه های ملی نبود او بر مبارزه با مذهب بیشتر تکیه داشت که جوابش با مذهبیون است اما شاملو پیکانش بر روی ستون فقرات ملت ایران یعنی احساس و شعور ملی نشانه رفته بود. با درج مطلب دوستانی همچون شما سعی می کنیم یک طرفه به قاضی نرفته باشیم کافیست نظرهای دوستانی همچون سیامک بهروز را ببینید ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

این پیغام هم از یکی از دوستان وبلاگ به نام حسام است

سلام
نوشته بودی که اگه من ادعا دارم در مورد شاملو...
اولا نمیدونم از کجا یه همچین برداشتی کردی یعنی هرکی یه خط شعر یا مطلب بنویسه در اون مورد ادعا داره؟
بعدشم من با درنا موافقم
هیچ معنی نداره که یکی بخواد با کوچک کردن آدمای بزرگ خودشو بزرگ کنه
حالا این آدم میخواد شاملو باشه یا هرکس دیگه

 

جواب : جانا سخن از زبان ما می گویی و اگر خدای نکرده من حرفی زدم فقط به معنای دعوت به بازدید از وبلاگ بوده همین

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

این پیغام یکی از دوستان وبلاگ است با نام      ا. بامداد:

درود
همانگونه که فردوسی برای ما مقامی والا و بزرگ دارد.شاملو هم برای ما بزرگترین است.و هیچ گونه توهن به شاملو قابل بخشش نیست.خواهش میکنم درباره شاملو برداشت بد نکنید.
شاملو پدر شاعران مبارز بود و هنوز که هنوزه به آرامگاه او هم رحم نمی کنند و شبانه
اونو خراب میکنن.توهین تا چه اندازه.واقعا جای تاسف است.

جواب:

 

 

تحلیلی بر تخریب مزار احمد شاملو

 

ماجرای تخریب قبر احمد شاملو

پسرش مصاحبه کرده و گفته است سنگ مزار پدرم دچار خوردگی و در قسمتهای از آن سنگ پریدگی شده است

مطبوعات و رسانه ها مستقر در تهران (ولایت احمد شاملو):قبر مرحوم استاد احمد شاملو بکلی تخریب شد!
کانون نویسندگان تهران!ببخشید ایران: خطاب به بازماندگان شاملو بیانیه صادر کرد که مزار او را باز سازی نکنید تا همه بدانند در این مملکت چه بر سر روشنفکرانش می آید!!!
هواخواهان شاملو :این دفعه سومه که آرامگاه استاد مورد تعرض واقع میشه می دونید چرا ! چون عده ای حتی از جسد شاملوی بت شکن !توی قبر هم می ترسن!!!

 

 

نظر:می شود به سه شکل این خبر را تحلیل کرد

1- پسر شاملو با یک چکش  بر سنگ قبر کوبیده تا پدرش همچنان سوتیتر اخبار تهران ! باشد...  نه اینکه چون شاملو تهرانی است نه اصلا باور کنید اصلا!!!اما ما تهرانی ها عادت کردیم بگویم بجز شاملو بقیه حری !!!

2- احتمالا زن اولش سنگ را ترک دار کرده ویا شاید هم زن دومش و یا زن...(اگر زندگینامه احمد شاملو را بخوانید  می فهمید این زنها خیلی وقت گرانبهای او را گرفتند و او باز دائما از حقوق زنها حمایت کرد!!!مظلوم احمد...)

3- شاید روح فردوسی با همکاری سعدی و ابوریحان بیرونی سنگ قبرش را خش دار کرده اند البته با همدستی انوشیروان عادل و داریوش و کوروش کبیر که شاملو " پته " همه اشان را قبلا زده بود!!!مظلوم احمد...

نتیجه : چرا ما تهرانی ها مزاری بزرگتر و باشکوهتر از آرامگاه کوروش و فردوسی و سعدی برای او نسازیم ؟ جواب بدید؟ اصلا این پروژه ملی است مثل اتوبان تهران شمال !!! فردا باید  طرحش رو آقای حداد تو مجلس به رای بگذارد! ما تهرانیها نمی توانیم تحمل کنیم 20 میلیون جمعیت داریم( خدا لعنت کند شهر دار رو که بند و آب داد گفت تهران 7 میلیون جمعیت داره )امکانات هم به اندازه 20 میلیون می خواهیم !!! قبر شاملو از امکانات اولیه زندگی برای هر تهرانیست!!!پس باز مظلوم احمد... 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

کاوه سلطانی :


هر آدم عاقلی میدونه که خیلی ها از جمله یه عده متحجر دارن با دستاویز دادن دو سه جمله از شاملو که منظور بدی هم نداشته شاملو را ضد فردوسی جلوه بدن . همون فردوسی ای که خودشون

سایه اش رو با تیر میزنن . انتقاداتی که شاملو به فردوسی کرده از جمله بی احترامی به حقوق زن توسط فردوسی مورد قبول و درست است .

http://sometimes.blogfa.com/

 

 

پاسخ درنا لرستانی به نظرات کاوه سلطانی :

آقای سلطانی نمی دانم " کاوه " اسم اصلی شماست و یا مستعار است اگر اصلی است پس جمله زیر را که از احمد شاملو (سخنرانی دانشگاه برکلی)است را بخوانید :

(کاوه ) آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!

توصیه می کنم از همین لحظه نام خود را
در درجه اول  : احترام به احمد شاملو عوض کنید
در درجه دوم  : چون شما مسلما نمی خواهید نام یک انسان جاهل‌ بى‌سروپا و خائن‌ (به گفته شاملو )بر رویتان باشد

من به عنوان یک زن چطور بیایم حرف شما را ، در تایید چرندیات احمد شاملو قبول کنم در حالی که شما با " نام  " خودتان حرف او را رد می کنید!
چرا این شعر را نمی بینید از حکیم توس که:  زنانشان چنین اند ایرانیان          چو گردان رزم آوران

ما زنان ایرانی خود می دانیم چه کسی  راست می گوید و که دروغ !
از شما آقای محترم هم خواهشمندیم اول تکلیف خودتان را با شاملو روشن کنید و بعد به ما بپردازید
احتمالا اگر نام پشرش را سیاوش نمی گذاشت در مورد سیاوش هم می نوشت : سیاوش عیاشی بود که به مادر ناتنی خود یعنی سودابه هم رحم نکرد!!!   و فردوسی برای پاک کردن این ننگ از اذهان عموم به دروغ  گفته :  کاووس (پدر سیاوش) او را در آتش انداخت و او نسوخت !!!

 

 

http://dornaiironi.blogfa.com/




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 حمید رضا شیرعلی ... مدیر وبلاگ زن و مرد آزاد

 

به نام خداوند جان وخرد


بیایید از فردا روشن فکر شویم . چگونه ؟ کاری ندارد ! می گردیم در صفحه های تاریخ ، نام بزرگان و قهرمانان میهنی را پیدا می کنیم ، بر نامشان برچسب حرام زادگی ، لا ابلی گری و ... می زنیم .
یک زمانی روشن فکر نمایانی چون مرحوم کسروی می آمدند و در قبال شب شعر
شاعران ، مجالس مثنوی سوزان و حافظ سوزان و ... هزار و یک عمل مطرود دیگر انجام می دادند و می خواستند به عرف و صیت فراتر از معمول دست پیدا کنند و غافل از این که دارند به مثل معروف کار آن عدویی را انجام می دهند که ناخواسته سبب خیر می شد . حالا نیستند ببینند که حتا امریکایی ها هم خسته از مادی گرایی صرف ، دارند مثنوی می خوانند تا کمی هم به عالم معنا بپردازند .
بیگانگان ، ما و فرهنگ و ادبیات ما را بیشتر از صدقه سری همت فردوسی می شناسند و این که کسی بیاید و بگوید و این شاعر حرام زاده بوده سه دلیل وجو د دارد 1 _ یا خود ایرانی نیست که هیچ ، دشمن ایران و ایرانی است
2 _ یا به بیماری روان پریشی گرفتار است
3 _ یا می خواهد جنجال به پا کند و نامش بر سر زبان ها بیفتد
چون هیچ انسان عاقل و بالغی پدران و قهرمانان ملی خود را حرام زاده معرفی نمی کند و می داند که عاقبت تف سر بالا چیست .
فردوسی استاد عشق است و آزادی و زندگی ، برای ایرانی ، چون او مسئول فرهنگ خود است ، به همین دلیل هم بزرگ ترین درسش به ایرانی یافتن روحیه ی
دلاوری و دفاع از آب و خاک و ناموس ایرانی است .
نژاد پرست نیست اما از نژاد خود دفاع می کند بلکه مرحوم اخوان ثالث نگوید :
گه سکندر گه عرب گاهی مغول اکنون فرنگ
یک عروس و چند شوهر ملک دارا را ببین
قدر کار او را هم عاقلان دانند که استاد آخرین بیت شاهنامه را این گونه سروده اند:
هر آن کس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین...

 

 

http://www.zmazad.persianblog.com/

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

چو ایران نباشد تن من مباد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
وطن یعنی عشق
وطن یعنی خانواده ی بزرگ انسان
آن هایی که خواهان برداشتن مرزهای سیاسی هستند توانایی درک این مساله را ندارند که مگر در یک خانه می شود اعضای خانواده بدون مرزی کنار یک دیگر زندگی کنند ؟

حمید رضا شیرعلی     مدیر وبلاگ زن و مرد آزاد       http://www.zmazad.persianblog.com/ 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

امین محمودی

این سخنرانی بارها نقد شده و آنقدر حاشیه دارد که در این مقاله به تنهایی نمی گنجد که شاید بهتر باشد در همایشی بزرگ مطرح شود ولی دلیل نوشتن آن در این زمان تنها آقای جعفر معروفی بود با آن تیتر درشت که سبب شد تا زخمی کهنه سر باز کند ولی با سپاس از ایشان بر این عقیده هستم که جای این بحث در یک وبلاگ اینترنتی نیست...

 


 بنام خدای قلم ، اندیشه و آزادی

در پاسخ آنها که تعصب بر روی شاملو پرده بر چشمان حقیقت بینشان انداخته و نمی خواهند بپذیرند که شاملو اشتباه کرد

این سخنرانی ای در روز پایانی همایش فردوسی سروده خوان حماسه ی ملی در خرداد ماه 1383 خورشیدی در دفتر انجمن جوانان صدای عدالت

و تنها پاسخی است بر گفته هایی ناراست که گاه ، بندهای آن نیز در برابر یکدیگر می ایستند . افسوس که این گفته ها  ناگاه از زبان شاعری بزرگ برآمد که بسیاری ، آرمانهای او را در راه آزادی می ستودند ،.....

درخت  کجی  هسـت   در   باغ  من

                         که  از  اره  و  تیشه باکیش  نیست

نه از بـاد و توفــان گزندیـش هست

                         نه از برف و بارانش اندیشه ایست

                                                     (احمد شاملو)

آری احمد شاملو مبارزی بود که  از باد و باران و توفان و تیشه نمی ترسید .

ولی افسوس که خود گاهی کژ تیشه ای می شد بر پیکره ی درخت کهنسال ادبیات ایران زمین . و نه تنها ادبیات که بارها بر موسیقی ،تاریخ و اسطوره و حتا فلسفه  نیز تاخته.(همانگونه که می دانیم  شاملو  نه موسیقی دان بود نه تاریخ دان نه اسطوره شناس و نه فیلسوف)

زندگی پر فراز و نشیب شاملو خالی از اشتباه هم نیست . پس نقد او نیز دور از ذهن نخواهد بود . همانطور که نقد تمامی انسانهای دیگر تکرار می کنم - تمامی انسانهای دیگر -. ولی ! در چه مکانی و با چه زبانی ؟!

در گوشه ای از سخنرانی نیز شاملو از زبان خود یا دیگران (فرق نمی کند ) فردوسی را گربزی یا حرامزاده خوانده که این گونه زبان به سخن گشودن هرگز در خور یک شاعر نامدار نیست و جای افسوس بسیار دارد .

در بخش دیگری که می گوید فردوسی برای منافع طبقاتی خود این اسطوره را ساخته و پرداخته یا ریگی به کفش داشته ، باید گفت که این داستان به طور کامل و با بیشتر جزییاتی که در شاهنامه آمده است بسیار پیشتر از سرودن شاهنامه یا در برخی منابع حتا پیش از به دنیا آمدن فردوسی وجود داشته . و پر واضح است که نمی توان خلق این اسطوره را به فردوسی نسبت داد

به راستی که این سخنرانی بزرگترین اشتباه شاملو در عرصه ی ادبیات است که در اندیشه سست است و در زبان تند و ناتندرست .

آقای شاملو در نیمه های سخن اشاره ای داشته اند به بت سازی و شخصیت پرستی ولی پرسشی اینجا پیش می آید که در زمان ما(سال ۱۹۹۰) آیا فردوسی تنها بتی بوده که باید  شکسته می شده ؟ ! یا اینکه آنقدر افکار مردم را به بیراهه برده که اینگونه قضاوت در مورد او نا گزیر بوده؟!.............................

در مورد نظام طبقاتی هم نمی دانم آقای شاملو در قرنها پیش چه توقعی دارند . آیا یک جمهوری می خواهند که مردم در آن رای به صندوق بیاندازند! .

(ولی در برخی زمانها و برخی مکانها نظام طبقاتی اجتناب ناپذیر است و جامعه ی بدون طبقه چیزی است کاملا دور از ذهن ).

کمی پیش تر از زمان بردیای دروغین که خود این نیز توسط شاملو دروغ تاریخی خوانده شده در زمان کورش کبیر دنیا چنان توسط ایرانیان اداره می شد که زبانزد خاص و عام بود ولی در همان نظام طبقاتی که اینچنین توسط شاملو کوبیده شده

پیش از اینکه به نقد کاملتر این سخنرانی بپردازیم بد نیست بر جوابیه ی شاملو پس از انتقادهای فراوانی که از او شد گذری داشته باشیم . در بخشی از جوابیه چنین آمده :

( مگر بد آموزی توی شاهنامه کم است.......

زن  و اژدها هر دو در خاک به

                           زمین  پاک  از این  هر دو ناپاک به

زنان را ستایی سگان را ستای

                           که یک سگ به  از صد زن پارسای....

و شاملو سپس ادامه می دهد:

البته ممکن است این نظر شخصی او (فردوسی) نباشد و آن را در جریان یک داستان و حتا از زبان کس دیگری بیان کرده باشد

- که الان حافظه ام یاری نمی کند – یا اصلا چه بسا این جفنگیات الحاقی باشد . به هر حال سوال این است که عقیده ی شما و بخصوص شما خانمها در باره ی این ابیات چیست.)

در این مورد شاملو پس از آوردن چند بیت شعر ، خود نیز از تردید در الحاقی بودن یا نبودن آن سخن به میان آورده و حتا گفته که : ممکن است فردوسی آن را از زبان کس دیگری بیان کرده است که حافظه ام یاری نمی کند . پرسش اینجاست که آقای شاملو شما که حافظه تان یاری نمی کند یا شما که در الحاقی بودن یا نبودن این ابیات شک دارید پس چرا به آن استناد می کنید .

ولی در انتهای این جوابیه شاملو اینگونه گفته که :

ضمنا به تاکید تمام گفتم که ای بسا من در برداشتهایم راه خطا رفته باشم

و این تنها جایی است که شاملو به آنچه که باید می پردازد و اشاره ی کوچکی دارد به اینکه ممکن است به خطا رفته باشد .

در پایان به این خواهیم رسید که در خطای ایشان تردیدی نیست .

در گوشه ای دیگر از این جوابیه آمده :

زنده یاد اخوان ثالث از فرصت استفاده کرد مرا متهم کند که سعی می کنم به هر قیمتی که شده خودم را مطرح کنم . خدا از گناهش بگذرد

پس خدا از گناه ما نیز بگذرد که شاملو را نقد می کنیم ! ولی به هر حال هیچ ایرانی پاک سرشتی از دشنام به فردوسی و نقد غیر منطقی او نخواهد گذشت(که زبان نقد هرگز دشنام نیست) .

حال گوشه ای از گفته های آقای شاملو را در مورد مردم که در جای دیگری گفته اند می آورم بی هیچ اظهار نظری چرا که این خود نشانی از سرگشتگی شاعری است که به یکباره به مقام انکار همه چیز بر می آید

بسیاری از اشعار من به نام آنهاست. مردمی که یک زمان خوف انگیزترین عشق من بودند، مرا از گند و عفونت و نفرت سرشار کردند. مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خطشان کند و از ایشان برای پیشبرد هوسهای خویش قشونی ترتیب دهند. به ایمان و عقیده اشان تف کند و .... دیگر نه امیدی هست نه آرزویی. تنها آرزویی که برای من باقی مانده این است که پس از مردن لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ آرزوی من به دور ماندن از مردم و پلیدیهایشان برآید. مردمی که از ایشان متنفرم چراکه بسیار دوستشان می داشتم... برای من همه چیز تمام شده است. من مدتهاست که شعر می نویسم برای مردم آزاری و این تنها انتقامی است که می توانم از مردم بگیرم و دلیلی هم ندارد که خودکشی کنم چراکه تماشا می کنم. من وظیفه ای برای خود در قبال این مردم نمی شناسم

این مقاله را با شعری از احمد شاملو آغاز کردیم و اکنون خالی از لطف نیست که آنرا با شعری از حکیم طوس به پایان ببریم چرا که این دو بیت مفهوم بسیاری در بر دارد و شاید خود پاسخی به گو شه هایی از نقد غیر منصفانه ی آقای شاملو است . این چند بیت بعد از پایان داستان ضحاک آمده :

فــــــریدون فــــــرخ فرشته نبود

ز مشک  و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یـافت آن نیـکویی

تو داد و دهش کـن فریدون تویی

                         خاک پای مردم ایرانزمین

                                           امین محمودی

ماخذ:

http://www.farnad.blogfa.com/

 


بامداد سياه :

دوست گرامی مبحث چالش برانگیز و پرفایده ای را مطرح نموده اید؛ ضمن تشکر از جنابعالی آوردن پاره ای از نکات را که خودتان هم شاید بدانید ؛ لازم می دانم، تا بابی باشد بر گفتگوهای آینده:
خانم فالاچی روزنامه نگار ایتالیائی می گوید:« هنرمند همچون زائویست، که نباید دامنش را بالا زد»
احمد شاملو هم به هر حال به ادبیات فارسی خدماتی کرده و باعث غنای آن شده ، اما از نظر شخصیتی به نظرم ، بسیار تند و عصیانگر بوده و هزاران صفتِ در خوری که شما آورده اید ، شامل حالِ شاملو می شده
البته مقاله شما مرا بیشتر به شاملو علاقمند کرد،« بگذارید دست کم پس از مرگ آرزوی من به دور ماندن از مردم و پلیدیهایشان برآید. مردمی که از ایشان متنفرم چراکه بسیار دوستشان می داشتم... برای من همه چیز تمام شده است. من مدتهاست که شعر می نویسم برای مردم آزاری و این تنها انتقامی است که می توانم از مردم بگیرم و دلیلی هم ندارد که خودکشی کنم چراکه تماشا می کنم. من وظیفه ای برای خود در قبال این مردم نمی شناسم»
به نظر شما زیبا نیست، تمام آرزوهای خودش را صرف نظر از نیک یا شر ، آزاردهنده یا دوستداشتنی، رک و راست گفته ، واقعا که محشر است
جنابعالی مرا به شاملو علاقمند کردید،
پیش از این اورا به عنوان یک شاعرِ زن باز می شناختم کمی هم سیاسی، اما حالا خودم را با آدمی رک رو به رو می بینم و کسی که بی پرده سخن می گوید و از انتشار افکارش نمی هراسد

اما جای شکفتی بسیار است که هدایت نیز چنین بوده :
در صفحه اول بوف کور می گوید : من فقط برای سایه خودم می نویسم ... می خواهند نوشته هایم را بخوانند یا صد سال سیاه نخوانند...
یا من احتیاجی به دیدن رجاله ها نداشتم همه یک مشت روده بودند که از دهان به آلت تناسلی شان متصل می شد
این بار از سلیقه لکاته بدم نیامد، باز پیرمرد خنزرپنزی مثل مردهای ... که زنان تخمی و حشری را به دنبال خود می کشند
یا در نامه ای : رویهم رفته دوره گهی و زندگی احمقانه ای شده ، با چه آدمهای پستِ گه مادر قح.ای آدم طرف است
یا ونسان ونگگ که بیشتر زندگی اش با فاحشه ها گذشت
و هزاران مثال دیگر هدفم در این نوشته این بود که به نظرم : صرفا باید آثار یک هنرمند را نقد کرد نه حرفها و رفتارهای اورا.

http://bamdadesiyah.blogfa.com/

 


فرناز :

در جواب بامداد سیاه : شاملو در سخنانش گفته که (اشعار من اتو بیو گرافی کاملی از زندگی من است ....

 

http://www.farnazeiranam.persianblog.com/




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

 

             
نقدی بر سخنان اهانت آمیز احمد شاملو در مورد حکیم فردوسی

بقلم : جعفر معروفی

 


چندی پیش کتابی می خواندم از یک روحانی که اتفاقا ناشر کتاب او هم یکی انتشارات حوزه علیمه قم بود و در آن نویسنده شرحی بر نفوذ صهیونیزم در طول تاریخ ! بر روی کشورها و اقوام

مختلف  داشت  و از آن جمله حکیم فردوسی را دست نشانده صهیونیزم ! جهانی دانسته  و برای تایید ادعای خود این ابیات شاهنامه را نقل قول کرده بود :

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را بدانجا رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو


با خود گفتم پس  تاریخ نویسان  دنیا و از جمله در ایران بیایند دوباره بر اساس ادعای این آقا تاریخ 100 ساله صهیونیزم را هزار ساله و بلکه بیشتر کنند.
همین چند روز پیش با یکی از پان ترکهای افراطی صحبت می کردم او با حرارت تمام می گفت ابوالقاسم فردوسی دست پرورده و آلت دست انگلیس !است و ادامه داد انگلیس ها او را آوردند تا
فارسها را بر ترکها برتری بخشند!

با خود گفتم پس  تاریخ نویسان  دنیا و از جمله در ایران بیایند دوباره بر اساس ادعای این آقا تاریخ 500 ساله انگلیس را هزار ساله و بلکه بیشتر کنند !.

و حالا شاملو ! . او  ارزش حکیم فردوسی را تا حد یک حرامزاده پایین می آورد ...

صهیونیست! انگلیسی و حرامزاده  !!! این عناوین را به که می گویند ؟ به حکیم ابوالقاسم فردوسی صاحب کتاب شاهنامه!

بدون شک اگر امروز از ایرانیان بخواهند بزرگترین اثر مکتوب خویش را در طول تاریخ انتخاب کنند چیزی بجز شاهنامه نخواهد بود .
این مسئله مربوط به امروز و یا دیروز نیست بلکه هزار سال است شاهنامه حافظ و پاسدار مرزهای فرهنگی ما بوده است . و حمله هزار قوم خارجی نتوانسته است فرهنگ و اندیشه پاک ایرانی را
بزداید اگر از درون خاکسترهای مغولها و صد قوم دیگر ایران دوباره برخواست قد علم کرد و دوباره در جهان درخشید چیزی نیست جز ستون فقراتی که در قبل از فردوسی خداینامه (نامه باستان) نام داشت و با نظم و سرودن آن بدست فردوسی شاهنامه نام گرفت کتابی اساطیری که مورخین مطالب و اندرزهای آن را تا هفت هزار سال پیش تخمین می زنند.
شاهنامه داستان افسون گریست که پناه ملت ایران در طی هزاران سال بوده و خواهدبود ملتی که سیمرغ وار از دل خاکسترها سر بلند می کند و تن به ذلت و بردگی اقوام و طوایف دیگر نمی دهد چه
این سلطه فیزیکی باشد و چه فرهنگی !

قبل از شروع بحث اصلی و نفد سخنان شاملو بد نیست اشاره ای کوتاه داشته باشم به سخنان اندیشمندان معاصر جهان در ارتباط با حکیم فردوسی:

 

یوگنی ادوارد برتلس (Yevgeni Edvardovic Bertels)ایران شناس و متخصص در زبان و ادبیات فارسی (1890-1957)که به همت او برخی از متون مهم فارسی به زبان روسی ترجمه شد و در تصحیح شاهنامه چاپ مسکو نقش داسته است در خطابه ای تحت عنوان " منظور اساسی فردوسی" چنین می گوید : ...تراژدی زندگانی فردوسی ، با تراژدی خود ملت ایران به هم آمیخته است.

دکتر فدریکو مایور دبیر کل سابق یونسکو  : هر روز افکار فردوسی بیشتر در جوامع مختلف نشر می یابد. ونقش او در تمدن بشری غیر قابل انکار است.

لی شینان اندیشمند و زبان شناس بزرگ چین : اکنون در چین ، بخشی از شاهنامه فردوسی بوسیله استاد "جان هون نین" از زبان فارسی به زبان چینی ترجمه گردیده است . این بخش شامل چهار داستان تراژدی از شاهنامه است. تراژدی های ایرج، سهراب ،  سیاوش و اسفندیار . این چهار داستان چه از نظر تصویر سازی قهرمانان و ژرفای اندیشه و فکر بحق نمونه ای از کل آن اثر بزرگ است.

اظهر دهلوی از روشنفکران معاصر هند : همانگونه که شاهنامه پایه اصلی زبان فارسی در ایران است کتاب رامایانا در هند پایه و اصل زبان ساسکریت می باشد.

پروفسور فضل الله رضا : شاهنامه و اندیشه مستتر فردوسی در این اثر،  یکی از اجزای اصلی هندسه اصلی اندیشه  قوم ایرانی است . اگر از جای  دیگری از ما بخواهند ،  ، که ما دواثر را که نمونه بارز و حامل تفکر ملی ما باشد ، بی شک ما شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی را معرفی خواهیم کرد . و با اصرار زیاد می توانیم بوستان و گلستان سعدی را به آنها اضافه کنیم .

شاهنامه آرمانهای مردم ایران را و چگونگی آنها را در برمی گیرد . آنچنانکه ایرانیان می خواستند ، سیمای ایشان جلوه کند و در تاریخ نامشان ثبت شود. ولو این روایت تاریخی با آنان کاملا تطبیق نکند . شاهنامه زبان غالب گویندگان و نویسندگان ایرانی را در این هزار سال باز کرده است. تاثیر سخن  فردوسی بر زبان فارسی از طریق گویندگانی مانند ،سعدی همچنان قرنهاست ادامه داشته است .

 اگر حدود 15 زبان زنده دنیا را به سوابق فرهنگی ممتاز آنان برگزینیم زبان فارسی و عربی در میان آنها خواهد بود ...زبان عربی ریشه های منطقی و دانشی دارد . و در قرنهای سوم و چهارم در اثر نهضتهای فرهنگی و اجتماعی زبان فارسی طلوع گرفت . فارسی دری ، زبانی است شیوا و پرتوان ، دارای واژه ها ، پسوندها و پیشوندها . این زبان نقل قلم است از ترکیب این دو زبان ، زبان فارسی امروز بوجود آمده است.

محمد التونجی اسطوره شناس و زبان شناس بزرگ سوری: عنتره( دلاور عرب و تقریبا معادل رستم در ادبیات عرب که به تنهایی از قبیله خویش دفاع می کرده  بر عکس رستم که اکثر اوقات همراه با لشکر و سپاه ایرانیان بوده  و دیگر فرق آنها این است که قهرمان عرب اهل  شعر وسخنوری است که این مسئله در مورد رستم صدق پیدا نمی کند)تنها یک قهرمان عرب است ، اما رستم یک قهرمان جهانی است.

کوریاناگی اندیشمند و روشنفکر ژاپنی :مردم ژاپن هیچگاه از شنیدن داستانهای شاهنامه سیر نشده و نمی شوند .ترجمه های جدید شاهنامه از پر خریدارترین کتابهای ادبی امروز ژاپن است.


محمدعلی فروغی : شاهنامه فردوسی هم از حيث کميت هم از جهت کيفيت بزرگترين اثر ادبيات و نظم فارسی است، بلکه ميتوان گفت يکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من هميشه در راه احتياط قدم نميزدم، ميگفتم که شاهنامه معظمترين يادگار ادبی نوع بشر است. نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدين پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد :
چون عيسی من اين مردگان را تمام            سراسر همه زنده کردم بنام
همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاريخشان مجهول و آميخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قديمتر باشد اين کيفيت در نزد آنها قويتر است، زيرا که در ازمنهء باستانی تحرير و تدوين کتب و رسائل شايع و رايج نبود، و وقايع و سوانحی که بر مردم وارد ميشد فقط در حافظهء اشخاص نقش ميگرفت و سينه به سينه از اسلاف باخلاف ميرسيد و ضعف حافظه يا قوت تخيل و غيرت و تعصب اشخاص، وقايع و قضايا را در ضمن انتقال روايات از متقدمين به متاخرين متبدل ميساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اينکه طبايع مردم عموما بر اين است که در باره اشخاص يا اموری که در ذهن ايشان تاثير عميق می بخشد افسانه سرايی ميکنند، و بسا که بحقيقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند
حاصل اينکه تاريخ باستانی کليهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اينکه ميان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه
الاشتراک لازم دارد؛ و بهترين جهت جامعه در ميان اقوام و ملل، اشتراک در يادگارهای گذشته است، اگر چه آن يادگارها حقيقت و واقعيت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقيقت آنها معتقد باشند، و ايرانيان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظيم الشان، مانند جمشيد و فريدون و کيقباد و کيخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گيو و گودرز و رستم و اسفنديار ميان ايشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسياب وغيره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گيو و بيژن و ايرج و منوچهر و کيخسرو و کيقباد و امثال آنان را از خود ميدانستند، ايرانی محسوب بودند و اين جهت جامعه، رشتهء اتصال و مايهء اتحاد قوميت و مليت ايشان بوده است

 


بحث اول:


نادر نادرپور شاعر بزرگ معاصر (قسمت آغازین مقاله او تحت عنوان پاسخ فردوسی به ضرورت تاريخ):  << گرچه دو مهفوم « زمان» و « تاريخ» ، مانند بسا مفاهيم ديگر، از ساخته های ذهن آدميزادند و در « طبيعت » وجود ندارند، اما ميان آنها تضادی هست که بر بسياری از آدميان آشکار نيست
عام ترين تعريفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، " تکرار پديده های طبيعی بـــر ـ يا بـــرای ـ آدمی است". بعبارت ساده تر: اگر شما، دوبار يا چند بار شاهد روييدن جوانه ها بر
درختان و يا دميدن خورشيد از مشرق و يا فرود آمدن برف از آسمان باشيد، احساس زمان می کنيد و چون جـُـز در خيال و خاطره، به « گذشته » باز نمی توانيد گشت، « زمان » را رو به « آينده » می بينيد
از همين تعريف، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم « زمان » ، از « تکرار پديده های طبيعی » بوجود می آيد، يکنواخت است و دوم اين که: چون رو به « آينده »
دارد، گــُـذراست. پس صفات اصلی « زمان » : يکنواختی و گذرايی است
و حال آنکه « تاريخ » به گونه ای از زمان اطلاق می شود که « يکنواخت » و « گذرا» نيست. يعنی به دليل وقوع حادثه ای مهم، از ميان برهه های ديگر مشخص شده و به همان
دليل، در ذهن آدمی مانده است. پس صفات اساسی تاريخ « يکتايی » ( درمقابل يکنواختی زمان ) و « ماندگاری» ( در برابر گذرايی او ) است .
بر مبنای همين صفات است که « زمان » را مـُولد زندگی جسمانی و برونی انسان و « تاريخ » را محصول حيات معنوی و درونی او می توان دانست و نيز، علوم و فنون و ادراکات بشری
را با يکی از اين دو قلمرو، متناسب و يا سازگار می توان يافت
« سياست » که بنا بر يک تعريف مشهور باستانی، « علم استفاده از ممکنات » است در قلمرو « زمان » قرار دارد، زيرا که همهء قوانين و وسائل آن، به زندگی جسمانی و برونی
آدميان مربوط است و عبارت «استفاده از ممکنات » ناظر به همين معنی است
و برعکس، جای « هنر» در حيطهء « تاريخ» است، چرا که نه تنها همه اصول و ضرورياتش از حيات معنوی و درونی بشر پديد آمده، بلکه هدفش ـ در ضمير نا آگاه انسانی ـ غلبه بر
دوصفت اصلی زمان، يعنی يکنواختی و گذرايی بوده است
و از همين روست که هر اثر بزرگ هنری، در اوضاع و احوالی يگانه و تکرار ناپذير آفريده می شود و در همهء اعصار، پايدار می ماند و به همين سبب: « بی مانند » ( ضد يکنواخت)
و جاودان (ضد گذرا) است
پس هنرمند نيز، به تبع «هنر»، در حيطهء « تاريخ » زيست می کند و به ضرورتهای آن پاسخ می گويد و برخلاف او، سياستمدار، به تبع « سياست»، در قلمرو « زمان» بسر می
برد و به مقتضيات آن جواب می دهد
اکنون پرسش اين است که « مقتضيات زمان » چيست و « ضرورتهای تاريخ » کدام است>>

 

فکر می کنم بهترین سرآغاز سخن در نقد سخنرانی احمد شاملو از همین جملات شاعر و اندیشمند بزرگ معاصر نادر نادرپور آغاز بشود چنانچه در سخنرانی شاملو می خوانید او ابتدا از دانشجویان سئوالی دارد که آن را تا پایان بحث پنهان نگاه می دارد سئوال او چیست؟ این است که :

 شما جوان‌ها که‌ مردمى‌ شريفيد، از سرشتى‌ ويژه‌ايد، دربند نام‌ و نان‌ نيستيد، تنها سود و سلامت‌ جامعه‌ را مى‌خواهيد و جان‌ در سر عقيده‌ مى‌کنيد، کجاى‌ کاريد؟ چه‌ برنامه‌يى‌ دردست‌ داريد؟ چه‌ مى‌خواهيد بکنيد؟
کسى‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دردناک‌ من‌ پاسخى‌ نداده‌ است‌، شما به‌ خودتان‌ چه‌ جوابى‌ مى‌دهيد؟ ـ اگر دل‌ کوچک‌تان‌ نمى‌شکند، من‌ خود بگويم‌. گمان‌ کنم‌ جواب‌ اين‌ باشد که‌: چو فردا شود فکر فردا کنيم‌.
فقط‌ براى‌تان‌ متأسفم‌!
...
من‌ از ته‌ قلب‌ اميدوارم‌ در اين‌ قضاوت‌ خود يکصد و هشتاد درجه‌ به‌ خطا رفته‌ باشم‌ اما تا آن‌جا که‌ با اجتماعات‌ دانشجويى‌ خارج‌ کشور تماس‌ داشته‌ام‌ و به‌ چشم‌ ديده‌ام‌، در ايشان‌ چندان‌ دغدغه‌يى‌
نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بسيار بسيار حساس‌ احساس‌ نکرده‌ام‌.
دوستان‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ ظاهراً محيط‌ ايرانى‌ دارند، البته‌ به‌ خيال‌ خودشان‌. يعنى‌ قرمه‌سبزى‌ مى‌خورند، با دمبک‌ رنگ‌ روحوضى‌ مى‌زنند، رقص‌ باباکرم‌ را به‌ رقص‌هاى‌ کاباره‌يى‌ ترجيح‌
مى‌دهند، يا اگر اعتقادات‌ مذهبى‌ دارند، نماز مى‌خوانند و روزه‌ مى‌گيرند، نسبت‌ به‌ چگونگى‌ ذبح‌ گوشتى‌ که‌ مى‌خورند، حساسيت‌ فراوان‌ نشان‌مى‌دهند و پاره‌يى‌ از آن‌ها اصلا خوردن‌ گوشت‌ را کنار مى‌گذارند و اگر نشود چادر به‌ سرکنند، با چارقد مى‌سازند. با مادرزن‌ و برادرزن‌ و خواهر زن‌ و زن‌ برادرشان‌ زير يک‌ سقف‌ زندگى‌ مى‌کنند و بر اين‌ گمان‌ باطلند که‌ چون‌ سفره‌ى‌ غذا را روى‌ زمين‌ مى‌گسترند، فرهنگ‌ ملى‌شان‌ را حفظ‌ کرده‌اند و ايرانى‌ باقى‌ مانده‌اند. عادت‌ را با فرهنگ‌ اشتباه‌ مى‌کنند و خود را فريب‌ مى‌دهند، چون‌ يادشان‌ رفته‌ است‌ که‌ آقازاده‌شان‌ حتا زبان‌ مادريش‌ را بلد
نيست‌ و از فارسى‌ احتمالا فقط‌ کلمه‌ى‌ پدرسوخته‌ را ياد گرفته‌؛ که‌ معنيش‌ را هم‌ نمى‌داند و تازه‌ با لهجه‌ى‌ آمريکايى‌ هم‌ چيز بسيار هشلهفى‌ از آب‌ درمى‌آيد!

نگاه احمد شاملو در کدام بستر قرار می گیرد زمان یا تاریخ؟

 اگر تاریخ است پس چرا ، رو به روز شدن و آینده دارد در صورتی که تاریخ و هنر دو ریشه اساسی دارد  یکتایی و  و ماندگاری .
پس وجوح سخن احمد شاملود نه در تاریخ سیر می کند و نه در هنر او به دنبال علم ممکنات یعنی سیاست است که به او این امکان را می دهد وجوح مختلفی از جمله تاریخ و هنر را نیز ابزار گونه به
کار گیرد و بدین شکل قصد و منظور خویش را نهایی سازد .
سئوال اینست که اگر او این پرسش را در ابتدای سخنرانی مطرح می ساخت چه می شد؟  آیا دوساعت زمان بعد از سئوال را می توانست با هجو ونقد تاریخ و هنر طی کند و در نهایت در پله ابتدای
پرسش ، شنونده را باقی گذارد؟
خیر ! امکان نداشت  او درآن صورت تنها یک راه داشت محقق سازی مسیر رسیدن به این مقصود را و در آن صورت هم نمی توانست تیتر وار آنگونه که گوی با محصل سال اول دوره راهنمایی
تحصیلی سخن می گوید و برای او دو دوتا چهارتا می کند شنوندگان را با دست خالی از جلسه نطق مقشوش خویش خارج سازد نگاهی دوباره به پاسخهای نهایی که خود او تیتروار ارایه نموده داشته باشیم   :


۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود
متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر
از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

از شما می خواهم یک لحظه برگردید به عقب . به زمانی که هنوز متن سخنرانی ایشان را مطالعه نکرده بودید حال پاسخ دهید پاسخ های نهایی آقای شاملو  را یعنی باور نداشتید ؟!

و یا نه! باور داشتید

و چه آگاهانه و چه ناخودآگاه همیشه بدان عمل نمی کردید...!
مسلما جواب شما بله است همه ما مثل روز برایمان این اصول روشن است  پس درس احمد شاملو در این مدت چه بوده است؟ رساندن ما به همانجای که هستیم! بله هنر او دقیقا در همین بوده که
شنوندگان و خوانندگانش را بدانجا برساند که ابتدا خود بوده اند البته با چاشنی اصطلاحات و فورمی شاید کمی پیچیده تر...

 


بحث دوم:


حتما همه دوستان معترفند پیشرفته ترین کشور در دنیای صنعتی امروز ژاپن است میزان درآمد سرانه هر ژاپنی و درعین حال میزان ذخائر مالی آن در بانکهای بزرگ جهان تا سه برابر آمریکا تخمین زده می شود.چندی پیش با یکی از دوستان اندیشمند که چند سالی است در یکی از دانشگاههای آنجا مشغول تدریس و تحقیق است  صحبت می کردم و از او این سئوال را کردم که :

با ارزشترین عنصر فکری برای هر ژاپنی چیست؟

و او گفت : ژاپن !

گفتم بیشتر توضیح بده و او ادامه داد :

تاریخ و فرهنگ ژاپن با ارزشترین قسمت مخیله هر ژاپنی است که همراه است با امپراطوریهای مختلف و قهرمانیهای سامورایی های پاک سرشت و سنن بجای مانده از تاریخ وهم آلود آنها . تاریخ آنها همچون نقاشی ها، موسیقی و خوشنویسی آنها خیال انگیز و رویایی است...


برگردیم به ادامه سخنان شاملو
و حالا چه کرد ؟!
او برای آنکه حس جاه طلبانه خویش را سیراب کند از چه داشته های که گذشت...!
شاهنامه را همه بر این باوریم که یک اثر هنری است یک اثر منظوم و زیبا با سخنان جزیل ، البته فردوسی برای محقق سازی این تابلوی شکوهمند از ماخذی ارزشمند سود برده است که بزرگترین
آنها نامه باستان (خداینامه) است و دیگر سخنان بر جای مانده بوذرجمهر حکیم و البته ریشه های اوستا را نیز می شود در آن دید اما آنها می توانستند تنها یک ماخذ خشک و بی روح با شند
پس فردوسی با دانش پهلوی همسر و رجوع به تاریخ و آیین کهن شروع به ترسیم زیبا ترین اثر تاریخ ملت ایران نمود مسیر اجرای این تابلو مسیری رو به کمال و البته برای نسل جوان همراه با
هشدارها همچون داستان ضحاک و امیدها را، برگشتن به خویشتن خویش در قهرمان سرای ذهنی خویش زابلستان جستجو وتوصیه می کرد.

او خود را صرفا متعهد به نقل تاریخ نمی دانست  شمایلهای ذهنی و اسطورهای کهن را همچون سیمرغ، را مدد  گرفت تا هیچ دری را در سیاهی محض برای ایرانیان نبندد او راهنما بود و پدر!
پدری دلسوز که تمام عمر خویش را صرف راهنمای به فرزندان خُرد خویش در دل  زمان و تاریخ پس از خویش نمود .
گستره ذهنی او مرزهای ایران را درنوردید و تمثیلهای او راهنمای تاریخی هنرمندان سراسر جهان شد.


وقتی با خانم لی شیان اندیشمند و زبان شناس بزرگ چین سخن می گفتم او برایم از داستان حماسه آمیزی سخن گفت که چهارصد سال پس از نوشتن شاهنامه در چین نگاشته شده البته همه با اسامی و
عناوین دیگر بطور مثال نام رستم در آن کتاب " تانگ" است او می گفت شاهنامه کاملا باز نویسی شده البته با حفظ کوچکترین جزئیات .و آن کتاب هم اکنون باارزش ترین کتاب چین است!
و  وقتی با دوستی ازبکی سخن می گویم او می گوید فردوسی در ازبکستان می زیسته و هم اکنون در آنجا مدفون است! و برای ادعای خویش می گفت ما در آنجا شهر طوس را داریم و مزار او را
و جالبتر که دوستانی قزاقستانی ،ترکمنستانی و در نهایت افغانستانی هم چنین ادعاهای داشتند و دارند...

برگردیم به جریان بحث :
شاملو به تابلوی تابناکی تاخت و بر امواج ناآگاهی مدت کوتاهی سوار شد تا آنجا که از او به عنوان یک اندیشمند و حتی مردی بزرگتر از فردوسی !!!یاد کنند.
 پس از سخنرانی او صدها مطلب از سوی بزرگترین اساتید ادب پارسی در سراسر جهان نگاشته شد اما او هیچ گاه از سخن خویش بر نگشت و حتی وارد بحث با هیچ یک از اساتید بزرگ ایران نشد
حال آنکه خود او در بند 4 نصحیتهای خود می گوید:

معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.

حال چگونه و چرا در طی ده سالی که پس از سخنرانی اش در بین ما بود به هیچ یک از سخنان بزرگان و پیران ادب پارسی پاسخ نگفت و با سکوت و حرکات خاله زنکی به بد گویی و ریشخند منتقدین خویش  پرداخت .
پاسخ این است که او خود می دانست نمی تواند از سخنان خویش دفاع کند و در زمانی که جهان بدنبال دلایل و مدارکی برای ادعاهای جعلی او بود و همه تریبونهای عالم به سویش نشانه رفته بودند و
او می توانست براحتی هر اندیشه ای را که دارد با صدای بلند فریاد کند!اما او ساکت شد و حال آنکه در دومین قسمت از نصایح خویش می گوید:

اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
 
اگر اندیشه ای بوده و او خود بیان نکرده است ؟ پس او خود جنایتکار بوده که آن را پنهان ساخته است حال اگر بگوید او در آن سخنان اندیشه اش را تام و تمام بیان نموده خواهم گفت طبق بند اول
نصایح اش  می گوید:

هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.


او تنها مدعی مطالبی آنگونه بود پس می تواند فقط یک ادعا باشد لذا طبق نصحیت پنجم او یعنی :

حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

حال چرا او برای عقیده اش چنان تقدسی قائل شد که هیچ گاه حاضر به بحث در مورد آنها نشد و آیا موارد بالا همه دلایلی بر محکومیت شخص او نیست.

 

بحث سوم:

ابتدا نظری به سخنان او بیفکنیم :


بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌
حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ؛ آن‌يکى‌ ناگهان‌ به‌ سرش‌ زده‌ که‌ من‌ پسر آفتابم‌، آن‌ يکى‌ ديگر مدعى‌شده‌ که‌ من‌ بنده‌ پسر شخص‌ خدا هستم‌، اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى‌ مارى‌ است‌ که‌ شب‌ها به‌ بستر مامانش‌ مى‌خزيده‌ و نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌ بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌.
فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند
يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد.

تعبیر او از خود کامه چیست؟
همه ما می دانیم تاریخ انتخاب حکومتها توسط رای گیری و به اصلاح دموکراسی نوین بیشتر 200 سال نیست پس منظور شاملو بر روالی که هزاران سال جریان داشته و همه مردم حتی عقلا و
فیلسوفانش در آن زمان چیزی جز آن را تجویز نمی نمودند در چیست ؟ بله همه ما امروز می دانیم آن نوع حکومت درست نیست و حتی کودکانمان امروزه حتی در مدارس نمایندگان و بقول قدیمی ترها مفسر کلاس خویش را خود انتخاب می کنندا و می آموزند در درجات بالاتر انتخاب گر دولتمردان خویش باشند . البته این یک تکامل است اما ما نمی توانیم صرفا به خاطر این تکامل مدنی تمدنهای پیشین را به ریشخند و یا مورد هجو قرار دهیم اگر اینگونه باشد پس انسانهای اولیه که در غارها زندگی می کردند بیشتر مضحکند! اما به طور مثال می بینیم یکی از سرمایه های هنری و تاریخی ملت اسپانیا غارهای گلاسکو می باشد که حاوی نقاشی های انسانهای  اولیه است.


برگردیم به عنوان خودکامه شاملو
با کمی دقت که تعمق زیادی هم نمی طلبد پی می بریم عنوان خودکامه عنوانی است که امروزه ما برای حکومتهای جاه طلب بکار می بریم و آن هم بدان خاطر که دموکراسی را می شناسیم تنها و تنها
بدان خاطر ! و صد البته اگر از پیران خانواده خویش بپرسیم خواهیم دید پادشاه سابق را با احترام کامل یاد می کنند چرا که آنها همان سیستم را پذیرفته بودند...
و اما ادامه بحث او :


همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند.


همه ما می دانیم در تاریخ چند هزار ساله آن همه پادشاه ... یا از پدر حکومت را به ارث برده  و یا از طریق تقییر سلسله و قیام  !
و تا آخر عمر نیز این پادشاهی را حفظ  می کردند...
با تعریف شاملو همه آنها  خودکامه و دیوانه هستند .  دیوانه و خودکامه!!!...

 شاملو هزاران سردار دلاور را که در طول زمان ، با سپر کردن جان خویش برای سربلند ی و حفظ این آب و خاک جانفشانی  و در این راه با میلیونها سوار خویش نام ایران را  زنده نگاه داشته و نوامیس ایران را از گزند خونخواران مجاور مصون داشته اند  اینگونه برخورد می کند :


خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌  چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌.

ادامه دارد 

 

 

 

 

سیامک بهروز :

اهانت و توهین کردن در هر مقطعی محکوم است و اگر " استاد شاملو" هم فردوسی را حرامزاده خوانده اشتباه کرده است و کار غلطی انجام داده.

در مورد نقد ایشان که مقاله ای فراهم کردید برای من این را به ارمغان نیاورد که شاملو در اشتباه بود!
شاهنامه از نظر زبانی و ادبی بی نظیر است و شکی در آن نیست و اگر شاملو از او
خرده میگیرد نه به خاطر آنکه ایراد دستور زبانی دارد که شما آنقدر در با ارزش بودن این کتاب به عنوان یک اثر ادبی و تاریخی پافشاری میکنید!
ایراد او به محتوای آن است و تحریف تاریخ !

"...پس وجوح سخن احمد شاملود نه در تاریخ سیر می کند و نه در هنر او به دنبال علم ممکنات یعنی سیاست است که به او این امکان را می دهد وجوح مختلفی از جمله تاریخ و هنر را نیز ابزار گونه به کار گیرد و بدین شکل قصد و منظور خویش را نهایی سازد..."

سیاست با همه چیز همراه است! با نان خوردنمان، با سر کار رفتنمان، با شعرخواندنمان ، با کاریکاتور کشیدنمان ! و ..........

در این مورد:


۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

به غیر از اولی چهارتای دیگر آن چه ایرادی دارد ؟؟؟؟؟
من به عنوان یک انسان مستقل شماره یک را به دور میریزم و بقیه اش را به خاطر میسپارم که صحبتهای عاقلانه ایست!

وقتی شما برای " شاهنامه " و " فردوسی" تقدس قایل میشوید و به " تعصب" میرسید اما اگر مانند من که " استاد شاملو " را مقدس نمیدانم و او را همانند خودم انسان میدانم که ممکن است اشتباه کند ، بیشتر از او یاد میگیرم و مواردی را که نمیتوانم از او قبول کنم را به دور میریزم!!!

در ضمن در مورد اینکه عرض کردید:

"...شاهنامه داستان افسون گریست که پناه ملت ایران در طی هزاران سال بوده و خواهدبود ملتی که سیمرغ وار از دل خاکسترها سر بلند می کند و تن به ذلت و بردگی اقوام و طوایف دیگر نمی دهد چه این سلطه فیزیکی باشد و چه فرهنگی !..."

پس بنابراین ملت ایران تا به حال زیر هیچ سلطه ای نرفتند و آزاد زندگی کرده اند؟؟
در کدامین دوره؟ هر که بر سر کار سوار بود مردم را هم سر کار گذاشت!!!!
از هر چاله ای در آمده به چاهی دیگر افتاده؟؟
چرا؟
به خاطر همین " اسطوره پرستی " و دوری از حقایق و واقعیات " امروز " خود !!!!

بیاییم از هزار سال پیش به امروز برگردیم و به مشکلات امروز بپردازیم .
همانطور که شاملو مال امروز بود !

این را به خاطر داشته باشید :
" تاریخ یکی از دروغگوترین مخلوقات بشر است !!!!"

 

 


 


جعفر معروفی :

در پاسخ به دوست عزیزم بهروز باید بگویم  تمام موارد را یک به یک توضیح خواهم داد در ادامه بحث ...

فقط این توضیح را لازم است بگویم که من ۵ موردی که شاملو متذکر شده ( منبع خود او نیست چرا که همین مطالب را برتراند آرتور ویلیام راسل هم می گوید ) را قبول دارم و اگر طی نقد آنها را بکار برده ام بدان خاطر بوده است که بگویم خود شاملو به این موارد متقد نبود ! نه اینکه من آنها را رد کنم...

در مورد تحریف تاریخ در شاهنامه نیز از شما که یک هنرمندید تعجب می کنم !

شما خداوندگار و خالق اثر خود هستید و هر طور دوست دارید مجسمه می سازید شعر می گوید و نقاشی می کشید و آیا این درست است که من بگویم آقای بهروز شما در فلان شعرتان یا نقاشی تان تاریخ را تحریف کرده اید!؟

او تاریخ نگار نیست او می گوید عجم زنده کردم بدین پارسی

یعنی واژه ها را حفظ کردم و برای شما به یادگار گذاشتم اگر حتی یک مورد در جای دیدید یا شنیدید که فردوسی گفته من تاریخ نگارم بگوید تا همین فردا از همه شما معذرت خواهی کنم و در وبلاگم را تخته کنم

آنوقت است که شما می توانید بگوید فردوسی، رستم و یا سیمرغ و یا ضحاک را از کجایش در آورده

در غیر این صورت با کمال ارزشی که برای زحمات شاملو قائلید در این مورد خاص باید عملکردش را به عنوان یک انسان آزاده رد کنید ...

 

 

 

 


سیامک بهروز :

راجع به زیربنای تاریخی بودن داستانهای شاهنامه شکی دارید؟ یعنی میفرمایید فردوسی خیالپردازی کرده و داستانهایی از خود در آورده و زیربنای تاریخی ندارد؟

شاید آخر صحبتهای شما را متوجه نشدم.

در ضمن آن پنج مورد را اولین بار در چند روزی پیش در متن سخنرانی ایشان در وبلاگ شما خواندم و آنجا توضیحی نداده بود که منبع از کجاست یا کسی دیگر هم این حرفها را زده.
من از زبان او در آن مقاله خواندم.
پس اگر به این حرفها معتقد نیست پس چرا آنها را به زبان می آورد؟

راستش کمی گیج شده ام !!

 

 

 

 


جعفر معروفی :


آقای بهروز من همچنان مات مبهوتم
چرا نمی خواهید قبول کند که فردوسی یک شاعر و یک هنرمند است؟! اگر تمام دنیا را هم بگردید از او فقط و فقط به همین عنوان یاد شده البته امکان دارند پسوندهای و پیشوندهای  همچون بزرگترین حماسه سرای جهان و یا حکیم و یا استاد را همراه نامش ببینید اما هیچگاه نخواهید دید از او به عنوان ماخذ تاریخی  یاد بشود .
و لذا شما که همیشه سنگ آزادی را به سینه می زنید چرا نمی خواهید قبول کنید حکیم فردوسی این حق را داشته برای خلق و آفرینش اثر بزرگش صدها داستان و حکایت و همچنین تاریخ را مرور کند و آنگاه بدلخواه هر یک را برای ترکیب بندی اثرش(بقول نقاشان کمپوزسیون)لازم می دیده انتخاب و به کار بندد  و شاید خواسته باشد هیچ فرمی را آنگونه که هست استفاده نکند او آزاد بوده آزاد !آزاد
احمد شاملو با چنگ انداختن به اثر هنری و گرانقیمت او برای خود به دنبال لباسی است عاریتی بود.
و کسی نبود ، به او بگوید جنابعالی  که درد ریشه های فرهنگی را داری چرا سازنده نشدی که امروز تبر برداشتی و بر ریشه بزرگترین اثر فارسی می زنی!...


آقای بهروز بحث من در اینجا ، با شما کاملا روشن و آشکار است.
برای آنکه از این بن بست درآیم شما موضع خویش را روشن کنید !

فردوسی به عنوان یک هنرمند  شاعر ،آزاد بوده هر آنگونه صلاح می دانسته اثرش را خلق کند(که در این صورت بحث احمد شاملو ، نابجاست)
یا
فردوسی به عنوان هنرمند شاعر آزاد نبوده و باید طبق تاریخ صحیح و احتمالا مورد پسند ما !!! اثرش را خلق می کرده ( که در این صورت شما مخالف آفرینش هنری خارج از تاریخ هستید! و برای شما شاعر یکی منظوم کننده دقیق تاریخ!)

اینکه چرا شاملو نگفته نصحتهایم از برتراند آرتور ویلیام راسل  است من بی گناهم شاید صلاح نمی دانسته بگوید برای تحول فرهنگی و اجتماعی ایران شما به نصحیتهای یک اجنبی گوش فرا دهید!
در مورد اینکه چرا این 5 تذکر  نصحیت گونه را خود عمل نمی کرده حتما نیازی به این نصیحت ها نداشته !
چنانچه 5 مورد را با پاسخش به نقدهای انجام گرفته مطابقت دهید ،خواهید دید او فقط می گفته! مانند واعظی  که خود منع "می" کند  و در خفا " می " نوشد...

 


سیامک بهروز :

من با این پیام موضعم را در قبال " شاهنامه " و "فردوسی " و " شاملو " برای شما روشن میکنم.

من فردوسی را به عنوان یک شاعر زبردست و خلاق ، مسلط بر زبان فارسی و یک میهن پرست قبولش دارم اما کلمه " هنرمند " به هر که شعر گفت یا نقاشی کرد یا سازی نواخت ، اطلاق نمیشود.
هنرمند کسی است که از چیره دستی در حرفه خود ( هنرهای هفت گانه که البته شاید به تعداد آن در آینده اضافه خواهد شد ) وقایع زمان خود را اعم از سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی برای مردم بازتاب دهد. حال میتواند این بازتاب با کشیدن یک کاریکاتور باشد یا ساختن یک آهنگ شاد و رقص برانگیز ، یا حتی یک بیت شعر یا یک ساختمان عظیم.
اکنون اگر نقاشی آمد و در زمان زاری و بددبختی مردم " گل و بلبل " بکشد و تحویل مردم دهد ، این آدم یک " هنرمند " نیست بلکه یک " نقاش چیره دست" است!
با شکهایی که " استاد شاملو " در باره شخصیتهای شاهنامه و داستانهای نقل شده در آن میکند برای من هم جای شک میماند که آیا فردوسی از چیره دستی خود در شاعری سواستفاده کرده و به مردم فریبی پرداخته یا اینکه واقعا وقایع را ( گیریم که با تغییراتی فانتزی ) تحریف نکرده است.
در این مورد صحبتهای شاملو برایم غیرمنطقی نیست.
پس در مورد هنرمند بودن فردوسی ، آری، شک دارم.

درست است که من دم از آزادی هنرمند میزنم و هنرمند باید در کار خود آزاد باشد تا جایی که به ضرر مردم نباشد! آزادی هم مانند همه چیز حد و مرزی دارد و اگر برایش حدودی را قایل نشویم به " هرج و مرج " میرسد.

در مورد آن 5 مورد:
این صحبتهای هرکه میخواهد باشد ، باشد. همه از یکدیگر یاد میگیریم و شاملو هم در صحبتهایش از کسان دیگر فاکت آورده چون به آنها اعتقاد داشته.
اما برای من همانطور که قبلا هم گفتم مورد اول قابل قبول نیست زیرا هرکس که به چیزی اعتقاد دارد میگوید که حق با من است و اگر خیلی با انصاف باشد میگوید :
" شاید اشتباه کنم ولی اینطور فکر میکنم ."

میخواهم موضوعی را تکرار کنم و آنکه بیاییم به جای اینکه برای اثبات یا رد شاهنامه
یا شاملو وقت و انرزی تلف کنیم به مشکلات جدید هنر امروز بپردازیم.
شاملو و فردوسی هر دو مانند من و شما انسانهایی بودند با ضریب هوش بالا و ضریب اشتباه شاید بالاتر !!!! آنها هم ممکن است که اشتباه کنند .
نباید بگوییم که شاملو کاملا اشتباه بود و فردوسی کاملا درست !
یا فردوسی کاملا اشتباه بود حق با شاملو است !
میتوانیم از هر دوی آنها چیزهایی یاد بگیریم و هرآنچه برایمان منطقی به نظر نیامد از این گوش بگیریم و از گوش دیگر درش کنیم.
اجباری به قبول آنها نداریم!! میخواهد از دهان هر که درآمده باشد. فرقی نمیکند.

بحث در این موردها به جز نفاق و جدایی بین هنردوستان راستین ارمغان دیگری به همراه نخواهد داشت و من سعی میکنم که آخرین کامنتم در این مورد باشد.

در آخر این را هم اضافه کنم که مطلبی را که در بالای وبلاگ خود از زبان " استاد شاملو " نوشته اید توهین آمیز است و اگر اهانت کردن درست نیست پس ...؟؟!!

 

 


جعفر معروفی :

آقای بهروز عزیز متن شما را مطالعه کردم کاش از ابتدا وارد مباحثه رو در رو با من نمی شدید تا مجبور نشوید پس از کلی نگارش و تعمق ! همه چیز را حاشا کنید و از قدیم گفته اند دیوار حاشا

بلند است  ...
شما بزرگترین هنرمند تاریخ ایران به گواه دوست و دشمن را فقط یک شاعر ساده می دانید که بخاطر تفنن و یا لذت شخصی اش  شعری سروده!
و حالا من باید برای شما این جریان را بشکافم  برگردم به تاریخ و از زبان ده تاریخ نویس ادله بیاورم که بله در زمان غزنویان چه بر دودمان ایرانیان گذشته و بگویم حکام غزنوی در دربار خود

بجای حرمسرا ، پسرسرا داشته اند و پسران خوب روی ایرانی را بجای دختران پیشکش هم می کردند !و مثال بیاورم وقتی محمود غزنوی زیبا ترین پسر حرمسرایش می میرد تا پنج روز  جسد او را درآغوس داشته و منکر مرگ او بوده است!
و یا بگویم واژه ایران معنایی در آن زمان نداشته چون ایرانی وجود نداشته  و حکام غزنوی همچنان خراجگزار خلیفه بغداد بودند
از ایرانیان چه مانده بود؟
نه کشور و نه ناموس و نه دین ، آیین !
هر چه بود!    
 اینها نبود حالا اگر صد تاریخ نویس هم به شما معرفی کنم خواهید گفت همه اش دروغ است! به شما بگویم بزرگترین خصوصیت شاهنامه در آن است که دقیقا برای انرژی بخشیدن به توده ملت

خوار شده ایران سروده شده و این غم نهانی  فردوسی بوده که او را متعهد به ساخت این مجموعه سترگ می کند باز خواهید گفت به نظر من احمد شاملو بیراه نرفته!
شما تنها و تنها سنگ یک چیز را به سینه می زنید و آن اینست که هرچه مظهر ملت ایران است را رد می کنید و هر کس مخالف تمدن و تاریخ ایران است را موجه!می دانید حالا علت چیست من نمی

دانم ...

شما گفتید نام وبلاگم توهین آمیز است!
این کلام من نیست سخن احمد شاملو است.
 چطور  شاملو به حکیم فردوسی اهانت بکند امامن حتی اجازه ندارم نقل کلام کنم!
با این حساب تمام جنایتکاران بد سخن حق دارند که معترض شوند چرا جملاتی از آنها اینور و آن ور درج می شود و بگویند اینها توهین آمیز است !
جالبتر آنکه  از دیدگاه شما توهین آمیز به  توهین کننده (احمد شاملو)و نه به قربانی اصلی(فردوسی) !!!
همین بهتر این جریان همین جا با شما تمام بشود و افکار عمومی قضاوت کنند .


من از آقای دکتر خسروی می خواهم یک نظر خواهی دیگر ایجاد کنند و در آنجا این مطلب را به نظر خواهی بگذارند که :

ملت ایران برترین هنرمند و بهترین اثر هنری تاریخ ایران زمین را معرفی کنند

تا ملت ایران خود بگوید که همراه و همراز شان کیست و او حامل چه تفکری است
و توضیح آخر آنکه : در جامعه مدرن امروز معیار ارزش هر چیز افکار عمومی است .

 

 


سیامک بهروز :

من به زبان فارسی صحبت میکنم و به فارسی مینویسم. ایرانی هستم و ایران را عاشق. حال که نظرم این است که شاملو چرند نمیگوید باید این مهر را بر روی پیشانی من بزنید که به تاریخ و هنر ایران احترامی قایل نیستم؟؟!! :

"""...شما تنها و تنها سنگ یک چیز را به سینه می زنید و آن اینست که هرچه مظهر ملت ایران است را رد می کنید و هر کس مخالف تمدن و تاریخ ایران است را موجه!می دانید حالا علت چیست من نمی دانم.."""

واقعا با این صحبتتان مرا ناراحت کردید. من هم به اندازه شما ( شاید هم بیشتر چون تعصب ندارم !!) ایران را دوست دارم و برای تاریخ و تمدن آن احترامی صدچندان قایلم و
تعمق در حرفهای " استاد شاملو " دلیل بر خیانت من به فرهنگ و هنر ایران نیست !! شما هم دارید زور میگویید!! که حتما باید فردوسی را " حکیم " بخوانیم و
" شاهنامه " را مقدس بدانیم تا " وطن دوست" به حسابمان بیاورید!!
اگر حرف بالای شما درست است از خودتان نمیپرسید که این بابا چرا در وبلاگ مشترک برای پشتیبانی از " استاد شرکا" فعالیت میکند؟؟ و از همه بیشتر در وبلاگ مقاله نوشته و این همه زحمت کشیده؟؟؟!
شاید به خاطر این بوده که " هر چه مظهر ملت ایران است را رد میکنم !!! " عجبا !
خودم خبر نداشتم ! از گوشزد شما واقعا ممنون!

فقط این را بدانید که من آزاده هستم و هرچه که بخواهم به آن ایمان می آورم و آنچنان که در پیش هم گفتم در صحبتها و نظرات منطقی بدون " تعصب " تعمق میکنم
و هیچ حرفی را فقط به خاطر اینکه فلانی گفته ، قبول ندارم و این دلیل بر این نمیشود که شما به خود اجازه دهید که مرا اینچنین بخوانید !
همین حرفهای شما که به من زدید نشانگر آن است که اگر در قدرتتان بود دهان همه " شاملو " ها را با سرب پر میکردید که دیگر از این غلطها نکنند!!
مشت نمونه خروار است!
اما مرتبا دم از آزادی و دمکراسی میزنیم!

از آزادی صحبت میکنیم و از " مرز " دم میزنیم!!!!!!!

تصور کن:

تصور کن بهشتی بالای سرمان نیست
فقط آسمان آبی!

جهنمی زیر پایمان نیست
فقط خاک پربار!

تصور کن همه برای امروز زنده اند!

تصور کن که خاک من و تو مال " ما " بود !!
خیال پرداز که کشتن و کشته شدن معنی نداشت .
خیال کن مذهبی وجود نداشت!
دشوار نیست!

تصور کن همه در صلح و صفا به زندگی مشغولیم
تصور کن کسی مالک ملکی از این خاک زمین نیست.
همه جا ملک همه !

خیال پرداز " من می خواهم " جمله ای بیش نبود !
خیال کن گرسنگی معنی نداشت.
تصور کن!
دشوار نیست.

تصور کن نسل بشر با هم برادر .
تصور کن همه با هم برابر.
تصور کن زمین قسمت شده میان مردم.
به دست خود مردم.

حالا ممکن است گویی به من، که من رویاییم!
در خواب و خیال زندانیم
ولی من امید دارم که روزی چو ما
خواهی آمد
با همچو رویایی، دست در دست ما
دنیا را یکی کنیم.

دشوار نیست.

نوشته " جان لنون"


انسان با آرزو و خیال زنده است.


جعفر معروفی :

آقای بهروز !      کمونیستها با همین تفکر و اشعار ! جهان را 70 سال به عقب برگرداندن کافیست نگاهی

به فلسفه مارکس بیفکنیم تا ببینیم نهایت این تفکر به کجا می انجامد به قول برادر فروغ  فرخزاد جوانان ابتدا سوسیالیست هستند (مانند فروغ) اما وقتی به واقعیتهای زندگی می رسند متوجه می شوند که.....

در شعر لنون هم مستتر است که مرزها را بر داریم حالا بر فرض این انگلیسی درست هم بگوید همه می دانیم دولت انگلستان سال به سال قوانین مهاجرت را مانند دیگر کشورهای اروپایی سخت تر می کند جوانان اروپایی را هم می بینیم که خارجی ها را چکار می کنند حال آنها، آن طرف را هر روز محدود  کنند ،که مسلما طبق یک سیاست و فلسفه ای می باشد آنوقت ما کشورهای در حال رشد مرزهایمان را برای استعمار آنها باز کنیم .

آقای بهروز افکار و خیالها جالب است اما آنچه شما می گوید در این جهان قابلیت انجام ندارد... شاید تصور شما را بتوانیم در جهان آخرت ببینیم ...!

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..

 

مصاحبه ارد بزرگ ( ارد شرکا ) مرا برآن داشت تا اصل سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی آمریکا را در این جا بگذارم در نوشته های قبلیم حتما خوانده اید که من از منقدین شاملو هستم و درج مطلب به معنای تایید او نیست . اشتباه او آن بود که فردوسی را همه کاره شاهنامه می دانست در صورتی که می دانیم و در شاهنامه می خوانیم اصل شاهنامه نامه باستان و یا همان خداینامه می باشد و خداینامه  ۷ هزار سال قدمت دارد و همسرش ترجمه کتاب از زبان پهلوی به پارسی دری را به عهده داشته و او متن ترجمه شده را به نظم در آورده است حال شما متن سخنرانی را ببینید مهجوریت حکیم فردوسی را که چه عناوین و مطالبی به او نسبت داده شده است که از آن جمله حرامزاده است .

فکر می کنم ما تهرانیها بیش از آن که به حقیقت شاملو رسیده باشیم سعی داشته ایم شاعری در مقابل فردوسی و سعدی از تهران علم کنیم و بگویم بله ما هم شاعری در پایتخت داشته ایم!

اما تاریخ گواه خواهد بود این کجاو آنها کجا!

جعفر معروفی

 

حقیقت چقدر آسیب پذیر است
سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی



دوستان‌ بسيار عزيز!




حضور يافتن‌ در جمع‌ شما و سخن‌گفتن‌ با شما و سخن‌شنيدن‌ از شما، هميشه‌ براى‌ من‌ فرصتى‌ است‌ سخت‌ مغتنم‌ و تجربه‌اى‌ است‌ بسيار کارساز. اما معمولا دور هم‌ که‌ جمع‌ مى‌شويم‌ تنها از مسائل‌ سياسى‌ حرف‌مى‌زنيم‌، يا بهتر گفته‌ باشم‌ مى‌کوشيم‌ به‌ بحث‌ پيرامون‌ حوادث‌ درون‌ مرزى‌ بپردازيم‌ و آن‌چه‌ را که‌ در کشورمان‌ مى‌گذرد با نقطه‌نظرهاى‌ اساسى‌ خود به‌محک‌ بزنيم‌ و غيره‌ و غيره‌... و اين‌ ديگر رفته‌رفته‌ به‌ص‌ورت‌ يک‌ رسم‌ و عادت‌ درآمده‌ و کم‌وبيش‌ نوعى‌ سنت‌ شده‌. من‌ امشب‌ خيال‌دارم‌ اين‌ رسم‌ را بشکنم‌ و صحبت‌ را از جاهاى‌ ديگر شروع‌کنم‌ و به‌جاى‌ ديگرى‌ برسانم‌. مى‌خواهم‌ درباب‌ نگرانى‌هاى‌ خودم‌ از آينده‌ سخن‌بگويم‌. مى‌توانم‌ تمام‌ حرف‌هايم‌ را در تنها يک‌ سؤال‌ کوتاه‌ مختصرکنم‌، اما براى‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سؤال‌ ناگزيرم‌ ابتدا مقدماتى‌بچينم‌ و زمينه‌اى‌ آماده‌کنم‌.
براى‌ اين‌ زمينه‌سازى‌ فکرمى‌کنم‌ به‌جاى‌ هرکار، بهترباشد حقيقتى‌ تاريخى‌ را به‌عنوان‌ نمونه‌ پيش‌ بکشم‌، بشکافمش‌، ارائه‌اش‌ بدهم‌، و بعد، از نتيجه‌اى‌ که‌ به‌دست‌ خواهدآمد، استفاده‌کنم‌ و به‌ طرح‌ سؤال‌ موردنظر بپردازم‌.

دوازده‌ سال‌ پيش‌، در جشن‌ مهرگان‌، در نيويورک‌، ديدم‌ که‌ دوستان‌ ما مناسبت‌ اين‌ جشن‌ را پيروزى‌ کاوه ‌ بر ضحاک ‌ ذکر مى‌کنند. البته‌ اين‌ موضوع‌ نه‌ تازگى‌ دارد؛ نه‌ شگفتى‌، چون‌ تحقيقاً بسيارى‌ از دوستان‌ در هر جاى‌ جهان‌ که‌ هستند، همين‌ اشتباه‌ لپى‌ را مرتکب‌ مى‌شوند. من‌ اين‌ موضوع‌ را به‌عنوان‌ همان‌ ‌نمونه تاريخى‌ که‌ گفتم‌ مطرح‌مى‌کنم‌ و در دو بخش‌ به‌ تحليل‌ و تجزيه‌اش‌ مى‌پردازم‌ تا ببينيم‌ به‌ کجا خواهيم‌رسيد.

اول‌ موضوع‌ جشن‌ مهرگان‌ :
مهر، دراصل‌، در فارسى‌ باستان‌، ميترا يا درست‌تر تلفظ‌کنم‌ ميثره‌ بوده‌. و مهر يا ميترا يا ميثره‌ همان‌ آفتاب‌ است‌. مهرگان‌ هم‌ که‌ به‌ فارسى‌ باستان‌ ميثرگانه‌ تلفظ‌مى‌شده‌ از لحاظ‌ دستورى‌ يعنى«منسوب‌ به‌ مهر».
درباب‌ خود ميثره‌ يا مهر يا آفتاب‌ بايد عرض‌ کنم‌ که‌ يکى‌ از خدايان‌ اساطيرى‌ ايرانيان‌ بوده‌ و يکى‌ از عميق‌ترين‌ مظاهر تجلى‌ انديشه‌ى‌ ايرانى‌ است‌ که‌ در آن‌ انديشه‌ى‌ خدا و تصور خدا براى‌ نخستين‌بار به‌ زمين‌ مى‌آيد و درست‌ که‌ دقت‌کنيد، مى‌بينيد الگويى‌ است‌ که‌ بعدها مسيح‌ را از روى‌ آن‌ مى‌سازند.
اين‌جا لازم‌است‌ در حاشيه‌ى‌ مطلب‌ نکته‌يى‌ را متذکر بشوم‌ که‌ اميدوارم‌ سرسرى‌ گرفته‌نشود:
اهميت‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ در اين‌ است‌ که‌ مسيح‌ (به‌ اعتقاد مسيحيان‌ البته‌) پسر خدا شمرده‌مى‌شود ـ يعنى‌ بخشى‌ از الوهيت‌. اين‌ الوهيت‌ مى‌آيد به‌ زمين‌. پاره‌اى‌ از خدا از آسمان‌ مى‌آيد به‌ زمين‌، آن‌ هم‌ در هيأت‌ يک‌ انسان‌ خاکى‌. با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ تلاش‌مى‌کند، با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ دردمى‌کشد و سرانجام‌ خودش‌ را به‌خاطر نجات‌ انسان‌ فدا مى‌کند... ما کارى‌ با مسيحيت‌ مسخره‌اى‌ که‌ پاپ‌هاو کشيش‌ها و واتيکان‌ سرهم‌ بسته‌اند، نداريم‌ اما در تحليل‌ فلسفى‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ به‌ اين‌ استنباط‌ بسياربسيار زيبا مى‌رسيم‌ که‌ انسان‌ و خدا به‌خاطر يکديگر درد مى‌کشند، تحمل‌ شکنجه‌ مى‌کنند و سرانجام‌ براى‌ خاطر يکديگر فدا مى‌شوند. اسطوره‌اى‌ که‌ سخت‌ زيبا و شکوهمند و پرمعنى‌ است‌.
بارى‌، هم‌ موضوع‌ فرودآمدن‌ خدا به‌ زمين‌، هم‌ تجسم‌ پيدا کردن‌ خدا در يک‌ قالب‌ دردپذير ساخته‌شده‌ از گوشت‌ و پوست‌ و استخوان‌، و هم‌ موضوع‌ بازگشت‌ مجدد مسيح ‌ به‌ آسمان‌، همگى‌ از روى‌ الگوى‌ مهر يا ميثره‌ ساخته‌شده‌. در آيين‌ مهر و براساس‌ معتقدات‌ ميترايى‌ها، ميثره‌ پس‌ از آنکه‌ به‌صورت‌ انسانى‌ به‌زمين‌ مى‌آيد و براى‌ بارورکردن‌ خاک‌ و برکت‌دادن‌ به‌ زمين‌ گاوى‌ را قربانى‌ مى‌کند دوباره‌ به‌ آسمان‌ برمى‌گردد.
اين‌ از مهر، که‌ مهرگان‌ منسوب‌ به‌ اوست‌.
اما مهرگان‌، درحقيقت‌ و در اساس‌ مهم‌ترين‌ روز و مبدأ سال‌ خريفى‌ يعنى‌ سال‌ پاييزى‌ بوده‌ است‌. و اين‌جا باز ناگزير بايد به‌ حاشيه‌ بروم‌ و عرض‌کنم‌ که‌ نياکان‌؛ ما به‌جاى‌ يک‌سال‌ شمسى‌ دو نيم‌سال‌ داشته‌اند که‌ عبارت‌ بوده‌ از سال‌ خريفى‌ يا پاييزى‌ و سال‌ ربيعى‌ يا بهارى‌، که‌ بحثش‌ بسيار مفصل‌ است‌ و از صحبت‌ امشب‌ ما خارج‌، اما مى‌توانم‌ خيلى‌ فشرده‌ و کلى‌ عرض‌ کنم‌ که‌ همين‌ نکته‌ى‌ ظاهراً به‌ اين‌ کوچکى‌ درشمار اسناد معتبرى‌ است‌ که‌ ثابت‌ مى‌کند اقوام‌ آريايى‌ از شمالى‌ترين‌ نقاط‌ کره‌ى‌ زمين‌ به‌ سرزمين‌هاى‌ مختلف‌ و از آن‌ جمله‌ ايران‌ کوچيده‌اند زيرا ابتدا سال‌شان‌ به‌ دو قسمت‌، يکى‌ تابستانى‌ دو ماهه‌ و ديگر زمستانى‌ ده‌ ماهه‌، تقسيم‌مى‌شده‌ که‌ اين‌، چنان‌که‌ مى‌دانيم‌ موضوعى‌ است‌ مربوط‌ به‌ نواحى‌ نزديک‌ به‌ قطب‌. بعدها هرچه‌ اين‌ اقوام‌ ازلحاظ‌ جغرافيايى‌ پائين‌تر آمده‌اند طول‌ دوره‌ى‌ تابستان‌شان‌ بيش‌تر و طول‌ دوره‌ى‌ زمستان‌شان‌ کم‌تر شده‌ و اصلاحاتى‌ در تقويم‌ خود به‌ عمل‌ آورده‌اند که‌ دست‌ آخر به‌ تقسيم‌ سال‌ به‌ دوره‌ى‌ تقريباً شش‌ ماهه‌ انجاميده‌ که‌ بخش‌ بهاريش‌ با نوروز آغازمى‌شده‌ و بخش‌ پاييزيش‌ با مهرگان‌، و اين‌ هردو روز را جشن‌ مى‌گرفته‌اند.
روز جشن‌ مهرگان‌ مصادف‌ مى‌شده‌ است‌ با ماه‌ بغياديش‌، يعنى‌ ماه‌ بغ ‌ يا ميثره‌.
خود اين‌ کلمه‌ى‌ بغ‌ به‌ فارسى‌ به‌ معنى‌ مطلق‌ خدايان‌ بوده‌ و بعدها فقط‌ به‌ ميترا يا مهر اطلاق‌ کرده‌اند. بُخ‌ هم‌ که‌ تصحيفى‌ از بغ‌ است‌ در زبان‌ روسى‌ به‌ معنى‌ خداست‌.
ضمناً براى‌ آگاهى‌تان‌ عرض‌ کرده‌ باشم‌ که‌ ماه‌ بغياديش‌ معادل‌ ماه‌ بابلى‌ شَمَش‌ بوده‌ که‌ همان‌ شمس‌ يا آفتاب‌ است‌.
معادل‌ ارمنى‌ کهن‌ آن‌ هم‌ مِهگان‌ است‌ که‌ باز تصحيفى‌ است‌ از مهرگان‌ يا ميثرگانه‌، ماه‌ سُغدى‌ آن‌ هم‌ فغکا‌ن‌ بوده‌ که‌ باز فغ‌ همان‌ بغ‌ به‌ معنى‌ خدا يا مهر باشد و سلاطين‌ چين‌ را هم‌ از همين‌ ريشه‌ فغفور يا بغپور مى‌خوانده‌اند که‌ معنيش‌ مى‌شود پسر خدا يا پسر آفتاب‌. و بالاخره‌ زردشتيان‌ هم‌ اين‌ ماه‌ را مهر مى‌نامند که‌ ما نيز امروز به‌کار مى‌بريم‌.
اين‌ها البته‌ نکاتى‌ است‌ مربوط‌ به‌ گاه‌شمارى‌ که‌ با علوم‌ ديگر از قبيل‌ زبان‌شناسى‌ و نژادشناسى‌ و غيره‌ ظاهراً ريشه‌هاى‌ مشترک‌ پيدا مى‌کند و به‌ وسيله‌ى‌ يکديگر تأييدمى‌شوند.(اين‌که‌ گفتم‌ ظاهراً، به‌ دليل‌ آن‌ است‌ که‌ من‌ در اين‌ رشته‌ها بى‌سواد صرفم‌.)
درهرحال‌، چنان‌که‌ مى‌بينيم‌، مهرگان‌ از اين‌ نظر هيچ‌ ربطى‌ با اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ و فريدون ‌ و قيام‌ کاوه ‌ و اين‌ مسائل‌ پيدا نمى‌کند. جشنى‌ بوده‌ است‌ مربوط‌ به‌ نيم‌سال‌ دوم‌ که‌ با همان‌ اهميت‌ نوروز بر پا مى‌داشته‌اند و از ۱۶ ماه‌ مهر(يا مهرگان‌ روز) تا ۲۱ مهر(يا رام‌روز) به‌ مدت‌ شش‌روز ادامه‌ مى‌يافته‌. البته‌ ممکن‌است‌ سرنگون‌ شدن‌ ضحاک ‌ با چنين‌ روزى‌ تصادف‌ کرده‌ باشد ولى‌ چنين‌؛ تصادفى‌ نمى‌تواند باعث‌ شود که‌ علت‌ وجودى‌ جشنى‌ تغيير کند. مثلا اگر ناصرالدين‌ شاه ‌ را در روز جمعه‌اى‌ کشته‌ باشند، مدعى‌شويم‌ که‌ جمعه‌ها را بدين‌ مناسبت‌ تعطيل‌ مى‌کنيم‌ که‌ روز کشته‌شدن‌ اوست‌.
پيش‌تر به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌ کردم‌ که‌ مسيحيت‌ تمامى‌ آداب‌ و آيين‌هاى‌ مهرپرستى‌ را عيناً تقليد کرده‌ که‌ از آن‌ جمله‌ است‌ آيين‌ غسل‌ تعميد و تقديس‌ نان‌ و شراب‌. اين‌ را هم‌ اضافه‌ کنم‌ که‌ به‌ اعتقاد کسانى‌، جشن‌هاى‌ ۲۵ دسامبر که‌ بعدها به‌عنوان‌ سالگرد مسيح ‌ جشن‌ گرفته‌ شده‌ ريشه‌هايش‌ به‌ همين‌ جشن‌ مهرگان‌ مى‌رسد. و حالا که‌ صحبت‌ ميلاد مسيح‌ به‌ ميان‌ آمد، اين‌ نکته‌ را هم‌ به‌طور اخترگذرى‌ بگويم‌ که‌ خود ايرانيان‌ ميترايى‌ اين‌ روز مهرگان‌ را درعين‌حال‌ روز تولد مشيا و مشيانه‌ هم‌ مى‌دانسته‌اند که‌ همان‌ آدم ‌ و حوا ى‌ اسطوره‌هاى‌ سامى‌ است‌ ، و اين‌ نکته‌ در بُندهشن ‌ (از کتب‌ مهمى‌ که‌ از اعصار دور براى‌ ما باقى‌ مانده‌) آمده‌ است‌. البته‌ اين‌جا مطالب‌ بسيار ديگرى‌ هم‌ هست‌ که‌ من‌ ناگزيرم‌ بگذارم‌ و بگذرم‌، مثلا اين‌ نکته‌ که‌ آيا اصولا مسيا يا مسايا(مسيح‌ و مسيحا) همان‌ مشيا هست‌ يا نيست‌. و نکات‌ ديگرى‌ از اين‌ ‌قبيل‌.
و اما برويم‌ بر سر موضوع‌ دوم‌، يعنى‌ قضيه‌ى‌ حضرت‌ ضحاک ‌ :
دوستان‌ خوب‌ من‌! کشور ما به‌راستى‌ کشور عجيبى‌ است‌.
در اين‌ کشور سرداران‌ فکورى‌ پديدآمده‌اند که‌ حيرت‌انگيزترين‌ جنبش‌هاى‌ فکرى‌ و اجتماعى‌ را برانگيخته‌، به‌ثمرنشانده‌ و گاه‌ تا پيروزى‌ کامل‌ به‌پيش‌ برده‌اند. روشنفکران‌ انقلابى‌ بسيارى‌ در مقاطع‌ عجيبى‌ از تاريخ‌ مملکت‌ ما ظهورکرده‌اند که‌ مطالعه‌ى‌ دستاوردهاى‌ تاريخى‌شان‌ بس‌ که‌ عظيم‌ است‌، باورنکردنى‌ مى‌نمايد.
البته‌ يکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحريف‌ تاريخ‌ است‌؛ و درنتيجه‌، متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ چاپلوسان‌ و متملقان‌ دربارى‌ دورههاى‌ مختلف‌ به‌هم‌ بسته‌اند؛ و اين‌ تحريف‌ حقايق‌ و سفيد را سياه‌ و سياه‌ را سفيد جلوه‌دادن‌، به‌حدى‌ است‌ که‌ مى‌تواند با حسن‌ نيت‌ترين‌ اشخاص‌ را هم‌ به‌اشتباه‌ اندازد.
نمونه‌ى‌ بسيار جالبى‌ از اين‌ تحريفات‌ تاريخى‌، همين‌ ماجراى‌ فريدون ‌ و کاوه ‌ و ضحاک ‌ است‌.
پيش‌از آن‌که‌ به‌ اين‌ مسأله‌ بپردازم‌، بايد يک‌ نکته‌ را تذکاراً بگويم‌ درباب‌ اسطوره‌ و تاريخ‌: نکته‌ى‌ قابل‌ مطالعه‌اى‌ است‌ اين‌، سرشار از شواهد و امثله‌ى‌ بسيار، اما من‌ ناگزير به‌ سرعت‌ از آن‌ مى‌گذرم‌ و همين‌قدر اشاره‌مى‌کنم‌ که‌ اسطوره‌ يا ميت‌ يک‌جور افسانه‌ است‌ که‌ مى‌تواند صرفاً زاده‌ى‌ تخيلات‌ انسان‌هاى‌ گذشته‌ باشد بر بستر آرزوها و خواست‌هاشان‌، و مى‌تواند در عالم‌ واقعيت‌؛ پشتوانه‌اى‌ از حقايق‌ تاريخى‌ داشته‌باشد، يعنى‌ افسانه‌اى‌ باشد بى‌منطق‌ و کودکانه‌ که‌ تاروپودش‌ از حادثه‌اى‌ تاريخى‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و آن‌گاه‌ در فضاى‌ ذهنى‌ ملتى‌ شاخ‌ و برگ‌ گسترده‌، صورتى‌ ديگر يافته‌، مثل‌ تاريخچه‌ى‌ زندگى‌ ابراهيم‌ بن‌ احمد سامانى ‌ که‌ با شرح‌ حال‌ افسانه‌اى‌ بودا سيدهارتا به‌هم‌ آميخته‌ به‌ اسطوره‌ى‌ ابراهيم‌ بن‌ ادهم ‌ تبديل‌ شده‌. در اين‌ صورت‌ مى‌توان‌ با جست‌وجوى‌ در منابع‌ مختلف‌، آن‌ حقايق‌ تاريخى‌ را يافت‌ و نور معرفت‌ بر آن‌ پاشيد و غَث‌ّ و سَمينش‌ را تفکيک‌ کرد و به‌ کُنه‌ آن‌ پى‌برد؛ که‌ باز يکى‌ از نمونه‌هاى‌ بارز آن‌ همين‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ است‌.
در تاريخ‌ ايران‌ باستان‌ از مردى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ به‌ اسم‌ گئومات ‌ و مشهور به‌ غاصب‌. مى‌دانيم‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ کوروش ‌ ، پسرش‌ کمبوجيه ‌ با توافق‌ سرداران‌ و درباريان‌ و روحانيان‌ و اشراف‌ به‌ سلطنت‌ رسيد و براى‌ چپاول‌ مصريان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشيد، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشايى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دريافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ايشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار توليدى‌ بسيار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.(البته‌ اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار توليدى‌ گفت‌!)
بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌ حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ؛ آن‌يکى‌ ناگهان‌ به‌ سرش‌ زده‌ که‌ من‌ پسر آفتابم‌، آن‌ يکى‌ ديگر مدعى‌شده‌ که‌ من‌ بنده‌ پسر شخص‌ خدا هستم‌، اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى‌ مارى‌ است‌ که‌ شب‌ها به‌ بستر مامانش‌ مى‌خزيده‌ و نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌ بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌.
فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد. به‌ روزى‌ افتاد که‌ مصريان‌ قلباً معتقد شدند که‌ اين‌ بيمارى‌ کيفرى‌ است‌ که‌ خدايان‌ مصر به‌ مکافات‌ اعمال‌ جنايتکارانه‌اش‌ بر او نازل‌ کرده‌اند.
کمبوجيه ‌ برادرى‌ داشت‌ به‌نام‌ بَرديا . برديا طبعاً از حالات‌ جنون‌آميز اخوى‌ خبر داشت‌ و مى‌دانست‌ که‌ لابد امروز و فرداست‌ که‌ کار جنون‌ حضرتش‌ به‌تماشا بکشد و تاج‌ و تخت‌ از دستش‌ برود. از طرفى‌ هم‌ چون‌ افکارى‌ در سرداشت‌ و چند بار نهضت‌هايى‌ به‌راه‌ انداخته‌ بود اشراف‌ به‌خونش‌ تشنه‌ بودند و مى‌دانست‌ که‌ به‌ فرض‌ کنار گذاشته‌ شدن‌ کمبوجيه ‌ ، به‌هيچ‌ بهايى‌ نخواهند گذاشت‌ او به‌جايش‌ بنشيند. اين‌بود که‌ پيش‌دستى‌ کرد و درغياب‌ کمبوجيه‌ و ارتش‌ به‌ تخت‌ نشست‌. وقتى‌ خبر قيام‌ برديا به‌ مصر رسيد، داريوش‌ و ديگر سران‌ ارتش‌ سر کمبوجيه‌ را زير آب‌ کردند و به‌ ايران‌ تاختند تا به‌ قوه‌ى‌ قهريه‌ دست‌ برديا را کوتاه‌ کنند.
تاريخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده‌يى‌ که‌ امروز دراختيار ماست‌ ماجرا را به‌ اين‌ صورت نقل‌ مى‌کند که‌ : «کمبوجيه ‌ پيش‌ از عزيمت‌ به‌سوى‌ مصر، يکى‌ از محارمش‌ راکه‌ پِرک‌ ساس‌ پِس ‌ نام‌ داشت‌ مأموريت‌ داد که‌ پنهانى‌ و به‌طورى‌که‌ هيچ‌کس‌ نفهمد برديارا سر به‌ نيست‌ کند تا مبادا درغياب‌ او هواى‌ سلطنت‌ به‌سرش‌ بزند. اين‌ مأموريت‌انجام‌ گرفت‌ اما دست‌ بر قضا، مُغى‌ به‌ نام‌ گئومات ‌ که‌ شباهت‌ عجيبى‌ هم‌ به‌ بردياى‌مقتول‌ داشت‌ از اين‌ راز آگاه‌ شد و چون‌ مى‌دانست‌ جز خود او کسى‌ از قتل‌ برديا خبر ندارد، گفت‌ من‌ برديا هستم‌ و بر تخت‌ نشست‌» تاريخ‌ ساختگى‌ موجود دنباله‌ى‌ ماجرا را بدين‌ شکل‌ تحريف‌ مى‌کند: «هنگامى‌که‌ در مصر خبر به‌ گوش‌کمبوجيه ‌ رسيد، خواه‌ بدين‌سبب‌ که‌ فردى‌ به‌ دروغ‌ خود را برديا خوانده‌ و خواه‌ به‌تصور اين‌که‌ فريبش‌ داده‌، برديا را نکشته‌اند سخت‌ به‌خشم‌ آمد(و اين‌جا دو روايت‌هست‌:) يکى‌ آن‌که‌ از فرط‌ خشم‌ جنون‌آميز دست‌ به‌ خودکشى‌ زد، يکى‌ اين‌که‌ بى‌درنگ‌به‌ پشت‌ اسب‌ جست‌ تا به‌ ايران‌ بتازد. و براثر اين‌ حرکت‌ ناگهانى‌ خنجرى‌ که‌ بر کمرداشت‌ به‌ شکمش‌ فرو رفت‌ و از زخم‌ آن‌ بمرد.»
که‌ اين‌ روايت‌ اخير يکسره‌ مجعول‌است‌. حجارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد نشان‌مى‌دهد که‌ حتا سربازان‌ عادى‌ هم‌ خنجر بدون‌ نيام‌ بر کمر نمى‌زده‌اند چه‌ رسد به‌ پادشاه‌. در هر حال‌، بنا بر قول‌ تاريخ‌ مجعول‌: «پرک‌ ساس‌ پس ‌ راز به‌ قتل‌رسيده‌ بودن‌ برديا را با سران‌ ارتش‌ در ميان‌ نهاد. آنان‌ شتابان‌ خود را به‌ اي‌ران‌ رساندند ودريافتند کسى‌ که‌ خود را برديا ناميده‌ مغى‌ است‌ به‌ نام‌ گئوماته ‌ که‌ برادرش‌ رئيس‌ کاخ‌هاى‌؛سلطنتى‌ است‌. پس‌ با قرار قبلى‌ در ساعت‌ معينى‌ به‌ قصر حمله‌ بردند و او را کشتند و با هم‌قرار گذاشتند صبح‌ روز ديگر جايى‌ جمع‌شوند و هرکه‌ اسبش‌ زودتر از اسب‌ ديگران‌ شيهه‌کشيد پادشاه‌ شود. مهتر داريوش ‌ زرنگى‌ کرد و شب‌ قبل‌ در محل‌ موعود وسائل‌ معارفه‌ى‌اسب‌ داريوش‌ و ماديانى‌ را فراهم‌آورد، و روز بعد، اسب‌ داريوش ‌ به‌مجرد رسيدن‌ بدان‌محل‌ به‌ ياد کامکارى‌ شب‌ پيش‌ شيهه‌کشيد و به‌ همت‌ آن‌ چارپاى‌ حَشَرى‌، سلطنت‌ (که‌ صدالبته‌ وديعه‌اى‌ الهى‌ است‌) به‌ داريوش ‌ تعلق‌گرفت‌.»
خوب‌، تاريخ‌ اين‌جور مى‌گويد. اما اين‌ تاريخ‌ ساخت‌گى‌ است‌، فريب‌ و دروغ‌ شاخ‌دار است‌، تحريف‌ ريشخندآميز حقيقت‌ است‌. پس‌ ببينيم‌ حقيقت‌ واقع‌ چه‌ بوده‌. نخست‌ بگويم‌ که‌: چه‌ لازم‌ بود که‌ داريوش ‌ و هم‌دستانش‌ کمبوجيه ‌ را بکشند؟
۱. جنون‌ کمبوجيه ‌ به‌حدى‌ رسيده‌ بود که‌ ديگر مى‌بايست‌ درباره‌اش‌ فکرى‌ اساسى‌ کنند.
۲.تنها با سر به‌ نيست‌ کردن‌ کمبوجيه‌ بود که‌ مى‌توانستند قتل‌ برديا را به‌ گردن‌ او بيندازند و خود از قرارگرفتن‌ درمعرض‌ اين‌ اتهام‌ بگريزند.
۳. چنان‌که‌ خواهيم‌ ديد با کشتن‌ کمبوجيه ‌ قتل‌ برديا بى‌دردسرتر مى‌شد.
ديگر بگويم‌ که‌: چرا پس‌ از کشتن‌ برديا پاى‌ گئومات ‌ دروغين‌ را به‌ميان‌ کشيدند؟
۱. چون پس‌ از کمبوجيه ‌ سلطنت‌ حقاً به‌ برديا مى‌رسيد، و آنان‌ اولا مخالف‌ سرسخت‌ اعمال‌ و اقدامات‌ او بودند و درثانى‌ با قتل‌ برديا متهم‌ به‌ شاه‌کشى‌ مى‌شدند که‌ عواقبش‌ روشن‌بود. اين‌ بود که‌ برديا را به‌نام‌ گئومات ‌ کشتند.
۲. نفوذ اجتماعى‌ برديا بيش‌ از آن‌ بوده‌ که‌ توده‌هاى‌ مردم‌ قتلش‌ را برتابند. بررسى‌ واقعيت‌ ماجرا بهتر مى‌تواند اين‌ نکات‌ را روشن‌کند:
ما براى‌ پى‌ بردن‌ به‌ واقعيت‌ امر يک‌ سند معتبر تاريخى‌ دردست‌ داريم‌. اين‌ سند عبارت‌است‌ از کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ بعدها به‌ فرمان‌ همين‌ داريوش‌ بر سنگ‌ کنده‌ شده‌، گيرم‌ از آن‌جا که‌ معمولا دروغ‌گو کم‌ حافظه‌ مى‌شود همان‌ چيزهايى‌ که‌ براى‌ تحريف‌ تاريخ‌ بر اين‌ کتيبه‌ نقرشده‌ است‌ مشت‌ اين‌ شيادى‌ تاريخى‌ را بازمى‌کند. من‌ عجالتاً يکى‌ از جمله‌هاى‌ اين‌ کتيبه‌ را براى‌ شما مى‌خوانم‌:
«من‌، داريوش ‌، مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ را به‌ مردم‌ سلحشوربازگرداندم‌... من‌ در پارس‌ و ماد و ديگر سرزمين‌ها آن‌چه‌ را که‌ گرفته‌ شده‌ بود،باز پس‌ گرفتم‌.»
عجبا، آقاى‌ داريوش ‌ ، اين‌ مردم‌ سلحشور که‌ در کتيبه‌اى‌ به‌شان‌ اشاره‌ کرده‌اى‌ غير از همان‌ سران‌ و سرداران‌ ارتشند که‌ از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند؟ ـ کسى‌ مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ آن‌ها را از دست‌شان‌ گرفته‌بود که‌ تو دوباره‌ به‌ آن‌ها بازگرداندى‌؟
کليد مسأله‌ در همين‌جا است‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ که‌ اصلا گئوماته ‌ نامى‌ در ميان‌ نبود و آن‌که‌ به‌ دست‌ داريوش ‌ و هم‌پالکى‌هايش‌ به‌ قتل‌ رسيده‌، خود برديا بوده‌ است‌. ــ برديا از غيبت‌ کمبوجيه ‌ و اشراف‌ توطئه‌چى‌ دربارى‌ استفاده‌ مى‌کند و قدرت‌ را به‌ دست‌ مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ دست‌ به‌ دگرگون‌ کردن‌ ساختار جامعه‌ مى‌زند ــ دگرگونى‌هايى‌ تا حد انقلاب‌. آن‌چنان‌ که‌ از نوشته‌ى‌ هرودوت ‌ برمى‌آيد، درمدت‌ هفت‌ تا هشت‌ ماه‌ سلطنت‌ خود، کارهاى‌ نيک‌ فراوان‌ انجام‌ مى‌دهد به‌طورى‌که‌ در سراسر آسياى‌ صغير مرگش‌ فاجعه‌ى‌ ملى‌ شمرده‌مى‌شود و برايش‌ عزاى‌ عمومى‌ اعلام‌ مى‌کنند. هرودوت ‌ در فهرست‌ اقدامات‌ او معافيت‌ مردم‌ از خدمت‌ اجبارى‌ نظامى‌ و بخشش‌ سه‌ سال‌ ماليات‌ را نام‌ برده‌ است‌ اما کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ به‌فرمان‌ داريوش ‌ نقر شده‌ نشان‌ مى‌دهد که‌ موضوع‌ بسيار عميق‌تر از اين‌ حرف‌ها بوده‌:
سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌ از مرتع‌ها و زمين‌هاى‌ کشاورزى‌ و اموال‌ منقول‌ نام‌ مى‌برد که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ اشراف‌ و مردم‌ سلحشور(يعنى‌ سران‌ ارتش‌) بازگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود برديا اموال‌ منقول‌ و غيرمنقول‌ خانواده‌هاى‌ اشرافى‌ را مصادره‌ کرده‌ به‌ دهقانان‌ و کشاورزان‌ بخشيده‌ بوده‌.
سنگ‌نبشته‌ سخن‌ از بردگانى‌ به‌ميان‌آورده‌ که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ مردم‌ سلحشور برگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود که‌ برديا برده‌دارى‌ يا حداقل‌ کار برده‌وار را يکسره‌ ملغى‌ کرده‌ بوده‌.
يک‌ مورخ‌ روشن‌بين‌ در رساله‌ى‌ خود نوشته‌ است‌: «در اين‌ جريان‌ کار به‌مصادره‌ى‌ اموال‌ و مراتع‌ و سوزاندن‌ معابد و بخشودن‌ ماليات‌ها و الغاى‌ بيگارى‌(کاربرده‌وار) کشيد (و همه‌ى‌ اين‌ها، دست‌کم‌) نشانه‌ى‌ وجود بحران‌ در روابط‌ اجتماعى‌اقتصادى‌ جامعه‌ى‌ هخامنشى‌ است‌. »
دياکونف ‌ نيز مى‌نويسد: «پس‌ از پايان‌ کار گئوماتا (و به‌ عقيده‌ى‌ من‌ شخص‌ برديا )داريوش ‌ با قيام‌ها و مخالفت‌هاى‌ زيادى‌ روبه‌رو شد. هدف‌ اين‌ قيام‌ها، احياى‌ نظامات‌ زمان‌برديا بود که‌ داريوش‌ همه‌ را ملغى‌کرده‌بود. و دست‌کم‌ سه‌ تا از اين‌ قيام‌ها به‌صورت‌ يک‌نهضت‌ خلق‌ به‌ تمام‌ معنى‌ درآمد. اين‌ سه‌ عبارت‌ بودند از قيام‌ فرادا، قيام‌ فَرَوَرتيش‌فرائورت ‌، و قيام‌ وَهيزداتَه‌ى‌ پارسى ‌. داريوش ‌ در برابر اين‌ قيام‌ها روشى‌ سخت‌ و خونين‌پيش‌ گرفت‌، چنان‌که‌ در بابل‌ مثلا به‌ يک‌ آن‌، سه‌ هزار تن‌ از رهبران‌ و سرکردگان‌ جنبش‌ رابه‌دارآويخت‌.»
ببينيد خود داريوش ‌ در سنگ‌نبشته‌ى‌ کذايى‌ درباره‌ى‌ پايان‌ کار فرورتيش ‌ چه‌ مى‌گويد:
«او را زنجيرکرده‌ پيش‌ من‌ آوردند. من‌ به‌ دست‌ خويش‌ گوش‌ها و بينى‌ او را بريدم‌ وچشمانش‌ را از کاسه‌ برآوردم‌. او را همچنان‌ در غل‌ و زنجير در دربار من‌ برپا نگهداشتند و؛مردم‌ سلحشور همگى‌ او را ديدند. پس‌ از آن‌ فرمان‌ دادم‌ تا او را در اکباتانه‌ بر نيزه‌ نشاندند.نيز مردانى‌ را که‌ هواخواه‌ او بودند در اکباتانه‌ در درون‌ دژ بر دار آويختم‌.»
اصولا خود اين‌ انتقام‌جويى‌ ديوانه‌وار و درنده‌خويى‌ باورنکردنى‌ به‌ قدر کافى‌ لو دهنده‌ هس‌ت‌. به‌خوبى‌ مى‌تواند از عمق‌ و گسترش‌ نهضت‌ فرورتيش‌ خبر دهد. واژگونه‌ نشان‌ دادن‌ تاريخ‌ سابقه‌ى‌ بسيار دارد. ماجراى‌ انوشيروان ‌ را همه‌ مى‌دانند و مکررنمى‌کنم‌. اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد. نوشته‌اند که‌ تنها در يک‌ روز به‌ قولى‌ يک‌صد و سى‌هزار مزدکى‌ را در سراسر کشور به‌ تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه‌ در چاله‌هاى‌ آهک‌ کاشتند. اين‌ عمل‌ چنان‌ نفرتى‌ به‌وجود آورد که‌ دستگاه‌ تبليغاتى‌ رژيم‌ براى‌ زدودن‌ آثار آن‌ به‌ کار افتاد تا با نمايشات‌ خر رنگ‌ کنى‌ از قبيل‌ زنجير عدل‌ و غيره‌ و غيره‌ از آن‌ ديو خون‌خوار فرشته‌اى‌ بسازند. و ساختند هم‌. و چنان‌ ساختند که‌ توانستند شايد براى‌ هميشه‌ تاريخ‌ را فريب‌ بدهند، چنان‌ که‌ امروز هم‌ وقتى‌ نام‌ انوشيروان ‌ را مى‌شنويم‌ خواه‌ و ناخواه‌ کلمه‌ى‌ عادل‌ به‌ ذهن‌ ما متبادرمى‌شود.

زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشيروان ‌ به‌ عدل
‌گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشيروان ‌ نماند.


بيچاره‌ سعدى ‌ !
بارى‌، اين‌ ماجراى‌ داريوش ‌ و برديا را داشته‌ باشيد تا به‌اش‌ برگرديم‌.
حالا ببينيم‌ قضيه‌ى‌ ضحاک‌ چيست‌:
آقاى‌ حصورى‌، يکى‌ از دوستان‌ من‌ که‌ محققى‌ گران‌مايه‌ است‌ در مقاله‌اى‌ راجع‌ به‌ اسطوره‌ى ‌ ضحاک‌ مى‌نويسد: جمشيد جامعه‌ را به‌ طبقات‌ تقسيم‌ کرد: طبقه‌ى‌ روحانى‌، طبقه‌ى‌ نجبا، طبقه‌ى‌ سپاهى‌، طبقه‌ى‌ پيشه‌ور و کشاورز و غيره‌... بعد ضحاک ‌ مى‌آيد روى‌ کار. بعد از ضحاک‌، فريدون ‌ که‌ با قيام‌ کاوه ‌ ى‌ آهنگر به‌ سلطنت‌ دست‌ پيدا مى‌کند، مى‌بينيم‌ اولين‌ کارى‌ که‌ انجام‌ مى‌دهد بازگرداندن‌ جامعه‌ است‌ به‌ همان‌ طبقات‌ دوره‌ى‌ جمشيد . به‌قول‌ فردوسى ‌ ، فريدون ‌ به‌مجرد رسيدن‌ به‌ سلطنت‌ جارچى‌ در شهرها مى‌اندازد که‌:
سپاهى‌ نبايد که‌ با پيشه‌ور به‌ يک‌ روى‌ جويند هر دو هنر
يکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است‌ کار
چو اين‌ کار آن‌ جويد آن‌کار اين ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمين‌!

اين‌ به‌ ما نشان‌مى‌دهد که‌ ضحاک ‌ در دوره‌ى‌ سلطنت‌ خودش‌ که‌ درست‌ وسط‌ دوره‌هاى‌ سلطنت‌ جمشيد و فريدون ‌ قرار داشته‌، طبقات‌ را در جامعه‌ به‌ هم‌ ريخته‌؛ بوده‌. البته‌ ما از تقسيم‌بندى‌ طبقاتى‌ جامعه‌ در دو و سه‌ هزار سال‌ پيش‌ چيزهايى‌ مى‌دانيم‌. اين‌ طبقه‌بندى‌ نه‌ فقط‌ از مختصات‌ جامعه‌ى‌ ايرانى‌ کهن‌ بوده‌$ اوستاى‌ جديد هم‌ که‌ متنش‌ در دست‌ است‌ وجود اين‌ طبقات‌ را تأييد مى‌کند.
پيداست‌ که‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک‌، بدين‌ صورتى‌ که‌ به‌ ما رسيده‌، پرداخته‌ى‌ ذهن‌ مردمى‌ است‌ که‌ تشکيل‌ مى‌دهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى‌ بيايد و بار ديگر آن‌ها را به‌ اعماق‌ براند، يا چرا بايد از بازگشت‌ نظام‌ طبقاتى‌ قند تو دل‌شان‌ آب‌ بشود؟
پس‌ از دو حال‌ خارج‌ نيست‌: يا پردازندگان‌ اسطوره‌ کسانى‌ از طبقه‌ى‌ مرفه‌ بوده‌اند (که‌ اين‌ بسيار بعيد به‌نظرمى‌رسد)، يا ضبط‌ کننده‌ى‌ اسطوره‌(خواه‌ فردوسى ‌ ، خواه‌ مصنف‌ خداينامک ‌ که‌ مأخذ شاهنامه ‌ بوده‌) کلک‌زده‌ اسطوره‌يى‌ را که‌ بازگو کننده‌ى‌ آرزوهاى‌ طبقات‌ محروم‌بوده‌ به‌صورتى‌که‌ در شاهنامه ‌ مى‌بينيم‌ درآورده‌ و ازاين‌طريق‌، صادقانه‌ از منافع‌ خود و طبقه‌اش‌ طرفدارى‌کرده‌. طبيعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌ برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک ‌ بايد محکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پيشه‌ورِ بدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ بايد در آستانه‌ى‌ پيروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ براى‌ تحميق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پيوستگى‌ خلل‌ناپذير شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌ درآيد و فريدون ‌ که‌ بازگرداننده‌ى‌ جامعه‌ به‌ نظام‌ پيشين است‌ و طبقات‌ را از آميختگى‌ با يکديگر بازمى‌دارد بايد مورد احترام‌ و تکريم‌ قراربگيرد.
حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌ بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌. دو تا مار روى‌ شانه‌هايش‌ رويانده‌ که‌ ناچار است‌ براى‌ آرام‌ کردن‌شان‌ مغز سر انسان‌ بر آن‌ها ضماد کند. حالا شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ بايد او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر. شما اگر فقط‌ به‌ خواندن‌ بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ شاهنامه ‌ اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى‌ از اصل‌ قضيه‌ دستگيرتان‌ نمى‌شود، همين‌قدر مى‌بينيد بابايى‌ آمده‌ به‌ تخت‌ نشسته‌ که‌ مارهايى‌ روى‌ شانه‌هايش‌ است‌ و چون‌ ناچار است‌ از مغز سر جوانان‌ به‌ آن‌ها خوراک‌ بدهد تا راحتش‌ بگذارند مردم‌ به‌ ستوه‌ مى‌آيند و انقلاب‌ مى‌کنند و دمار از روزگارش‌ برمى‌آورند و فريدون ‌ را به‌ تخت ‌ مى‌نشانند، و قهرمان‌ اصلى‌ انقلاب‌ هم‌ آهنگرى‌ است‌ که‌ چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ را توک‌ چوب‌ مى‌کند. البته‌ فکر نکنيد فردوسى ‌ عليه‌الرحمه‌ نمى‌دانسته‌ براى‌ انقلاب‌ کردن‌ لازم‌ نيست‌ حتماً يکى‌ چيزى‌ را توک‌ِ چوب‌ کند؛ منتها اين‌ چرم‌پاره‌؛ را براى‌ بعد که‌ بايد به‌ نشانه‌ى‌ همبستگى‌ِ طبقاتى‌ِ غارت‌کنندگان‌ و غارت‌شوندگان‌ درفش‌ کاويانى‌ علم‌ بشود لازم‌دارد!
اما وقتى‌ به‌ بخش‌ پادشاهى‌ فريدون ‌ رسيديد، آن‌هم‌ به‌ شرطى‌ که‌ سرسرى‌ از روى‌ مطلب‌ نگذريد، تازه‌ شست‌تان‌ خبردارمى‌شود که‌ اول‌ مارهاى‌ روى‌ شانه‌ى‌ ضحاک ‌ بيچاره‌ بهانه‌ بوده‌ و چيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!
اين‌ نکته‌ را کنارمى‌گذاريم‌ که‌ قيام‌ مردم‌ بر عليه‌ ضحاک ‌ عملا قيام‌ توده‌هاى‌ آزاد شده‌ از قيد و بندهاى‌ جامعه‌ى‌ اشرافى‌ است‌ برضد منافع‌ خويش‌ و درحقيقت‌ کودتايى‌ است‌ که‌ اشراف‌ خلع‌ يد شده‌ به‌ راه‌ انداخته‌اند ازطريق‌ تحريک‌ اجامر و اوباش‌ برعليه‌ ضحاک ‌ که‌ آن‌ها را خاکسترنشين‌ کرده‌. سؤال‌ اين‌ است‌ که‌ خوب‌، پس‌ از پيروزى‌ قيام‌، چرا سلطنت‌ به‌ فريدون ‌ تفويض‌ مى‌شود؟ـ فقط‌ به‌ يک‌ دليل‌:
فريدون ‌ از خانواده‌ى‌ سلطنتى‌ است‌ و به‌قول‌ فردوسى‌ فَرّ شاهنشهى‌ دارد، يعنى‌ خون‌ سلطنتى‌ (که‌ اين‌ بنده‌ مطلقاً از فرمول‌ شيميايى‌ چنين‌ خونى‌ اطلاع‌ ندارد) تو رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌! اين‌ به‌ اصطلاح‌ فرّ شاهنشهى‌ موضوعى‌ است‌ که‌ فردوسى ‌ مدام‌ رويش‌ تکيه‌ مى‌کند. تعصب‌ او در اين‌ عقيده‌ که‌ مردم‌ عادى‌ شايسته‌ى‌ رسيدن‌ به‌ مقام‌ رهبرى‌ جامعه‌ نيستند شايد از داستان‌ انوشيروان ‌ بهتر آشکارباشد:
قباد هنگام‌ عبور از اصفهان‌ شبى‌ را با دختر دهقانى‌ به‌ سر مى‌برد و سال‌ها بعد خبر پيدا مى‌کند که‌ هم‌خوابه‌ى‌ يک‌شبه‌ى‌ شاهنشاه‌ برايش‌ يک‌ پسر کاکل‌ زرى‌ به‌ دنيا آورده‌ که‌ بعدها انوشيروان ‌ نام‌ مى‌گيرد و به‌ سلطنت‌ مى‌رسد. خوب‌، اين‌ که‌ نمى‌شود. مگر ممکن‌است‌ يک‌ چنان‌ پادشاه‌ جَمْجاهى‌ همين‌جورى‌ از يک‌ زن‌ هشت‌ من‌ نُه‌ شاهى‌ طبقه‌ى‌ بقال‌ چغال‌ به‌ دنيا آمده‌ باشد؟ اين‌ است‌ که‌ قبلا به‌ترتيبى‌ نژاد دختر مورد تحقيق‌ قرار مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ کاشف‌ به‌عمل‌ مى‌آيد که‌ نخير، هيچ‌ جاى‌ نگرانى‌ نيست‌، دختره‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد است‌ و خون‌ شاهان‌ در رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌!
درميان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگويد:
منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ايـزدى ‌ هَمَم‌ شهريارى‌، هَمَم‌ موبدى

و اين‌ خود ثابت‌ مى‌کند که‌ ضحاک ‌ از دودمان‌ شاهى‌ و حتا اشراف‌ دربارى‌ نيست‌ بلکه‌ فردى‌ است‌ عادى‌ که‌ از ميان‌ توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌.
آقاى‌ حصورى ‌ بسيار دقيق‌ به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌مى‌کند. مى‌گويد: «از آنجا که‌ اين‌دوره‌ به‌کلى‌ از جنبه‌هاى‌ الهى‌ که‌ به‌ دوره‌هاى‌ ديگر داده‌اند، جداست‌ بايد پذيرفت‌که‌ دوره‌اى‌ انسانى‌ است‌...اين‌ ضحاک‌ در نظر پردازنده‌ى‌ اسطوره‌ چنان‌ ناپاک‌ جلوه‌کرده‌ است‌ که‌ ديگر به‌ لقب‌ ايرانى‌ آژى‌دهاک ‌ (يا اژدها) و به‌ اسم‌ ايرانيش‌بيوَراَسپ ‌ توجهى‌ نکرده‌ او را يکباره‌ غيرايرانى‌ و به‌خصوص‌ تازى‌ خوانده‌ و به‌خيال‌خود اين‌ ننگ‌ را از دامن‌ ايرانيان‌ سترده‌است‌ که‌ خدا نخواسته‌ يکى‌ از آن‌ها بر عليه‌امر مقدسى‌ چون‌ نظام‌ طبقاتى‌ قد علم‌ کند!»
وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود. اگر شما به‌ آن‌چه‌ ابوريحان‌ بيرونى ‌ درباره‌ى‌ ضحاک‌ نوشته‌ نگاه‌ کنيد از شباهت‌ مطالب‌ او با مطالب‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون حيرت‌ مى‌کنيد. يک‌ نکته‌ى‌ بسيار بسيار مهم‌ متن‌ ابوريحان ‌ اصطلاح‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» است‌ در دوره‌ى‌ ضحاک ‌ ، و اين‌ دقيقاً همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ به‌ مزدک‌ بامدادان ‌ نيز وارد آورده‌اند. توجه‌ کنيد به‌ نزديک‌شدن‌ معتقدات‌ مزدکى‌ و ضحاکى‌! ـ مزدک ‌ هرگونه‌ مالکيت‌ خصوصى‌ بيش‌ از حد نياز را طرد و مالکيت‌ اشتراکى‌ را تبليغ‌ مى‌کرد. براى‌ اشراف‌، زنان‌ درشمار اموال‌ خصوصى‌ بودند نه‌ به‌ معنى‌ نيمى‌ از جامعه‌ى‌ انسانى‌. اين‌ بود که‌ درکمال‌ حرام‌زادگى‌ حکم‌ مزدک ‌ را تعميم‌ دادند و او را متهم‌ کردند که‌ زنان‌ را نيز در تعلق‌ تمامى‌ مردان‌ خواسته‌ است‌. آن‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيز بسته‌ شد، زيرا کدخدايى‌ به‌ معنى‌ دامادى‌ و شوهرى‌ است‌، مقابل‌ کدبانويى‌.
حالا ديگر بماند که‌ بيرونى ‌ راجع‌ به‌ دوره‌اى‌ اظهارات‌ تاريخى‌ مى‌کند که‌ اسطوره‌ است‌ و لزوماً صورت‌ تاريخ‌ ندارد! آقاى‌ حصورى ‌ مقاله‌اش‌ را با اين‌ جمله‌ ادامه‌ مى‌دهد:
«احقاق‌ حق‌ ضحاک ‌ که‌ به‌ گناه‌ حفظ‌ منافع‌ مردم‌ ماردوش‌ و جادو از آب‌ درآمده‌ نبايدما را از دنبال‌کردن‌ داستان‌ جمشيد باز دارد: مى‌بينيم‌ که‌ فريدون‌ دوباره‌ قالب‌ قديمى‌ شاهان‌کهن‌ ايرانى‌ را پيدا مى‌کند و به‌تلاطم‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ خاتمه‌ مى‌دهد و جامعه‌ را به‌ همان‌راهى‌ مى‌برد که‌ جمشيد مى‌برد.»

مى‌بينيد دوستان‌ که‌ حکومت‌ ضحاک ‌ ِ افسانه‌اى‌ يا بردياى‌ تاريخى‌ را ما به‌ غلط‌، به‌ اشتباه‌، مظهرى‌ از حاکميت‌ استبدادى‌ و خودکامگى‌ و ظلم‌ و جور و بى‌داد فردى‌ تلقى‌ کرده‌ايم‌. به‌عبارت‌ ديگر شايد تنها شخصيت‌ باستانى‌ خود را که‌ کارنامه‌اش‌ به‌ شهادت‌ کتيبه‌ى‌ بيستون‌ و حتا مدارکى‌ که‌ از خود شاهنامه ‌ استخراج‌ مى‌توان‌؛ کرد، سرشار از اقدامات‌ انقلابى‌ توده‌يى‌ است‌ بر اثر تبليغات‌ سويى‌ که‌ فردوسى‌ براساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌ و آن‌گاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوريم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحليل‌ نهايى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌.
به‌ اين‌ ترتيب‌ پذيرفت‌ن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گريزى‌ عنوان‌ کرده‌ به‌صورت‌ يک‌ آيه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ يا معتقدات‌ خودش‌ را در نظر داشته‌.
سياست‌ رژيم‌ها در جهان‌ سوم‌، ارتجاعى‌ و استثمارى‌ است‌. هر رژيم‌ با بلندگوهاى‌ تبليغاتيش‌ از يک‌سو فقط‌ آن‌چه‌ را که‌ خود مى‌خواهد يا به‌سود خود مى‌بيند، تبليغ‌ مى‌کند و از سوى‌ ديگر با سانسور و اختناق‌ از انتشار هر فکر و انديشه‌يى‌ که‌ با سياست‌ نفع‌پرستانه‌ى‌ خود درتضاد ببيند مانع‌ مى‌شود. مى‌بينيد که‌ تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ـ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ ـ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ى‌ خليفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌.
بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه ‌ به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى‌مى‌کند. خوب‌، اگر جز اين‌ بود که‌ از ابتداى‌ تأسيس‌ راديو در ايران‌ هرروز صبح‌ به‌ ضرب‌ دمبک‌ زورخانه‌ توى‌ اعصاب‌ مردم‌ فرويش‌ نمى‌کردند. آخر امروزه‌ روز فرّ شاهنشهى‌ چه‌ صيغه‌اى‌ است‌؟ و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟
در ايران‌ اگر شما برمى‌داشتيد کتاب‌ يا مقاله‌ يا رساله‌يى‌ تأليف‌ مى‌کرديد و در آن‌ مى‌نوشتيد که‌ در شاهنامه ‌ فقط‌ ضحاک ‌ است‌ که‌ فرّ شاهنشهى‌ ندارد پس‌ از توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌؛ و اين‌ آدم‌ به‌ فلان‌ و به‌ همان‌ دليل‌ محدوديت‌هاى‌ اجتماعى‌ را از ميان‌ برداشته‌ و دست‌ به‌ اصلاحات‌ عميق‌ اجتماعى‌ زده‌، پس‌ حکومتش‌ به‌خلاف‌ نظر فردوسى ‌ حکومت‌ انصاف‌ و خرد بوده‌؛ و کاوه ‌ نامى‌ بر او قيام‌ کرده‌ اما يکى‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد را به‌جاى‌ او نشانده‌ پس‌ درواقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قيام‌ کاوه ‌ تعبير مى‌شود، کودتايى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده‌، اگر چوب‌ به‌ آستين‌تان‌ نمى‌کردند، اين‌قدر هست‌ که‌ دست‌کم‌ به‌ ماحصل‌ تتبعات‌ شما دراين‌زمينه‌ اجازه‌ى‌ انتشار نمى‌دادند و اگر هم‌ به‌نحوى‌ از دست‌شان‌ در مى‌رفت‌، به‌هزار وسيله‌ مى‌کوبيدندتان‌. چنان‌که‌ بر سر برداشت‌هاى‌ من‌ از حافظ ‌ ، استادان‌ شاخ‌ پشمى‌ فرهنگستانى‌ رژيم‌ درکمال‌ وقاحت‌؛ رأى‌ صادرفرمودند که‌ مرا بايد به‌محاکمه‌ کشيد، و بعد هم‌ که‌ اوضاع‌ عوض‌ شد به‌کلى‌ جلو انتشارش‌ را گرفتند.
خوب‌. پس‌ حقايق‌ و واقعيات‌ وجود دارند و آن‌جا هستند:
توى‌ شاهنامه ‌ ، توى‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌، توى‌ ديوان‌ حافظ ‌ ، توى‌ کتاب‌هايى‌ که‌ خواندن‌شان‌ را کفر و الحاد به‌ قلم‌ داده‌اند، توى‌ فيلمى‌ که‌ سانسور اجازه‌ى‌ ديدنش‌ را نمى‌دهد و توى‌ هرچيزى‌ که‌ دولت‌ها و سانسورشان‌ به‌ نام‌ اخلاق‌، به‌ نام‌ بدآموزى‌، به‌ نام‌ پيش‌گيرى‌ از تخريب‌ انديشه و به‌ هزار نام‌ و هزار بهانه‌ى‌ ديگر سعى‌مى‌کنند توده‌ى‌ مردم‌ را از مواجهه‌ با آن‌ مانع‌ شوند. در هر گوشه‌ى‌ دنيا، هر رژيم‌ حاکمى‌ که‌ چيزى‌ را ممنوع‌الانتشار به‌ قلم‌ داد، من‌ به‌ خودم‌ حق‌ مى‌دهم‌ که‌ فکر کنم‌ در کار آن‌ رژيم‌ کلکى‌ هست‌ و چيزى‌ را مى‌خواهد از من‌ پنهان‌ کند.
پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌:«ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مردم‌ را مختل‌کند.» ـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود.
براى‌ سلامت‌ عقل‌ فقط‌ آزادى‌ انديشه‌ لازم‌ است‌. آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زيان‌ مى‌بينند جلو انديشه‌هاى‌ روشنگر ديوارمى‌کشند و مى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ احکام‌ فريب‌کارانه‌ى‌ بسته‌بندى‌ شده‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن‌ بحث‌انگيزى‌ بپذيرند و انديشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برايشان‌ مفيد تشخيص‌ داده‌ شده‌ زيرسازى‌ کنند.
توده‌يى‌ که‌ بدين‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقايق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خويش‌ و پيداکردن‌ شعور و حتا براى‌ توجه‌ يافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعاليت‌ فکرى‌ انديش‌مندان‌ جامعه‌ى‌ خويش‌ است‌. زيرا کشف‌ حقيقتى‌ که‌ اين‌ چنين‌ در اعماق‌ فريب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد رياضتى‌ عاشقانه‌ مى‌طلبد و به‌طور قطع‌ مى‌بايد با آزادانديشى‌؛ و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتيبانى‌ بشود که‌ اين‌ هم‌ ناگزير درخصلت‌ توده‌ى‌ گرفتار چنان‌ شرايطى‌ نخواهد بود.
اين‌ ماجراى‌ ضحاک ‌ يا برديا يک‌ نمونه‌ بود براى‌ نشان‌دادن‌ اين‌ اصل‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌، و درعين‌حال‌، زدودن‌ غبار فريب‌ از رخساره‌ى‌ حقيقت‌ چه‌قدر مشکل‌ است‌. چه‌بسا در همين‌ تالار کسانى‌ باشند با چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ فردوسى ‌ ، که‌ مايل‌ باشند به‌ دليل‌ اين‌ حرف‌ها خرخره‌ى‌ مرا بجوند و زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ هزار ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ غير مقدور است‌.
پيشينيان‌ ما گفته‌اند«آفتاب‌ زير ابر نمى‌ماند و حقيقت‌ سرانجام‌ روزى‌ گفته‌ خواهد شد.» اين‌ حکم‌ شايد روزگارى‌ قابليت‌ قبول‌ داشته‌ و پذيرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچک‌ترين‌ خطايى مى‌تواند به‌ فاجعه‌يى‌ عظيم‌ مبدل‌ شود، به‌ هيچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نيست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاريم‌ و بنشينيم‌ و صبر پيش‌ گيريم‌ که‌ روزى‌ روزگارى‌ حقيقت‌ با ما بر سر لطف‌ بيايد و گوشه‌ى‌ ابرويى‌ نشان‌مان‌ بدهد.
امروز هر يک‌ از ما که‌ اينجا نشسته‌ايم‌، بايد خود را به‌ چنان‌ دستمايه‌يى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنيم‌ که‌ بتوانيم‌ حقيقت‌ را بو بکشيم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ بيابيم‌.
ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنيم‌ که‌ جهان‌ به‌ اردوگاه‌هاى‌ متعددى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. در هر اردويى‌ بتى‌ بالا برده‌اند و هر اردويى‌ به‌ پرستش‌ بتى‌ واداشته‌ شده‌. اميدوارم‌ دوستان‌! که‌ نه‌ خودتان‌ را به‌ کوچه‌ى‌ على‌چپ‌ بزنيد، نه‌ سخن‌ مرا به‌ گونه‌يى‌ جز آن‌چه‌ هست‌ تعبير و تفسيرکنيد. اشاره‌ى‌ من‌ مطلقاً به‌ بت‌سازى‌ و بت‌پرستى‌ نوبالغان‌ نيست‌ که‌ مثلا مايکل‌ جکسن ‌ قرتى‌ يا محمدعلى‌ کلى‌، کتک‌خور حرفه‌اى‌ براى‌شان‌ به‌صورت‌ خدا در مى‌آيد. اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بيمارى‌ کودکانه‌تر، اسف‌انگيزتر و بسيار خجلت‌آورتر کيش‌ شخصيت‌ است‌ که‌ اکثر ما گرفتار آنيم‌. مايى‌ که‌ کلى‌ هم‌ ادعامان‌ مى‌شود، افاده‌ها طَبَق‌طَبَق‌، و مثلا خودمان‌ را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکار و انديشه‌هاى‌ متعالى‌ مى‌دانيم‌ که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ بشريت‌ از يوغ‌ بردگى‌ جديد است‌. بله‌، مستقيماً به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کيش‌ شخصيت‌ را مى‌گويم‌. همين‌ بت‌پرستى‌ شرم‌آور عصر جديد را مى‌گويم‌ که‌ مبتلا به‌ همه‌ى‌ ما است‌ و شده‌ است‌ نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ مجموعه‌يى‌ از حسن‌ نيت‌ها تا هر کدام‌ به‌ دست‌ خودمان‌ گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا ببريم‌ و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ کنيم‌. انسان‌ به‌ برگزيدگان‌ بشريت‌ احترام‌ مى‌گذارد و از مشعل‌ انديشه‌هاى‌ آنان‌ روشنايى‌ مى‌گيرد اما درست‌ از آن‌ لحظه‌ که‌ از برگزيدگان‌ زمينى‌ و اجتماعى‌ خود شروع‌ به‌ ساختن‌ بت‌ آسمانى‌ قابل‌ پرستش‌ مى‌کند، نه‌ فقط‌ به‌ آن‌ فرد برگزيده‌ توهين‌ روا؛ مى‌دارد بلکه‌ على‌رغم‌ نيات‌ آن‌ فرد برگزيده‌، برخلاف‌ تعاليم‌ آن‌ آموزگار خردمند که‌ خواسته‌ است‌ او را از اعماق‌ تعصب‌ و نادانى‌ بيرون‌ کشد، بار ديگر به‌ اعماق سياهى‌ و سفاهت‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شود. زيرا شخصيت‌پرستى ‌ لامحاله‌ تعصب‌ خشک‌مغزانه‌ و قضاوت‌ دگماتيک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و اين‌ متأسفانه‌، بيمارى‌ خوف‌انگيزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ى‌ خود مى‌زند.
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا بايد نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزيدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌: چيزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ يک‌ اعتقاد دربست‌ پيش‌ساخته‌ مى‌پذيرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد. چوبى‌ را نشانش‌ بده‌، بگو تو را اين‌ آفريده‌، بايد روزى‌ سه‌ بار دورش‌ شلنگ‌ تخته‌ بزنى‌ هربار سيزده‌ دفعه‌ بگويى‌ من‌ دوغم‌. کارش‌ تمام‌ است‌. برو چند سال‌ ديگر برگرد به‌اش‌ بگو خانه‌ خراب‌! اين‌ حرکات‌ که‌ مى‌کنى‌ و اين‌ مزخرفاتى‌ که‌ به‌عنوان‌ عبادت‌ بلغور مى‌کنى‌، معنى‌ ندارد! ـ مى‌دانيد چه‌ پيش‌ مى‌آيد؟ ـ مى‌گيرد پاى‌ همان‌ چوبى‌ که‌ مى‌پرستد درازت‌ مى‌کند به‌عنوان‌ کافر حربى‌ سرت‌ را گوش‌ تا گوش‌ مى‌برد! ـ اين‌ را به‌اش‌ مى‌گوييم‌ تعصب‌. حالا بفرماييد به‌ اين‌ بنده‌ى‌ شرمنده‌ بگوييد چرا تعصب‌ نشان‌ دادن‌ آن‌ بابا جاهلانه‌ است‌، تعصب‌ نشان‌ دادن‌ ما که‌ خودمان‌ را صاحب‌ درايت‌ هم‌ فرض‌ مى‌کنيم‌ عاقلانه‌؟
تبليغات‌ رژيم‌ها هم‌ درست‌ از همين‌ خاصيت‌ تعصب‌ورزى‌ توده‌هاست‌ که‌ بهره‌بردارى‌ مى‌کنند. دست‌کم‌ براى‌ ما ايرانى‌ها اين‌ گرفتارى‌ بسيار محسوس‌ است‌.
از نهضت‌ عظيم‌ تصوف‌ که‌ چشم‌ بپوشيم‌ و دلايل‌ نضج‌ و نفوذ آن‌ را استثنا کنيم‌، به‌علل‌ متعددى‌ که‌ يک‌ خفقان‌ سنتى‌ دو هزار و پانصد ساله‌ را بر قلمرو موسوم‌ به‌ ايران‌ تحميل‌ کرده‌ است‌ انديش‌مندان‌ وطن‌ ما ـ که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ ـ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شايست‌ و ناشايست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقايد را چنان‌ که‌ بايد با جامع‌ه‌ در ميان‌ نهند.
توده‌ که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کرد، انديشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پويايى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتيجه‌، تبليغات‌چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر انديشه‌يى‌ را بر زمينه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذيرش‌ کنند. وقتى‌ لقب‌ جبار آدم‌خوارى‌ مثل‌ شاه‌ صفى‌ را بگذارند ظل‌الله، يارويى‌ که‌ همه‌ى‌ فکر و ذکرش‌ اللّه‌ است‌ چه‌ کند؟
نمونه‌ مى‌دهم‌:
يکى‌ از پرشکوه‌ترين‌ مبارزاتى‌ که‌ طى‌ آن‌ ملتى‌ توانسته‌ است‌ تمام‌ فرهنگ‌ خود؛ را به‌ ميدان‌ بياورد و به‌ پشتوانه‌ى‌ آن‌ پوزه‌ى‌ اشغالگران‌ را به‌خاک‌ بمالد نهضت‌ تصوف‌ در ايران‌ بوده‌ است‌.
همه‌ مى‌دانيم‌ که‌ ايرانيان‌ فريب‌ در باغ‌ سبزى‌ را خوردند که‌ اعراب‌ با شعار مساوات‌ و عدل‌ و انصاف‌ به‌ آن‌ها نشان‌ داده‌ بود. بحران‌هاى‌ اجتماعى‌ ايران‌ هم‌ به‌ اين‌ فريب‌خوارگى‌ تحرک‌ بيش‌ترى‌ بخشيد تا آن‌جا که‌ مى‌توان‌گفت‌ دفاعى‌ از کشور صورت‌ نگرفت‌ و دروازه‌ها از درون‌ به‌ روى‌ مهاجمان‌ گشوده‌ شد. اما اعراب‌ با ورود به‌ ايران‌ شعارهاى‌ خود را فراموش‌ کردند و روشى‌ با ايرانيان‌ در پيش‌ گرفتند که‌ فى‌الواقع‌ رفتار فاتح‌ با مغلوب‌ و خواجه‌ با برده‌ بود. کار عرب‌ صحراگرد در ايران‌ به‌جايى‌ رسيد که‌ وقتى‌ پياده‌ بود ايرانى‌ حق‌ نداشت‌ سوار مرکب‌ بماند و وقاحتش‌ به‌ آن‌جا رسيد که‌ بگويد اگر سگ‌ و خوک‌ ايرانى‌ از جلو نمازخانه‌ بگذرد نماز عرب‌ باطل‌ است‌!
عرب‌ بيابان‌گرد بى‌فرهنگ‌ به‌ ملتى‌ که‌ فرهنگى‌ عميق‌ داشت‌ و به‌ مظاهر هنرى‌ خود به‌شدت‌ دلبسته‌ بود، گفت‌ موسيقى‌ حرام‌ است‌، شعر مکروه‌ است‌، رقص‌ معصيت‌ است‌، هنرهاى‌ تجسمى‌ (نقاشى‌ و حجارى‌ و چهره‌سازى‌ و پيکرتراشى‌) کفر محض‌ است‌. اما ايرانى‌ با همه‌ى‌ فرهنگش‌ به‌ پا خاست‌ و دربرابر اين‌ تحريم‌ ايستاد و به‌ جنگ‌ آن‌ رفت‌ و بر بنياد همان‌ دينى‌ که‌ هرگونه‌ تجلى‌ ذوق‌ و فرهنگ‌ و هنر را به‌ آن‌ صورت‌ فجيع‌ منع‌ کرده‌ بود، نهضت‌ تصوف‌ را تراشيد و عاشقانه‌ترين‌ شعر زمينى‌ را و موسيقى‌ را و رقص‌ را در قالب‌ قول‌ و سَماع‌ به‌ خانقاه‌ها برد. زيباترين‌ معمارى‌ را به‌عنوان‌ معمارى‌ اسلامى‌ ارائه‌ داد و گنبدهايى‌ بالاى‌ اين‌ مسجد و آن‌ مزار به‌ وجودآورد که‌ رنگ‌ در آن‌ها موسيقى‌ منجمد است‌ و طرح‌ها و نقش‌هاى‌ آن‌ به‌ حقيقت‌ تجلى‌ عقده‌ى‌ ممنوعه‌ و سرکوفته‌ى‌ رقص‌. اين‌ نهضت‌ نه‌ فقط‌ فرهنگ‌ ايرانى‌ را نجات‌ بخشيد بلکه‌ تمامى‌ احساسات‌ ملى‌ و ضد عربى‌ ايرانيان‌ را هم‌ از طريق‌ عناصر و اشکال‌ نمادين‌، هم‌چون‌ متلکى‌ به‌ خورجين‌ هنر اسلامى‌ چپاند. نقوش‌ هنرهاى‌ اسلامى‌ ايران‌ از اين‌ لحاظ‌ به‌راستى‌ قابل‌ مطالعه‌ است‌: مثلا طرح‌ موسوم‌ به‌ بته‌جقه‌ همان‌ سرو است‌. سروى‌ که‌ از فراسوهاى‌ آيين‌ زرتشت‌ مى‌آيد و براى‌ ايرانيان‌ درخت‌ مقدس‌ بوده‌، و نشانه‌ى‌ جاودانگى‌ و سرسبزى‌ ابدى‌، که‌ لابد رديف‌هاى‌ آن‌را در کنده‌کارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد ديده‌ايد. قوس‌ها و دواير طرح‌ معروف‌ به‌ اسليمى‌ نيز، اگر از من‌ بپرسيد مى‌گويم‌ همان‌ انار ـ ميوه‌ مقدس‌ زرتشتى‌ ـ است‌ که‌ استيليزه‌ شده‌ و گلش‌ به‌ شعله‌هاى‌ آتش‌ مى‌ماند که‌ يادآور آتشکده‌هاست‌ و سرش‌ به‌ تاج‌ کيانى‌ مى‌ماند.
بگذاريد حقيقت‌ تلخ‌ترى‌ را به‌تان‌ بگويم‌:
اين‌ دستگاه‌ پيچيده‌يى‌ که‌ مغز ماست‌ اگر «نياموزد» اگر«ياد نگيرد و تمرين‌ نکند» به‌ دو پول‌ سياه‌ نمى‌ارزد. اگر آدمى‌زاد تو جنگل‌ با گرگ‌ها بزرگ‌ بشود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسيد، نه‌ حتا قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند. با جاهاى‌ ديگر دنيا کارى‌ ندارم‌، در ايران‌ِ خودمان‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما در تمام‌ طول‌ تاريخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ اين‌ چيزى‌ را که‌ به‌اش‌ مغز مى‌گويند نداشته‌. البته‌ اين‌ که‌ در تاريخ‌ ملتى‌ نوابغى‌ چون‌ خوارزمى ‌ و خيام ‌ و حافظ ‌ و بيرونى ‌ و ابن‌سينا به‌ ظهور برسند، مطلبى‌ ديگر است‌. اولا که‌ خوارزمى ‌ و خيام‌ و امثالهم‌ نمى‌توانسته‌اند انقلابى‌ اجتماعى‌ را طرح‌ بريزند يا به‌ پيش‌ برانند و دانش‌شان‌ هم‌ چيزى‌ نبوده‌ است‌ که‌ به‌کارِ توده‌ آيد، و همان‌ بهتر! تازه‌ غولى‌ چون‌ حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌ وقتى‌ دردسترس‌ توده‌ قرارگرفت‌ سرنوشتش‌ چه‌ خواهدبود، جز اين‌که‌ با ديوانش‌ فال‌ بگيرند؟
من‌ نمى‌گويم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ يا مقصر، ولى‌ تاريخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ اين‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هيچ‌گاه‌ از تجربيات‌ عينى‌ اجتماعيش‌ چيزى‌ نياموخته‌ و هيچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌يى‌ نگرفته‌ است‌ و درنتيجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسيده‌، به‌ پهلو غلتيده‌، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ ديگر ـ و اين‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پيشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فريفته‌. من‌ متخصص‌ انقلاب‌ نيستم‌ ولى‌ هيچ‌ وقت‌ چشمم‌ از انقلاب‌ خود انگيخته‌ آب‌ نخورده‌. انقلاب‌ خود انگيخته‌ مثل‌ ارتش‌ بى‌فرمانده‌ بيش‌تر به‌ درد شکست‌ خوردن‌ و براى‌ اشغال‌ شدن‌ گزک‌ به‌ دست‌ دشمن‌ دادن‌ مى‌خورد تا شکست‌ دادن‌ و دمار از روزگار دشمن‌ برآوردن‌. ملتى‌ که‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد، انقلابش‌ به‌ هراندازه‌ هم‌ که‌ از لحاظ‌ مقطعى‌ «شکوهمند» توصيف‌ شود، درنهايت‌ به‌ آن‌صورتى‌ درمى‌آيد که‌ عرض‌ شد. يعنى‌ در نهايت‌ امر چيزى‌ ارتجاعى‌ ازآب‌ در مى‌آيد. يعنى‌ عملى‌ خلاق‌ صورت‌ نخواهد داد. دربرابر بى‌داد مُغ‌ها و روحانيان‌ زردشتى‌ که‌ تسمه‌ از گرده‌اش‌ کشيده‌اند فريب‌ عرب‌ها را مى‌خورد. دروازه‌ها را به‌ روى‌شان‌ بازمى‌کند، و دويست‌سال‌ بعد که‌ از فشار عرب‌ به‌ستوه‌آمد و نهضت‌ تصوف‌ را به‌راه‌ انداخت‌، دوباره‌ فيلش‌ ياد هندوستان‌مى‌کند و عناصر زردشتى‌ را که‌ با آن‌ خشونت‌ دور انداخته‌، پيش‌ مى‌کشد و از شباهت‌ جقه‌ى‌ انار به‌ تاج‌ کيانى‌ براى‌ سوزاندن‌ دماغ‌ عرب‌ها طرح‌ اسليمى‌ مى‌آفريند ـ هنرش‌ پيش‌ مى‌رود ولى‌ جامعه‌ در عمل‌ واپس‌گرايى‌ مى‌کند. شاه‌ اسمعيل ‌ به‌ دلايل‌ سياسى‌ مى‌افتد وسط‌ که‌ مملکت‌ را شيعه‌ کند (کارى‌ که‌ فرض‌کنيم‌ از لحاظ‌ سياسى‌ بسيار خوب‌ است‌، زيرا کشور را از اضمحلال‌ نجات‌ مى‌دهد) ولى‌ اين‌ کار به‌ بهاى‌ سنگينى‌ تمام‌ مى‌شود: به‌ قيمت‌ از دست‌ رفتن‌ فرهنگ‌ و هنر و دانش‌ در ايران‌، و از آن‌ جمله‌ به‌ بهاى‌ جان‌ حدود نيم‌ ميليون‌ نفر آدمى‌زادى‌ که‌ حاضر به‌ قبول‌ مذهب‌ ديگرى‌ نيستند و نمى‌خواهند دست‌ از سنّى‌گرى‌ بردارند و توى‌ اذان‌شان‌ بگويند: على‌ّ ولى‌اللّه‌. اما همين‌ توده‌ که‌؛ از ترس‌ شمشير شيعه‌ شد يا تظاهر به‌ شيعه‌گرى‌ کرد، چندى‌ بعد به‌کلى‌ موضوع‌ را از ياد مى‌برد و چنان‌ تعصبى‌ جانشين‌ حافظه‌ى‌ تاريخيش‌ مى‌شود که‌ بيا و تماشاکن! حتا قبول‌ مى‌کند که‌ اگر پنج‌ تا سنّى‌ بکشد يک‌ راست‌ راهى‌ بهشت‌ مى‌شود. به‌ شاهش‌ که‌ ضمناً رياست‌ مذهبى‌ هم‌ دارد و لقب‌ خودش‌ را گذاشته‌ کلب‌ِ آستان‌ على‌ مى‌گويد: مرشدِ کُل‌ و در رکابش‌ براى‌ اعتلاى‌ دين‌ شمشيرمى‌زند و جهانگيرى‌ مى‌کند، حال‌ آن‌که‌ مرشد کل‌ شب‌ و روزش‌ به‌ مى‌گسارى‌ مى‌گذرد و براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ زن‌ شرعى‌ پادشاه‌ فلان‌ کشور، خاک‌ آن‌ کشور به‌ توبره‌ مى‌کند!


برگرديم‌ به‌ مطلب‌مان‌:
بارى‌، نقاشى‌ و رقص‌ و موسيقى‌ و شعر دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داد و درست‌ از قلب‌ مراکز اسلامى‌، از ميان‌ خانقاه‌ها به‌ تپش‌ درآمد و غريو اين‌ فرهنگ‌ سرشار از زيبايى‌ حتا در قصور خلفاى‌ ظاهراً مسلمان‌ هم‌ طنين‌افکند. تا اين‌جا رهبرى‌ مقاومت‌ و مبارزه‌ با متفکران‌ و آزادانديشان‌ بود و على‌رغم‌ دربار خلفا که‌ به‌ شدت‌ و حدت‌ به‌ صوفى‌کشى‌ و قلع‌ و قمع‌ صوفيان‌ سرکش‌ پرداخته‌ بود، تصوف‌ تا آنجا نفوذ پيدا کرد که‌ خانقاه‌ها عملا به‌صورت‌ مراکز اصلى‌ مذهبى‌ درآمد.
متأسفانه‌ اين‌جا مجال‌ آن‌ نيست‌ که‌ نشان‌ بدهم‌ اسلام‌ عربى‌ چه‌ بوده‌ و اسلامى‌ که‌ تصوف‌ ايرانى‌ از آن‌ ساخت‌ چه‌. اما مى‌توانم‌ نکته‌ى‌ کوتاهى‌ از معتقدات‌ يکى‌ از سران‌ صوفيه‌ را نقل‌ کنم‌، که‌ مشت‌ نمونه‌ى‌ خروار است‌:
«صوفيان‌ گرد آمده‌ بودند در خانقاه‌، و از بيرون‌ بانگ‌ اذان‌ برخاست‌ که‌ «الله‌اکبر»(بزرگ‌ است‌ خدا). شيخ‌ سرى‌ جنبانيد و گفت‌: ـ و اَنَا اکبرُ مِنه‌ُ. (من‌ از خدا بزرگ‌ترم‌!)»
اما کار تصوف‌ به‌ کجا کشيد؟ ـ هيچ‌. پس‌ از آن‌که‌ نقش‌ سياسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ايران‌ آن‌ را از درونمايه‌ى‌ فرهنگى‌ و مليش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفيوزى‌ و مفتخورى‌ و درويش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند تا بى‌مزاحم‌تر، بتوانند به‌ نوکرى‌ و سرسپردگى‌ دربار خلفاى‌ عرب‌ افتخار کنند و خون‌ وطن‌خواهان‌ و استقلال‌طلبان‌ را بريزند. البته‌ اين‌ طرحى‌ اجمالى‌ و فشرده‌ بود که‌ دادم‌ و بعيد نيست‌ پاره‌يى‌ برداشت‌هايم‌ نادرست‌ هم‌ باشد. اين‌ طرح‌ را دادم‌ تا بتوانم‌ بگويم‌ که‌ آن‌ نهضت‌ عظيم‌ چه‌ بود و چه‌ شد. اما بعدها که‌ مورخان‌ مغرض‌ قلم‌ به‌ مزد، به‌ اقتضاى‌ سياست‌هاى‌ روز گفتند تصوف‌ از همان‌ اول‌ چيزى‌ مفت‌خورى‌ و گدامنشى‌ و درويش‌مسلکى‌ نبوده‌، ما اين‌ حکم‌ را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفتيم‌.
اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ايم‌ و

 اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند.
من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزيز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌. اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند

 که‌ مى‌توانند به‌ افسونى‌ دوشاب‌ را دوغ‌ و سفيد را سياه‌ جلوه‌ دهند و بوقلمون‌ رنگ‌ کرده‌ را جاى‌ قنارى‌ به‌ ما قالب‌ کنند.اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا چنان‌که‌ در ابتداى‌ صحبتم‌ گفتم‌، زمينه‌اى‌ باشد براى‌ آن‌که‌ به‌ نگرانى‌هايم‌ بپردازم‌، نگرانى‌هاى‌ جان‌گزايى‌ که‌ از فردا، از آينده‌، روحم‌ را مى‌تراشد و اره‌ به‌ استخوان‌هايم‌ مى‌کشد. حالا که‌ اين‌ زمينه‌ را به‌ وجود آوردم‌ مى‌توانم‌ به‌ شما بگويم‌ که‌ در شرايط‌ درون‌مرزى‌ تعصب‌ اگر براى‌ روشنفکران‌ جامعه‌ کوچک‌ترين‌ امکان‌ عمل‌ کردن‌ به‌ رسالت‌ اجتماعى‌ و انسانى‌ وجود ندارد، از شما که‌ طبقه‌ى‌ تحصيل‌کرده‌ و آگاه‌ جامعه‌ هستيد و اين‌ بختيارى‌ را هم‌ داشته‌ايد که‌ چندگاهى‌ دور از دسترس‌ اختناق‌ به‌ خودآموزى‌ بپردازيد هرگز پذيرفته‌ نيست‌ که‌ هر حکمى‌ و هر ايسمى‌ را وحى‌منزل‌ تلقى‌ کنيد و نسنجيده‌ و انديشه‌ ناکرده‌، هر حکم‌ پيش‌ساخته‌اى‌ را بپذيريد. اين‌ امکان‌ براى‌ شما وجود دارد که‌ چند صباحى‌ از نعمت‌ آزادانه‌ انديشيدن‌ برخوردار باشيد، پس‌ از اين‌ امکان‌ تا آن‌جا که‌ فرصت‌داريد سود بجوييد. اگر از يک‌ دانشجوى‌ دانشگاه‌هاى‌ ايران‌ اين‌ سخن‌ پذيرفتنى‌ باشد که‌ در شرايط‌ ناساز مجبور به‌ قبول‌ احکامى‌ مى‌شود که‌ ظاهر شسته‌ رفته‌يى‌ داشته‌ و وسيله‌يى‌ براى‌ سنجيدن‌ لنگى‌هاى‌ اين‌ احکام‌ دراختيارش‌ نبوده‌، بارى‌ چنين‌ سخنى‌ از هيچ‌ يک‌ شما پذيرفته‌ نيست‌.
بر‌اى‌ شما مجال‌ بحث‌ و جدل‌ هست‌. شما به‌ اين‌ بحث‌ و جدل‌ها، به‌ بده‌ بستان‌هاى‌ فکرى‌، محتاجيد، موظفيد، ناچاريد، زيرا حيات‌ فرداى‌ ما به‌ آن‌ بستگى‌ دارد. زيرا فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قديمى‌هاى‌ ما که‌ «نيمه‌ حکيم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نيمه‌ فقيه‌ بلاى‌ ايمان‌». ناآگاهى‌ توده‌، خود خطرى‌ بالقوه‌ هست‌، چون‌ ناگهان‌ مى‌جنبد و بى‌فکر و بى‌هدف‌ دست‌ به‌ عمل‌ مى‌زند؛ اما اگر تو نتوانى‌ درست‌ انديشه‌ کنى‌، آن‌ خطر بالقوه‌ به‌ فاجعه‌يى‌ مبدل‌ مى‌شود.
شما بايد درهرلحظه‌، خودتان‌ را به‌ محاکمه‌ بکشيد که‌ آيا واقعاً آن‌چه‌ مى‌گويم‌ و مى‌کنم‌ درست‌ است‌؟ آيا مى‌توانم‌ بى‌ هيچ‌ نگرانى‌ و دغدغه‌يى‌ ادعا کنم‌ که‌ اگر از شرافت‌ انسانى‌ خود بخواهم‌ ضامن‌ صحت‌ انديشه‌ها و برداشت‌هاى‌ من‌ بشود، بى‌لحظه‌يى‌ ترديد اين‌ ضمانت‌ را خواهد پذيرفت‌؟ شما حق‌ نداريد کم‌ بدانيد، حق‌؛ نداريد بلغزيد، حق‌ نداريد اشتباه‌کنيد، زيرا فقط‌ ديوانه‌ها مى‌توانند توهمات‌شان‌ را حقيقت‌ صرف‌ تلقى‌کنند و از احتمال‌ اشتباه‌ هم‌ کک‌شان‌ نگزد.
حرف‌ آخرم‌ را بگويم‌: شما حق‌ نداريد به‌هيچ‌ يک‌ از احکام‌ و آيه‌هايى‌ که‌ از گذشته‌ به‌ امروز رسيده‌ و چشم‌بسته‌ آن‌ها را پذيرفته‌ايد، اي‌مان‌ داشته‌ باشيد. ايمان‌ بى‌مطالعه‌ سد راه‌ تعالى‌ بشرى‌ است‌. فقط‌ فريب‌ و دروغ‌ است‌ که‌ از اتباع‌ خود ايمان‌ مطلق‌ مى‌طلبد و به‌ آن‌ها تلقين‌ مى‌کند که‌ اگر شک‌آورديد، روى‌تان‌ سياه‌ مى‌شود؛ چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقيقت‌ مى‌رساند. انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌ متقن‌ علمى‌ و منطقى‌ دريابد. وقتى‌ منطق‌ ديالکتيکى‌ مرا مجاب‌ کرده‌ باشد که‌ آب‌ِ دو رودخانه‌ نمى‌تواند مرا به‌ يک‌سان‌ ترکند، من‌ حق‌دارم‌ به‌ تجربه‌هاى‌ تاريخى‌ شک‌ کنم‌؛ مگر اين‌که‌ شرايط‌ پيروزى‌ فلان‌ تجربه‌ى‌ تاريخى‌ سر مويى‌ با شرايط‌ جامعه‌ى‌ من‌ تفاوت‌ نکند. ـ کوتاه‌ترين‌ فاصله‌ى‌ ميان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همين‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود. و ما در همان‌ حال‌ به‌ مهملاتى‌ ايمان‌مى‌آوريم‌ که‌ تنها اگر ذره‌يى‌ به‌ چشم‌ عقل‌ در آن‌ نگاه‌ کنيم‌ از سفاهت‌ خود به‌ خنده‌ مى‌افتيم‌.
يک‌ نگاهى‌ به‌ اديان‌ موجود جهان‌ بيندازيد:
اعتقاد و ايمان‌ دينى‌ و مذهبى‌، از بت‌پرستى‌ بگيريم‌ بياييم‌ تا دين‌ موسى ‌ و بوديسم‌ و آيين‌ زرتشت ‌ و مسيحيت‌ و چه‌ و چه‌، معمولا مثل‌ يک‌ صندوقچه‌ى‌ دربسته‌ به‌طور ارثى‌ از والدين‌ به‌ فرزند منتقل‌ مى‌شود. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌، همه‌ى‌ ما که‌ زير اين‌ سقف‌ جمع‌ شده‌ايم‌، اگر اهل‌ مذهبيم‌ به‌ مذهبى‌ هستيم‌ که‌ والدين‌ ما داشته‌اند. البته‌ اين‌جا صحبت‌ از مذهب‌ است‌ نه‌ دين‌. دين‌، تنه‌ى‌ اصلى‌ و نخستين‌ است‌. در مقاطعى‌ از تاريخ‌، دين‌، به‌ دلايل‌ مختلف‌ گرفتار انشعاب‌ مى‌شود و مذاهب‌ شاخه‌وار از آن‌ مى‌رويد و جدا سرى‌ پيش‌ مى‌گيرد. گويا دين‌ اسلام‌ هفتاد و چند شاخه‌ يا مذهب‌ داشته‌ که‌ امروز به‌ حدود صد و سى‌ و چهل‌ رسيده‌. هر مذهبى‌ هم‌ طبعاً براى‌ خودش‌ يک‌ جامعه‌ى‌ روحانيت‌ دارد.
افراد جامعه‌ى‌ روحانيت‌ هر مذهبى‌ هم‌ لامحاله‌ معتقدند که‌ تنها مذهب‌ ايشان‌ بر حق‌ است‌ و مذاهب‌ ديگر و اديان‌ ديگر کفرند و غلط‌ زيادى‌ مى‌کنند. ـ اين‌ هم‌ قبول‌، چون‌ اگر چنين‌ اعتقادى‌ نداشته‌ باشند که‌ بايد بروند دين‌ ديگرى‌ اختيارکنند.
حالا ما يک‌ لحظه‌ مذاهب‌ موجود جهان‌ را روى‌ زمين‌ در دعواى‌ کفر و دين‌ باقى‌ بگذاريم‌، خودمان‌ اوج‌ بگيريم‌ و از بيرون‌، از آن‌ بالا، به‌شان‌ نگاهى‌بيندازيم‌:
مسيحى‌ (با کاتوليک‌ و پروتستان‌ و انجيلى‌ و کواکر و گريگورى‌ و ارتودکس‌؛ آن‌ کارى‌ نداريم‌، چون‌ اين‌ها از مقوله‌ى‌ جنگ‌ داخلى‌ است‌)، مسلمان‌(با سنى‌ و شيعه‌ و حنفى‌ و حنبلى‌ و مذاهب‌ ديگر اسلام‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌)، بودايى‌(با شينتو و کنفوسيوسى‌ و دائويى‌ اين‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌) برهمايى‌، زردشتى‌، مهرى‌، مانوى‌، بت‌پرست‌، آفتاب‌پرست‌، آتش‌پرست‌، شيطان‌پرست‌، گاوپرست‌، يهودى‌... و همه‌ با اين‌ اعتقاد که‌ فقط‌ مذهب‌ من‌ بر حق‌ است‌.
خوب‌ ما که رفته‌ايم‌ از بالا نگاه‌ مى‌کنيم‌ براى‌مان‌ يک‌ سؤال‌ مطرح‌ مى‌شود:
بالاخره‌ همه‌ى‌ اين‌ها که‌ نمى‌توانند مذهب‌ بر حق‌ باشند. عقل‌ حکم‌ مى‌کند که‌ فقط‌ يـکى‌ از اين‌ همه‌ بر حق‌ باشد. منظـور من‌ البته‌ فقط‌ يـک‌ مثال‌ است‌ و در مثل‌ مناقشـه‌ نيست‌. و من‌ هم‌ در مقامى‌ نيسـتم‌ که‌ به‌ حق‌ و ناحق‌ بـودن‌ اين‌ مذهب‌ و آن‌ مذهب‌ حکـم‌ يا رد حکـم‌ کنم‌، اما اين‌ را مى‌توانم‌ بگويم‌ که‌ من‌ به‌صرف‌ ادعاى‌ آن‌ کاهن‌ بودايى‌ به‌ بر حق‌ بودن‌ بوديسم‌، محال‌ است‌ ايمان‌ بياورم‌، چرا؟ تنها به‌ اين‌ دليل‌ بسيار ساده‌ که‌ او مذهبش‌ به‌اش‌ ارث‌ رسيده‌ و آن‌ را بدون‌ منطق‌ و بدون‌ حـق‌ انتخاب‌ پذيرفته‌ است‌، پس‌ هيچ‌ جهتـى‌ ندارد ادعايش‌ درست‌ باشد. بودايى‌گريش‌ را ارث‌ برده‌ و به‌ اين‌ دليل‌ بسيار سست‌ مى‌گويد دين‌ بودا برحق‌ است‌ ؛ پس‌ اگر در يک‌ خانواده‌ بت‌پرست‌ متولد مى‌شد و بت‌پرستى‌ را به‌ ارث‌ مى‌برد مى‌گفت‌ بت‌پرستى‌ بر حق‌ است‌. حتا اگر يک‌ لحظه‌ هم‌ قبول‌ کنيم‌ که‌ واقعاً بوديسـم‌ دين‌ برحقى‌ است‌، باز حرف‌ آن‌ بابا يـاوه‌ است‌.
انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، قياسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌.
انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقيم‌ تعقل‌ خود بپذيرد. پذيرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزيدن‌ بر سر آن‌ها توهين‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌.
متأسفانه‌ ب‌ايد قبول‌ کرد که‌ ما بسيارى‌ چيزها را پذيرفته‌ايم‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ يک‌ لحظه‌ نرفته‌ايم‌ از بيرون‌، از آن‌ بالا به‌ آن‌ها نگاهى‌ بيندازيم‌.
جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقيدتى‌ فقط‌ بر سر اين‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هيچ‌ يک‌ از طرفين‌ دعوا طالب‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌ و تنها مى‌خواهد عقيده‌ سخيفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنين‌ جنگ‌ و مرافعه‌يى‌ درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده‌ است‌. ـ داريم‌ تلفنى‌ با ولايت‌ صحبت‌مى‌کنيم‌. طرف‌ مى‌گويد هشت‌ صبح‌ است‌ و من‌ مى‌گويم‌ هشت‌ شب‌ است‌ و هر دو هم‌ راست‌ مى‌گوييم‌. اما دعوامان‌ مى‌شود، چرا که‌ يکديگر را به‌ دروغگويى‌ متهم‌ مى‌کنيم‌. او از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌ مى‌کند و بر سر من‌ فرياد مى‌زند: ـ با اين‌؛ آفتابى که‌ مى‌درخشد چه‌طور به‌ خودت‌ اجازه‌ مى‌دهى‌ مرا دست‌ بيندازى‌ و دروغى‌ به‌ اين‌ بى‌مزگى‌ بگويى‌؟
من‌ هم‌ از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌مى‌کنم‌ و دادم‌ در مى‌آيد که‌: ـ ياللعجب‌! ببين‌ حرام‌زاده‌ چه‌جورى‌ دارد مرا ريشخند مى‌کند!
و جنگ‌ حيدرى‌ نعمتى‌ شروع‌ مى‌شود در صورتى‌ که‌ هيچ‌ کدام‌مان‌ دروغگو نيستيم‌. فقط‌ کوتاه‌ بينيم‌، فقط‌ شرايط‌ يکديگر را درک‌ نمى‌کنيم‌، دانش‌ و تيزبينى‌ نداريم‌ و شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌ را در استنتاجات‌ و برداشت‌هاى‌ سطحى‌اى‌ که‌ داريم‌ دخالت‌ نمى‌دهيم‌.
آيا اين‌ توهين‌ به‌ منزلت‌ انسان‌ نيست‌ که‌ اين‌ چيز شگفت‌انگيز، اين‌ اسباب‌ موسوم‌ به‌ مغز و سيستم‌ فکرى‌ فقط‌ و فقط‌ بر عرصه‌ى‌ خاک‌ در تملک‌ اوست‌، و آن‌وقت‌ گوسفندوار به‌ دنبال‌ احکام‌ غالباً بيمارگونه‌يى‌ مى‌افتد و اين‌ مفکره‌ى‌ زيباى‌ غرورآفرين‌ را بلااستفاده‌ مى‌گذارد و ازش‌ آلت‌ معطله‌ مى‌سازد؟
کوتاه‌کنم‌:
بر اعماق‌ اجتماع‌ حرجى‌ نيست‌ اگر چنين‌ و چنان‌ بينديشد يا چنين‌ و چنان‌ عمل‌کند، اما بر قشر دانش‌آموخته‌ى‌ نگران‌ سرنوشت‌ خود و جامعه‌، بر صاحبان‌ مغزهاى‌ قادر به‌ تفکر، حرج‌ است‌. بر آن‌ دانشجوى‌ محروم‌ از آزادى‌ که‌ امکان‌ بحث‌ و جست‌وجو به‌اش‌ نمى‌دهند، حرجى‌ نيست‌، اما بر شما که‌ از امکان‌ تفحص‌ و مباحثه‌ و بده‌ بستان‌ فکرى‌ برخورداريد، حرج‌ هست‌. به‌ويژه‌ که‌ شما کناره‌جويى‌ نمى‌کنيد، به‌ من‌ چه‌ نمى‌گوييد، مردمى‌ کوشاييد و مسؤوليت‌ مى‌پذيريد. پس‌ بر شما است‌ به‌جاى‌ جامعه‌يى‌ که‌ امکان‌ تفکر منطقى‌ از آن‌ سلب‌ شده‌ است‌ عميقاً منطقى‌ فکر کنيد. خب‌: پرسش‌ نگران‌کننده‌ من‌ اين‌ است‌:
ـ شما جوان‌ها که‌ مردمى‌ شريفيد، از سرشتى‌ ويژه‌ايد، دربند نام‌ و نان‌ نيستيد، تنها سود و سلامت‌ جامعه‌ را مى‌خواهيد و جان‌ در سر عقيده‌ مى‌کنيد، کجاى‌ کاريد؟ چه‌ برنامه‌يى‌ دردست‌ داريد؟ چه‌ مى‌خواهيد بکنيد؟
کسى‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دردناک‌ من‌ پاسخى‌ نداده‌ است‌، شما به‌ خودتان‌ چه‌ جوابى‌ مى‌دهيد؟ ـ اگر دل‌ کوچک‌تان‌ نمى‌شکند، من‌ خود بگويم‌. گمان‌ کنم‌ جواب‌ اين‌ باشد که‌: چو فردا شود فکر فردا کنيم‌.
فقط‌ براى‌تان‌ متأسفم‌!
از اين‌ سؤال‌ هم‌ مى‌گذرم‌ و سؤال‌ ديگرى‌، سؤال‌ نرم‌ترى‌ مطرح‌ مى‌کنم‌:
ـ فردا چه‌ مى‌بايد بکنيد؟ آيا شما از خود چيزى‌ ساخته‌ايد که‌ فردا به‌ کارى‌ بيايد؟ با نظرى‌ انتقادى‌ در خود نگاه‌ کرده‌ايد که‌ ببينيد زيرسازى‌ فرهنگى‌تان‌ در چه‌ حال‌ است‌؟
بسيارى‌ از فرزندان‌ ملت‌ ما که‌ در خارج‌ از کشور تحصيل‌ مى‌کنند، هنگام‌؛ خروج‌ از ايران‌ به‌ دو دليل‌ کاملا روشن‌ زيرساخت‌ فکرى‌ سالم‌ ندارند. نخست‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اصولا در سنينى‌ نيستند که‌ مسائل‌ فرهنگى‌ و هويت‌ ملى‌ براى‌شان‌ مطرح‌ بوده‌ باشد يا از شرايط‌ اجتماعى‌ وطن‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ لازم‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشند، و دوم‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اگر هم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ توجهى‌ نشان‌ مى‌داده‌اند، فضاى‌ سياسى‌ کشور فضايى‌ نبوده‌ است‌ که‌ در آن‌ آزادانه‌ توانسته‌ باشند راجع‌ به‌ اين‌ مسائل‌ انديشه‌ و بررسى‌ کنند. يکى‌ اين‌ که‌ امکان‌ دستيابى‌ به‌ منابع‌ چنين‌ تحقيقات‌ و تتبعات‌ کارسازى‌ درميان‌ نبوده‌، ديگر اين‌ که‌ آمارها و اطلاعاتى‌ که‌ در دسترس‌ گذاشته‌مى‌شود قابل‌اعتماد نيست‌. به‌ قولى‌ دروغ‌ بر سه‌ نوع‌ است‌: کوچيک‌ و بزرگ‌ و آمار. حتا جامعه‌شناسان‌ ما از حقايق‌ جامع‌ه‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ درستى‌ ندارند.
ـ پس‌ کاملا طبيعى‌ است‌ که‌ غالب‌ جوانان‌ ما هنگام‌ خروج‌ از کشور، مانند ترکه‌ى‌ نازکى‌ که‌ از درختى‌ بچينند، هيچ‌ ريشه‌يى‌ با خود نداشته‌ باشند. اگر منى‌ در اين‌ سن‌ و سال‌ ناگزير به‌ جلاى‌ وطن‌ شود، به‌ هر حال‌ ريشه‌هايش‌ را با خود مى‌آورد، اما دانشجوى‌ جوان‌ يک‌ قلمه‌ بيش‌ نيست‌ ؛ نهال‌ نازکى‌ است‌ که‌ تازه‌ از درخت‌ بريده‌ در اين‌ خاک‌ غربت‌ نشا کرده‌اند و ناگزير ريشه‌يى‌ که‌ مى‌گيرد از اين‌ آب‌ و خاک‌ است‌. گيرم‌ ريشه‌ مى‌کند اما در خاکى‌ که‌ از او نيست‌. و فردا که‌ به‌ وطن‌ برگردد ريشه‌يى‌ با خود مى‌برد که‌ بدلى‌ و قلابى‌ است‌، با جغرافياى‌ فرهنگى‌ ما بيگانه‌ است‌ و با آن‌ نمى‌خواند.
من‌ از ته‌ قلب‌ اميدوارم‌ در اين‌ قضاوت‌ خود يکصد و هشتاد درجه‌ به‌ خطا رفته‌ باشم‌ اما تا آن‌جا که‌ با اجتماعات‌ دانشجويى‌ خارج‌ کشور تماس‌ داشته‌ام‌ و به‌ چشم‌ ديده‌ام‌، در ايشان‌ چندان‌ دغدغه‌يى‌ نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بسيار بسيار حساس‌ احساس‌ نکرده‌ام‌.
دوستان‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ ظاهراً محيط‌ ايرانى‌ دارند، البته‌ به‌ خيال‌ خودشان‌. يعنى‌ قرمه‌سبزى‌ مى‌خورند، با دمبک‌ رنگ‌ روحوضى‌ مى‌زنند، رقص‌ باباکرم‌ را به‌ رقص‌هاى‌ کاباره‌يى‌ ترجيح‌ مى‌دهند، يا اگر اعتقادات‌ مذهبى‌ دارند، نماز مى‌خوانند و روزه‌ مى‌گيرند، نسبت‌ به‌ چگونگى‌ ذبح‌ گوشتى‌ که‌ مى‌خورند، حساسيت‌ فراوان‌ نشان‌مى‌دهند و پاره‌يى‌ از آن‌ها اصلا خوردن‌ گوشت‌ را کنار مى‌گذارند و اگر نشود چادر به‌ سرکنند، با چارقد مى‌سازند. با مادرزن‌ و برادرزن‌ و خواهر زن‌ و زن‌ برادرشان‌ زير يک‌ سقف‌ زندگى‌ مى‌کنند و بر اين‌ گمان‌ باطلند که‌ چون‌ سفره‌ى‌ غذا را روى‌ زمين‌ مى‌گسترند، فرهنگ‌ ملى‌شان‌ را حفظ‌ کرده‌اند و ايرانى‌ باقى‌ مانده‌اند. عادت‌ را با فرهنگ‌ اشتباه‌ مى‌کنند و خود را فريب‌ مى‌دهند، چون‌ يادشان‌ رفته‌ است‌ که‌ آقازاده‌شان‌ حتا زبان‌ مادريش‌ را بلد نيست‌ و از فارسى‌ احتمالا فقط‌ کلمه‌ى‌ پدرسوخته‌ را ياد گرفته‌؛ که‌ معنيش‌ را هم‌ نمى‌داند و تازه‌ با لهجه‌ى‌ آمريکايى‌ هم‌ چيز بسيار هشلهفى‌ از آب‌ درمى‌آيد!
من‌ متأسفانه‌ تحصيل‌کردگان‌ جهان‌ديده‌ى‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ از فرداى‌ کشورمان‌ هيچ‌ دغدغه‌يى‌ به‌ دل‌ ندارند. تحصيلکردگان‌ زيادى‌ را ديده‌ام‌ که‌ فردا چون‌ به‌ وطن‌ برگردند، موجود بيگانه‌يى‌ خواهندبود در حد يک‌ مستشار خارجى‌؛ بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با فرهنگ‌ ايرانى‌ خود، بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با تاريخ‌ خود، با ادبيات‌ خود، با هنر خود. موجودى‌ تک‌بُعدى‌ و فاقد خلاقيت‌ که‌ در بهترين‌ شرايط‌ يک‌ ماشين‌ است‌ و بس‌. دراين‌جا که‌ وطنش‌ نيست‌ بيگانه‌ است‌ و در آن‌جا هم‌ که‌ وطن‌ اوست‌ بيگانه‌.
رسيدن‌ به‌ درجه‌ى‌ تخصص‌ در فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مفهومش‌ صاحب‌ فرهنگ‌ شدن‌ و هويت‌ فرهنگى‌ يافتن‌ نيست‌، و سؤال‌ آزاردهنده‌يى‌ که‌ مدام‌ براى‌ من‌ مطرح‌ مى‌شود اين‌ است‌ که‌ فردا وطن‌ ما به‌ فرد فرد اين‌ جوانان‌ تحصيل‌کرده‌ نياز خواهد داشت‌، آيا فردا که‌ اين‌ جوانان‌ به‌ وطن‌ مراجعت‌ کنند تنها ليسانس‌ و دکترا و فوق‌دکترا يا گواهينامه‌ى‌ فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ى‌ علمى‌ که‌ به‌دست‌ آورده‌اند براى‌ پاسخ‌گويى‌ به‌ آن‌ همه‌ نيازهايى‌ که‌ داريم‌ کافى‌ خواهد بود؟

به‌ آخر حرف‌هايم‌ رسيده‌ام‌، پرچانگى‌ من‌ هم‌ خسته‌تان‌ کرده‌ است‌، دوستان‌ يک‌بار ديگر بر مطلبى‌ که‌ پيش‌ از اين‌ گفتم‌ برگردم‌:
انسـان‌ از يک‌ فضاى‌ مختنق‌ که‌ رها مى‌شود با اولين‌ احساسى‌ که‌ از آزادى‌ فکر و عقيده‌ به‌ او دسـت‌ مى‌دهد به‌هيجان‌ در مى‌آيد، و اين‌ امرى‌ بسيار طبيعى‌ است‌. احساس‌ اين‌که‌ انسان‌ مى‌تواند بدون‌ وحشت‌ از تعقيب‌ مأموران‌ دستگاه‌ تفتيش‌ عقايد، با اعتماد و استقلال‌ و اختيار تام‌ و تمام‌ براى‌ خودش‌ عقيده‌ و نظريه‌يى‌ برگزيند احساسى‌ سخت‌ شورانگيز است‌. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ مى‌تواند باعث‌ لغزش‌ شود. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ سبب‌ مى‌شود که‌ ما بدون‌ تفکر و تعمق‌ نخستين‌ عقيده‌يى‌ را که‌ بر سر راه‌مان‌ قرارگرفت‌ بپذيريم‌؛ يعنى‌ به‌طرزى‌ مطلق‌ و مجرد، و فارغ‌ از اين‌ انديشه‌ که‌ اين‌ عقيده‌ در شرايط‌ اقليمى‌ و فرهنگى‌ ايران‌ کاربردى‌ هم‌ دارد يا نه‌. من‌ بايد اين‌ احتمال‌ را قبول‌ کنم‌ که‌ فلان‌ يا بهمان‌ عقيده‌ را در کمال حسن‌ نيت‌ و منتها با چشم‌ بسته‌ پذيرفته‌ام‌، پس‌ نبايد نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ خشک‌ نشان‌ دهم‌. بايد اين‌ احتمال‌ را بپذيرم‌ که‌ شايد ديگران‌ نيز در شرايطى‌ مشابه‌ من‌، به‌ اعتقاداتى‌ دست‌ يافته‌اند پس‌ عاقلانه‌ نيست‌ که‌ با آن‌ها جداسرى‌ و دشمنى‌ ساز کنم‌ زيرا نتيجه‌ى‌ اين‌ تعصب‌ ورزيدن‌ و لجاج‌ به‌خرج‌ دادن‌ چيزى‌ جز شاخه‌ شاخه‌ شدن‌ نيست‌، چيزى‌ جز تجزيه‌ شدن‌، خرد شدن‌، تفکيک‌؛ شدن‌، ضربه‌پذير شدن‌، هسته‌هاى‌ پراکنده‌ى‌ ناتوان‌ ساختن‌ و از واقعيت‌ها پرت‌ ماندن‌ نيست‌.
«هرکه‌ از ما نيست‌ برماست‌» شعار احمقانه‌يى‌ بود که‌ اصلا دهندگانش‌ را هم‌ خوردند. ما حق‌ نداريم‌ چنين‌ طرز تفکرى‌ داشته‌ باشيم‌. ما حق‌ نداريم‌ از تئورى‌هاى‌مان‌ دُگم‌ بسازيم‌ و به‌ آيه‌هاى‌ کتاب‌ سياسى‌مان‌ ايمان‌ مذهبى‌ پيدا کنيم‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ بورزيم‌. بر ما فرض‌ است‌ که‌ چيزى‌ را که‌ درست‌ انگاشته‌ايم‌ در محيطى‌ کاملا دموکراتيک‌، در فضايى‌ آزاد از تعصبات‌ شرم‌آور قشرى‌، در جوى‌ سرشار از فرزانگى‌ که‌ در آن‌ تنها عقل‌ و منطق‌ و استدلال‌ محترم‌ باشد، با چيزهايى‌ که‌ ديگران‌ درست‌ انگاشته‌اند به‌ محک‌ بزنيم‌ تا اگر ما در اشتباه‌ افتاده‌ايم‌ ديگران‌ چراغ‌ راه‌مان‌ شوند و اگر ديگران‌ به‌ راه‌ خطا مى‌روند ما از لغزش‌شان‌ مانع‌ شويم‌.
ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ايجاد يک‌ چنين‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ بده‌ بستان‌ فکرى‌ و تفاهم‌ متقابل‌ نيازمنديم‌:
۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.
وطن‌ ما فردا به‌ افرادى‌ با روحياتى‌ از اين‌ دست‌ نياز خواهدداشت‌ تا نيروها بتواند يک‌کاسه‌ بماند. و سؤال‌ من‌ اين‌ است‌:
ـ آيا از خودتان‌ براى‌ فرداى‌ وطن‌ فرد کارآيندى‌ مى‌سازيد؟
اما اين‌ سؤالى‌ است‌ که‌ پاسخش‌ فقط‌ بايد خود شما را مجاب‌ کند.
متشکرم‌.
(آوريل‌ ۱۹۹ـ برکلى‌، کاليفرنيا)



نویسنده :    علی شاهچراغی

 

فردوسی:
به داد و به آیین و مردانگی         به نیکی و پاکی و فرزانگی

 

آقای معروفی شما خیلی محتاطانه سخن می گویید حال آنکه زبان شاملو زبان محاوره کوچه و خیابان است .برای شما در انتهای همین مطلب نظر او را که پاسخی جالبی است را می گذارم تا ببینید
اگر متن  کمی تند و خارج از ادب است بر من خواهید بخشد چون می خواهم لحن سخنم همساز احمد شاملو باشد تا روحش شاد گردد!!!
من تقریبا تمام صحبتهای احمد شاملو در حاشیه این جریان (سخنرانی در دانشگاه برکلی) را هم خواندم که به پیوست در انتهای این مبحث قسمتی از مطالب و جفنگیات او را خواهم آورد.
 بله جفنگیات چون او خود اسرار داشت با زبان مهاوره مردم کوچه و خیابان سخن بگوید و این را یکی از امتیازات خود می دانست (رجوع شود به دفاعیه او).

یادم می آید 15سال پیش دوستی داشتم که شدیدا اسرار داشت از مناطق قدیمی شهرمان (اکثرا پر است از لات های چاقو کش و عربده کش) عده ای را جمع کند و با شعر و ادب آشنایشان کند و در  نهایت هم آنها را از لاتی گری نجات دهد و هم مخزن ادب پارسی را با این انسانهای درد کشیده قوی تر سازد !.
 در همان ایام یکی از همین موجودات عجیب را همراهش دیدم او سرشار از هزاران واژه رکیک بود که بدون هیچ ملاحظه ای مثل نخود و کشمش آنها را ردیف می کرد 6 ماه از آن داستان گذشت در آن 6 ماه این دوست به اصطلاح دلسوز ما دهها بلکه صدها کتاب به همان لات عوضی خورانده بود و عجیب آنکه او هم پس نزده بود ! بله و نتیجه آنکه:
 در جلسه ای که دهها تن از ادبا و شعرا نشسته بودند این دوست دلسوز با آن لات  که حالا تیپ و ژست روشنفکر دو آتیشه را گرفته بود وارد شد هنوز دقایقی از بحث بر سر یکی از شعرهای حافظ نگذشته بود که روشنفکر لات عنان بحث را در دست گرفت
تصورش را بکنید چه اوضاع قمر در عقربی می توانست باشد او با هر شعر حافظ که می خواند فحشی نثارش می کرد و جالب آنکه اشعار زیادی هم از حافظ در حافظه داشت و در حالی که به شاخه نباتش فحش می داد آن شعر را هم نقل می کرد کم کم بحث بر سر حافظ را کنار گذاشت و ادبا و شعرا و در نهایت تاریخ و سیاست را با دری وری هایش که بعضا هم حامل صدها واژه ی ادبی ،سیاسی و تاریخی نیز بود  جلسه را منور کرد و همه گیج مات از این همه انرژی که در اصطلاحات و واژهای او  مانند ضربات دشنه فرود می آمد شده بودند  در آن لحظات می شد برق غرور و پیروزی را در چشمانش دید او توانسته بود با برق سه فازی که به جلسه وارد کرده بود برای مدتی همه را خاموش کند در آن زمان و دقیقا در آن لحظه فهمیدم احمد شاملوی دیگر در حال تولد است !و امروز سالها گذشته آن رفیق دلسوز دیگر نیست اما آن لات ادیب در عالم شعر خدا را هم  دیگر بنده نیست تا کنون چند مجموعه شعر به چاپ رسانیده و  صد البته امروز که با او حرف می زنید ناسزاهایش با کلاس تر و اطلاعاتش بیشتر گشته اما او همچنان همان لات کوچه های تنگ شهر است...
با ذکر این خاطره فکر می کنم بهتر بتوانیم شاملو را بشکافیم حتما می دانید او به شکل قانونی سه بار ازدواج کرد و خدا می داند همسرانش از دست او چه کشیده اند   الله و اعلم !!!
که همه پا به فرار گذاشتند و عجیب آنکه در دفاعیه اش چند بیت از شاهنامه که بر علیه زن است(به شکل مجرد - که قسمتی از داستان تهمت سودابه به سیاوش است) را یک به یک نقل می کند و از زن ها می پرسد نظر شما در مورد این شعرها چیست کسی نیست از آن ملنگ بی سر وپا بپرسد فردوسی هرچه بود با یک زن یک عمر سر کرد زنش دانشمند و زبان شناس و در عین حال کسی بود که در طی سی سال زحمت فردوسی در کنارش همچون پروانه چرخید وبرایش هزار متن پهلوی را ترجمه کرد و لحظه ای از او فاغ نشد تا این مهم را به سرانجام رساند  این راه پیموده نمی شد جز به خلق گرم و با محبت فردوسی حال توی بی سرپا می پرسی نظر زنها در مورد او چیست چرا این شعر را نمی خوانی

زنانشان چنین اند ایرانیان          چو گردان رزم آوران

اما شهوت شهرت و بقول استاد مهدی اخوان ثالث دست پا زدن برآی مطرح شدن بیشتر ، شاملو را بدانجا رساند که مهایتش را در 10 سال آخر زندگی کاملا عیان کرد

او آنقدر مریض بود که فکر می کرد با بلغور کردن چند واژه در کتابهای خاک گرفته تاریخ می تواند از خود اسطوره بسازد می گوید نادر شاه که از اول بالا خانه اش را اجاره داده بود خود را فرزند شمشیر می دانست!
در صورتی که هر بچه دبستانی در کتابهای دوره راهنمای می خواند نادر زمانی ایران را آزاد کرد که بیست سال از حکومت ترکان افغان بر ایران می گذشت و ایرانی در بین نبود
اگر او نبود که شاملو شناسنامه اش امروز ایرانی نبود! اگر از خاکستر افاغنه قدرتمندترین حکومت پس از حمله اعراب در ایران پدید آمد از صدقه سر همان آدم بقول شاملو نادان بود بقول نویسنده فرانسوی کتاب خواجه تاجدار او توانست قوی ترین حکومت جهان را در زمان خویش بسازد اگر او بالا خانه اش را اجاره داده بود هنگام باز گشت از دهلی فقط طلا و جواهرات می آورد حال آنکه می خوانیم او از محمد گوگانی که اسرار به دادن هدیه به نادر شاه افشار بود فقط و فقط کتاب خواست و گورکانی خود برای تشکر مقداری جواهرات پیش کش کرد نادر 10 سال بیشتر حکومت نکرد اما آن کرد که امروز  نامش هر ایرانی عاشق وطن را سربلند می کند پس او بالاخانه اش اتفاقا نه تنها اجاره داده نشده بود بلکه به فکر فرزندان تاریخ و زمان پس از خود نیز بود .

اما در سلامتی عقل شاملو کاملا شک دارم .

اوبر اساس نوشته های یک سنگ نبشته می خواهد برای خود آلت قتاله ای بسازد که با آن بتواند همه رشادتهای مردان وزنان ایران را در طی قرون متمادی به شهادت برساند غافل از اینکه او کور خوانده آن لات بی سرپا هزیان گفته که ما فرزندان ایران این مجال را به او بدهیم که او ما را هم شان اقوام بربری اروپا و یا آمریکا بکند آمریکا و اروپائیانی که تا 200 سال پیش قانون برده داری را در کشورهایشان اجرا می کردند و در طی حیات شاملو او را در کشورهایشان تیمار می نمودند و از زبان او می کشیدند که نه تنها چیزی نداشته ایم بلکه بدهکار هم هستیم

ما مدافع پلشتی و گاها جفای حاکمیتهای پیشین  ایران نیستیم اما این را هم بر نمی تابیم که تاریخ باشکوهمان به یک ذباله دانی تشبیه شود که اگر این بشود نسل امروز ایران دیگر هیچ چیز ندارد
هیچ چیز ندارد!!! کاش طرفداران خام شاملو می فهمیدند که چه می گویم


در نهایت به این خاطر که باید این بحث را جمع کنم می گویم فردوسی هنرمند و شاعر بود و شاعر حق دارد و آزاد  است به عنوان یک هنرمند شاعر هر آنچه را که برای جامعه خود لازم می داند بسراید و کسی نمی تواند بر چسب تحریف تاریخ و غیره به آن بچسباند چون تاریخ را تاریخ نویسان می نویسند و هنر را هنرمندان و هنرمندان می توانند رستم ، هرکول ، گالیور ، دن کیشوت ، ملا نصرالدین ، حسن کچل و یا گربه و موش (عبید زاکانی) و نمونه آمریکای اش تام وجری بسازند و  هرگونه که می خواهند عمل کنند این که شاملو با تاریخ بردیا و ضحاک لاس میزند مشکل خود اوست او نمی تواند با این تشبیه هات مسخره برای خود شال وقبای استادی بسازد  و متاسفم برای آنهای که این جفنگ گوی شارلاتان را اسطوره خویش نیز می دانند...

او فردوسی را برای مدت اندکی ترور شخصیتی کرد اما دیدیم در نهایت خود او سیبل شد نه فردوسی...
حالا اگر من هم مانند بسیاری دیگر بگویم اشعار شاملو سرقت اشعار شاعران آمریکای لاتین است طرفدارانش چه می گویند ؟!!!...
او به حکیم فردوسی  حرامزاده گفت اما من به او این اهانت را نمی کنم !

 

پاسخ ناشایست احمد شاملو به معترضین:

«... باری صحبت سر یکی از داستان های ساختگی یا واقعی بود که از حاج میرزا آقاسی نقل کرده اند. می گویند یک بار می رود از مادر چاه قنات تازه ای که می کندند بازدیدی بکند . کنار چاه که می رسد گفت و گوی مقنی و وردستش را که ته چاه پشت سرش صفحه گذاشته بودند می شنود. می گفتند یارو چه موجود احمقی است ، با این که به او گفتیم این چاه به آب نمی رسد می گوید شما بکنید به آب رسیدنش با من. حاجی سرش را می کند تو چاه می گوید : «نمک به حرام ها ! گیریم این چاه برای من آب نشود ، برای شما نان که می شود».
این حکایت ، حکایت من هم هست. اینجا ، تو همین دانشگاه اواسط بهار امسال مطالبی را عنوان کردم که اگر برای خودم آب نشد در عوض نان خشک جماعتی را حسابی کره مال کرد. من عادتا علاقه به پاسخگوئی ایرادها ندارم. اگر طرف حق داشته باشد حرفش را می پذیرم و اگر یاوه می گوید که ، از قدیم ندیم ها گفته اند جوابش خاموشی است. اما اینجا قضیه فرق می کند. اینجا کوشش شد با جنجال و هیاهو و عوامفریبی و عمده کردن مبلغی چرتیات و از گوشتش زدن و به آبش افزودن اصل مطلب را لاپوشانی کنند. اینجا با سر و ته کردن مطالب من یک عده سعی کردند با بی اعتبار کردن شخص من که هیچ وقت هیچ ادعائی در هیچ زمینه ای نداشته ام و هرگز هیچ تعارفی را به ریش نگرفته ام خودشان را مطرح کنند. تئوریسین های قشون در به در خدایگان هم که درست یک وجب مانده به دروازه تمدن بزرگ پسخانه را به پیشخانه دوخت ، افتادند میان که وسط این هیاهو جل پوسیده بی اعتباری تاریخی شان را از آب بیرون بکشند. به این جهت است که این بار خودم را ناچار می بینم برای نجات نظریات و حرف های صمیمانه ام جوابگویی کنم نه برای رفع اهانت هایی که به شخص من کرده اند من برخلاف آن اشخاص به شعار "آواز خوان ، نه آواز" اعتقادی ندارم. عقیده من این است که " آواز ، نه آوازخوان". یعنی ببین چه می گوید نبین که می گوید. بنده با نان توبره بزرگ شده ام ، تو به جای پاسخگوئی به حرف من چرا پای خودم را می کشی وسط؟
یک آقای بسیار محترم برداشت تو روزنامه اش نوشت که خود خودش مرا دیده و با گوش های مبارک خودش از دهان من شنیده با وزیر یا معاون فلان وزارتخانه بر سر بهای سناریویی که قرار بوده در دفاع از انقلاب سفید شاه بنویسمتا ازش سریال تلویزیونی تهیه کنند چانه می زده ام. خیلی خب ، حرفی ندارم. سال 1348 یا 49 هم (گمان کنم بعد از چاپ "ابراهیم در آتش") یکی دیگر از جیره خوارهای رژیم برای بی اعتبار کردن من برداشت تو مجله ئی نوشت که من بچه هایم را لباس کهنه می پوشانم می فرستم این ور و آن ور به گدائی . این هم قبول. به قول حافظ :
فقیه شهر که دی مست بود فتوا داد                             که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
فرض بر این است که گدائی از مردم دست کم یکی دو سه آب شسته تر از آن است که نواله خور دستگاه ظلم باشی.
یک آقای خیلی دسته نقاشی و بر ما چیز مکنید دیگر بدون این که اسم بیاورد برنامه گذاشت فرمود "بعضی " ــ ظاهرا بعضی ها اسم مستعار جدید بنده است ــ فرق اسطوره و تاریخ را نمی دانند. خب متن آن سخنرانی را مرکز سیرا چاپ کرده. می توانید به آن رجوع کنید. دست کم آنجا که سخن به ابوریحان بیرونی و نقد او از دوره ضحاک می رسد و این که عرض کرده ام بیرونی دوره ای را به نقد تاریخی می کشد که بستر زمانی یک اسطوره است و لزوما صورت تاریخ ندارد.
یک استاد جا سنگین دانشگاه برداشت نوشت : "من مطلب آن آقا را نخوانده ام فقط شنیده ام در خارج گفته حق با ضحاک است " آن آقا که بنده باشم معتقد است دانشگاهی را که استادش این آقا است باید داد عوضش یک مشت تخمه جاپونی گرفت.
چندتائی که از خودشان متشکرند و به عنوان دانشگاهی شان عاشقانه مهر می ورزند مشتی مطالب منتشر فرمودند که واقعا تماشائی بود. دیدنی و خواندنی و خندیدنی . آنها طبق معملو از فرصت استفاده فرمودند که به قول خودشان "لکچری" بپرانند. از جمله حضرت دکتری که یکی از وسایل دکتریش گوش نشستن است تا یکی یک چیزی بنویسد و ایشان سوار موج بشود و به اطرافیان شان لبخند بزند که ما اینیم.
یک شاعر ناکام هم از فرصت استفاده کرد تا کل کوشش شصت ساله ای را که در جهت اعتلای شعر معاصر صورت گرفته سکه یک پول کند: کشتی توفانگیر شده بود. اهل کشتی سنی بودند دست به دامن حضرت خلیفه شده بودند یا عمر یا عمر می کردند. شیعی آن میان بود. از کوره در رفت فریاد زد : یاعلی ، غرقش کن من هم روش!
یک عده گریبان لحن سخنرانی را گرفتند ، گفتند و نوشتند که بنده برای افاضات خودم "لحن هتاک بی چاک دهن" برگزیده ام. این آقایان ماشاالله آن قدر کلاسیک و نخسه خطی تشریف دارند که باید گرفت دادشان دست صحافباشی بازار بین الحرمین که عوض کت و شلوار یا قبا و عبا تو یک جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجری صحافی شان کند. اینها حالی شان نیست که معنی را لحن است که تقویت می کند . اینها نمی دانند یا دانستنش برای شان صرف نمی کند که کلمه برای این آفریده می شود که مفهوم یا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شلیک کند. بخصوص در گفتار. ایراد می کنند که چرا به آخرین جنازه قبرستان سلطنت گفته ای "مشنگ" . البته من نمی دانم چرا کلمه مشنگ را نمیتوان به کار برد. ولی این را می توانم بگویم که آقا جان ، نه خل و چل ، نه دیوانه ، نه ابله ، نه احمق ، نه شیرین عقل ، هیچ کدام بار مفهومی کلمه مشنگ را ندارد. مشنگ کلمه ای است که مردم ساخته اند و بارش بسیار سنگین تر از تمام صفاتی است که عرض شد. تو که آقا و با تربیتی و برای مفاهیم مختلف کلمات شسته رفته قاموسی و از آب نگذشته داری چه کلمه ای را برای رساندن این مفهوم پیشنهاد می کنی؟ من حتی در شعر هم از این نوع کلمات به کار می برم. تو برای شخص خودخواهی که سیاستش بندتنبانی است (دیدید ؟ یک گزک دیگر) و محله هائی به نام مفت آباد و حلبی آباد و حصیر آباد و زور آباد و یافت آباد ( که چه کلمه زیبای پرمعنایی است برای عده ای بی خانمان که بر حسب اتفاق جایی را برای گل هم کردن سرپناهی به چنگ آورده اند) ملاحظه می کنید که توده ظاهرا بی سواد ما زبان فارسی را خیلی بهتر از استادان بی ریش یا ریش پشمین دانشکده ادبیات ما می شناسد ؟ باری تو برای آدمی عوضی که در نهایت امر چنین فقرآبادهایی را که همین جور ساعت به ساعت دور و ور پایتختش از عرض و طول رشد می کند نمی بیند و در عوض به خیال خودش دارد مملکت را از دروازه تمدن بزرگ عبور می دهد چه صفتی پیشنهاد می کنی که من آن را به جای کلمه مثلا به قول تو هتاک "مشنگ" به کار ببرم ؟ چنین موجودی اگر مشنگ و حتی مشنگ مادرزاد نیست پس چیست ؟ یا آن جوانک که دیدم در اعلامیه ای نوشته بود : "در این نه سالی که مسئولیت خطیر سلطنت را پذیرفته ام ..." (یکی را به ده راه نمی دادند ، می گفت به کدخدا بگویید رختخواب مرا بالای بام پهن کند) ــ خب ، اگر در وصف چنین کسی نشود بالاخانه اش را اجاره داده با چه جمله دیگری می شود از جلوش در امد که حضرت عالی نفرمایید لحن هتاک است ؟ زبان توده مردم زبانی است پویا و کارساز و پربار. آنها که از بالای کرسی استادی به زبان نگاه می کنند و زمینه علم لدنی شان فرائدالادب و کلیله و دمنه است ممکن نیست که بتوانند عمق آن را درک بکنند.
کمی پیش به یکی از شگردهای تجربه شده این گونه مدعی ها اشاره کردم و گفتم که به اش بر می گردم. ــ آن شگرد این است که وقتی زورشان نمی رسد با اندیشه یا پیشنهادی دربیفتند یا آن را منافی دکان و دستگاه خودشان دیدند همه زورشان را جمع می کنند که شخص گوینده را بی اعتبار کنند.این یکی از خصایص باید بگویم متاسفانه ملی ما است. وقتی ناندانی شان بسته به این است که ماست سیاه باشد اگر یکی پیدا شد و گفت : بابا چشم دارید نگاه کنید ، ماست که سیاه نمی شود ، به جای آن که منطق پیش بیاورند می گویند : "حرفش مفت است چون مادرش صیغه قاطرچی امیربهادر بوده " می گویند: "حرفش چرت است چون پدرش بهار به بهار راه می افتاده به باغچه بیل زنی ، پائیز به بعد هم دور کوچه ها سیرابی می فروخته ". مزخرف می گوید چون خودمان در مکتبخانه دیدیم ابوالفضل را با عین نوشته بود."
دوست خود من داریوش آشوری (اسمش را می برم چون می دانم از حرف حق نمی رنجد) در یک مصاحبه قدیمی که اخیرا دیدم در کمال حرامزادگی تجدید چاپش کرده اند در رد برداشت های من از حافظ سه بار و چهار بار این جمله را تکرار کرده است که : "حالا به عقیده شاملو ما باید برویم حافظ مان را از پتروشفسکی یاد بگیریم ؟ ــ و قضیه این است که من در مقدمه کوتاه موقتیم بر حافظ ، نوشته ام برایدرک او بیاد شرایط اقتصادی و اجتماعی دوره اش را شناخت و در حاشیه آورده ام : کتاب پتروشفسکی که غالب اسناد مربوط به وضع اقتصادی آن دوره را گرد آورده کار شناخت علل فقر اقتصادی آن دوره را آسان می کند" ــ این یعنی یاد گرفتن حافظ از روی کتاب آن آقا ؟
من در سخنرانی برکلی به ترجمه سنگ نبشته بیستون که در کتاب هخامنشیان دیاکونوف آمده استناد کردم. حاصلش این شد که نوشتند و هرته کرته زدند و مغلطه کردند که من از دیدگاه تاریخ نویس های عوضی دوره استالین به تاریخ خودمان نگاه می کنم!.
زنده یاد، مهدی اخوان ثالث ، از فرصت استفاده کرد مرا متهم کند که سعی می کنم به هر قیمتی شده خودم را مطرح کنم. خدا از گناهانش بگذرد. من برای چه باید چنین کوششی بکنم ؟ این هم شد بحث و جدل؟ این جوابگویی نیست. کوشش نادرستی است برای راندن طرف به موضع دفاع از خود و لاجرم معطل گذاشتن اصل موضوع. بله من هر جا پیش آمده یا پایش افتاده حرف و عقیده ام را بی پروایی تمام مطرح کرده ام. دیگرانند که اگر مطلبی را متوجه نشدند یا باورها و دانسته های شان را در خطر دیدند یا صلاح ندانستند آن را بپذیرند به جای نشستن به بحث و گفتگو جنجال راه می اندازند. درست مثل سگ های ده که تا بوی عابر غریبی به دماغ شان می خورد از سر شب تا سر برزدن آفتاب عالم تاب دنیا را با پارس کردن به سرشان بر می دارند. می گویید چه کنیم ؟ دست به ترکیب هیچی نزنیم و به هیچ چیز نظر انتقادی نیندازیم که دل اهل باور نازک و شکننده است و تا گفتی غوره سردی شان می کند؟
درباره فردوسی من گفتم ارزش های مثبتش را تبلیغ کنیم و درباره ضد ارزش هایش به توده مردم هشدار بدهیم. مگر بد آموزی توی شاهنامه کم است ؟ کم اند آدم های شیرین عقلی که در اثبات نظر پشت عقب افتاده شان به فردوسی استناد می کنند که آن حکیم علیه الرحمه فرموده :
زن و اژدها هر دو در خاک به                          جهان پاک از این هر دو ناپاک به !
یا :
زنان را ستایی سگان را ستای                       که یک سگ به از صد زن پارسای!
یا :
اگر خوب بودی زن و نام زن                         مر او را مزن نام بودی نه زن !
البته ممکن است این نظر شخصی او نباشد و آن را در جریان یک داستان و حتی از زبان کس دیگری بیان کرده باشد ــ که الان حافظه ام یاری نمی کند ــ یا اصلا چه بسا که این جفنگیات الحاقی باشد. به هر حال سئوال این است که عقیده شما و به خصوص شما خانم ها درباره این ابیات چیست ؟ ــ شما هر چه دلتان می خواهد بگویید من می گویم واقعا اینها شرم آور است و باید از ذهن جامعه پاک شود. گیرم وقتی کسی تو ذهن این پاسداران بی عار و درد فرهنگ ایران زمین متحجر شد دیگر جرات پدر دیارالبشری نیست که بگوید بالای چشمش ابرو است ؟
یک لطیفه است که می گوید نصف شبی بابایی با زنگ تلفن از خواب پرید گوشی را برداشت دید یکی می گوید من همسایه دست راست شما هستم. ماده سگ سفیدتان تا این ساعت نگذاشته کپه مرگم را بگذارم. چیزی نگفت گوشی را گذاشت. نصفه های شب بعد تلفن همسایه را گرفت گفت : ثالثا ماده نیست ممکن است نر باشد . ثالثا به آن قاطعیتی که فرمودید سفید نیست و احتمالا یک رنگ دیگر است . و اولا ، پدرسوخته مزاحم ، من اصلا سگ ندارم!
درست حال و حکایت بنده است : من تحلیلی از تاریخ به دست ندادم چون در این رشته تخصصی ندارم . فقط موضوعی را پیش کشیدم آن هم به صورت یک نقل قول و تنها به قصد نشان دادن این نکته که حقیقت الزاما همان چیزی نیست که تو گوش ما خوانده اند و گاه می تواند درست معکوس باورهای ارث و میراثی ما باشد. ضمنا به تاکید تمام گفتم که ای بسا من در برداشت هایم راه خطا رفته باشم. تاکید کردم که فقط این نمونه ها را آورده ام تا زمینه ای بشود برای آن که به نگرانی هایم بپردازم. آقایان اصل را ندید گرفتند و آن قدر به ریش فروع قضیه چسبیدند که کل معامله فدای چانه بازاری شد.
این ها حرف هایی بود که فکر می کنم باید گفته می شد و حالا دیگر پرونده اش را در همین جا می بندم

 



 

سیامک بهروز :

سخنی آتشین از " استاد شاملو " که تفکرات و عقاید من بود که به وسیله علم و دانش او به خلق رسید!!
حرف دل مرا زد که به خاطر کمبود اطلاعات ، از بیان آنها عاجز بودم!!!

میدانم که او را دوست نمیدارید اما به قول خود شما ، " دست مریزاد" که این مقاله را در اختیار ما قرار دادی تا اقلا من بیسواد به حقایقی نایل آیم که به آنها شک داشتم و وقتی از زبان "استاد شاملو " هم آنها را شنیدم بیشتر معتقد شدم!

من واقعا متعجبم که کجای حرفهای او غیر منطقی و مهمل است که او را
" شاعر پوشالی " خوانده اید ؟؟!! آن هم از نوع " پایتختی" !!!!!!
حرف او حرف دیگری است و شما " تهرانی " بودن را مطرح میکنید !!!!
به راستی که حرف شما را نمیفهمم به غیر از آنکه بگویم شما هم شاید در دام تعصب افتاده اید که چون " استاد شرکا " چنان گفته است پس همان است!!

امیدوارم که از صحبتهای من نرنجید که به قول " شاملو " :

" بر‌اى‌ شما مجال‌ بحث‌ و جدل‌ هست‌. شما به‌ اين‌ بحث‌ و جدل‌ها، به‌ بده‌ بستان‌هاى‌ فکرى‌، محتاجيد، موظفيد، ناچاريد، زيرا حيات‌ فرداى‌ ما به‌ آن‌ بستگى‌ دارد. زيرا فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. "

من در میان هواداران " استاد شرکا " بویی از " تعصب " به مشامم میخورد که من هم مانند " استاد شاملو " با تعصب بسیار مخالفم و آن را در هر راهی خطری جدی میدانم.

"...انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌ متقن‌ علمى‌ و منطقى‌ دريابد...."

حال من نمیدانم که کجای حرفهای او غیر منطقی بود؟؟
فقط به خاطر ادای کلمه " حرامزاده" او را به لجن بکشیم؟؟!!
به جای اینکه به حرفهایش عمیق شویم او را " تهی " بخوانیم!!
چندی پیش " استاد شرکا " سخنی در باره شاملو میزند و فردای آن روز شما او را
" شاعر پوشالی " میخوانید!!!!
شاعری که صاحب سبک است و جایگاهی والا در ادبیات ایران دارد را ما حق نداریم چنین بخوانیم.
ما که در حال معرفی " هنرمندان برتر ایران" هستیم چطور او را " پوشالی " میخوانیم؟؟!!
او در دل بسیاری از هموطنان ما جایی والا دارد و توهین به ایشان را توهین به اعتقادات و احساس خود میدانند!

به قول خود او ملت ما حافظه خوبی ندارد !!!
به هر حال من با تک تک حرفهایش موافق هستم و صحبتهایش برایم کاملا منتطقی جلوه کرد.

دوست عزیز ، سعی کنیم که یکدیگر را دریابیم تا اینکه از روی احساس یکدیگر را ترد کنیم.

 


جعفر معروفی :

دوست خوبم آقای بهروز  وقتی متن سخنرانی شاملو را می گذاشتم ناخودآگاه پاسخ امروز شما را می دیدم و مطمئن بودم شما بخاطر نقل این مطلب بسیار خوشحال خواهید شد! اما من ترسی از باز کردن زخمی قدیمی نداشتم  و مطمئن هستم قضاوت نهایی را جامعه خواهد کرد  نمی خواهم در این بحث سئوالات شما را بی پاسخ بگذارم چنانچه شما گفتید بند بند کلمات او را تایید می کنید پس درگاه نقد و بحث با شما تمام می شود ما می مانیم و اصل سخنان شاملو که می شود دهها کتاب در نقد مطالب او نوشت اما سعی خواهم نمود در این مجال استدلالات خود و شاید بعضی از اساتید محترم در نقد آرا و نظرات او را در اینجا بیاورم  و اما پاسخ به مطالب اندک شما
1- اگر کمی در در اصل مطالبم از روز اولی که این وبلاگ را راه انداخته ام دقت کنید خواهید دید من همیشه یکی از منتقدین تفکر شاملو(که بعدا به تفصیل درمورد او توضیح خواهم داد ) بوده ام و لذا اینکه بگوید با مصاحبه ارد بزرگ یک شبه رنگ عوض کرده ام و او را پوشالی می نامم اصلا درست نیست

2- اینکه می گویید چرا عنوان پایتختی به او می دهم لازمه اش ! نگاه دقیق تر شماست و بررسی برخورد رسانه های جمعی که همه اشان هم در تهران متمرکز هستند نسبت به جریان او ست ، چرا روزنامه ایران هنگام مرگ او ، او را حافظ ! معاصر می نامد و چرا علارقم اهانتهای بی شمار او به مذهب در تلویزیون و رادیو جمهوری اسلامی ایران بیشترین تعریف و تمجید از او می شود! واقعا علت چیست ؟ من برای شما در این مورد هم توضیحات بسیار در قالب نقد نظرات او خواهم داشت البته امیدوارم شما هم در این را ه صادقانه همراه من باشید نه با تعصب!.

3- در مورد سبک و قابلیت و توانایی اشعار او هم تاریخ نظر خواهد داد البته می شود همین الان در تیراژ کتابها و نوشته ها و یا حتی ترانه های خوانندگان و استفاده از آثار او نظر داد اما این را می گذارم چند سال دیگر...!

4- در مورد سواد احمد شاملو گفتید بله او خیلی می فهمید و صد البته سفسطه کردن را بیش از همه چیز !
او اقیانوسی از اطلاعات بو د اما به عمق دو سانتیمتر نه بیشتر ، برای همین فلسفه ! تاریخ !اسطوره و ادبیات را در هم می تند و در نهایت معجونی مسموم تحول نسل جوان می دهد البته همراه با رومالی احساسات ! تصوف ! آزادی ! برابری ! که ریشه در عقاید چپ و مارکسیستی او دارد که در زمان خود بحثی جامع بر آن خواهم داشت تا ببینید حزب توده در ایران چه توفیقات عظیمی از طریق نفوذ در درون بافت روشنفکر و فرهنگی و هنری کشور کسب کرده است و چه شاه ماهی های را به تور افکنده است ! و بیچاره جوان ایران که از درون تفکرات ایشان نمی تواند راهی به میراث سترگ نیاکان دست یابد و از طرفی دیدگاه حکومتی هم جریان پر افتخار تاریخ ملت ایران را بر نمی تابد چرا که می خواهد بگوید در طول تاریخ ایران ! تنها ما بر حق بوده ایم تنها ما درد خلق و خدای خلق را داشته ایم و...و  اینجاست که دو تفکر مارکسیسم و حاکمیت امروز ما در هم تلاقی پیدا می کنند ...

طی روزهای آتی بقیه مطالب را با نقد وبررسی روند  جریان حزب توده در سیستم روشنفکری ایران آغاز خواهم کرد تا ببینید دهها کشته و هزاران مجروح در قائله آذربایجان از درون همین نحله فکری سرچشمه می گیرد و چگونه احمد شاملو اسطوره شکنی می کند وچگونه اذنابی همچون توکا و مانا نیستانی خاکریز ها را می شکنند و به درون بافت های اجتماعی ما حمله ور می شوند و در نهایت آن می شود که امروز می بینید بله حالا آذربایجانیها قبل از اینکه بگویند من یک ایرانی هستم آذری بودن خویش را به رخ می کشند او حق دارد چون تفکر چپ به هنرمند  این مجوز را داده است که هر ساختاری را بشکند و برای همه چیز توضیح علمی بگیرد  و بیچاره ملت ترک زبان ما که باید حساب پس بدهند که کی و کجا ترک شدند و چرا و اگر نتوانند (با معیار عقل ناقص ما) جوابی در خور یابند پس باید سوسک شوند و از ... تغذیه کنند!!!


پس کمی تحمل بنما تا برایت حدیث پر قصه ای را بگویم که گفتنش کمتر از خنجر به سینه زدن نیست.

 

جعفر معروفی

 


 

 

و این مطلب را هم بخوانید و ببینید نویسنده محترم چگونه یکباره کم کاری بخش فرهنگ و هنر دولت ایران و عدم توجه به مظاهر ملی اش را به یک بار واکنشی طبیعی دانسته و با میراث و فرهنگ ایران خداحافظی می کند و در عین حال می گوید با آمدن کارتونهای شرک و میکی موز و تام وجری و سینمای آرنولد و کیدمن و تام کروز کودکان و مردم ما باید با شاهنامه خداحافظی کنند !!!   این تفکر نتیجه تلاش مشترک حاکمیت خودخواه و تفکر مارکسیستی است که شاملو نیز سینه زن این جریان اخیر می باشد.

 

 

وداع با شاهنامه          یونس قربانی فر

اهالي ادب و فكر ، سخنراني جنجالي احمد شاملو در دانشگاه بركلي آمريكا را از يا د نبرده اند.سخنرانی ای که در آن ،شاملو شاهنامه را از نگاهي نو ، تفسير و تعبير نمود . نگاهي كه مبتني بر رويكرد تاريخي يا اسطوره شناختي در فهم شاهنامه نبود ، بلكه  مبتني بر ارزش هاي چپ بود ،  و برآن بود از دريچة مفاهيمي چون طبقه ، منافع طبقاتي ، توده ، انقلابي و جامعة اشتراكي، فردوسي و شاهنامه اش را به نقد بكشد؛ فردوسي را متعلق به طبقه اي خاص بداند و او را مدافع  منافع همان طبقه  معرفي كند و يا شاهنامه اش را نامة شاهان بداند و نه نامة توده ! ضحاك را در جايگاه كاوه بنشاند و او را حتي مدافع جامعة اشتراكي بداند . سخنراني تند و گزندة شاملو ، واكنش هاي بسيار تندي را برانگيخت و حملات شديدي عليه او صورت گرفت ونشان داد ، هنوز شاهنامه دلداران فراواني دارد و يا نقالان سودجويي كه بازار شاهنامه خواني را گرم نگه داشته اند ! گرچه  شاعر مبارز ، استدلالاتي را مطرح ساخته بود كه به آساني قابل نقد و نفي بودند ، و تفسير ماركسيست گونه اش بدون ارتباط با متن بود ، اما واقعياتي  بسيار مهم را عيان ساخت . از جمله اين واقعيات آن بود كه  نشان داد هنوز شاهنامه براي بيشتر اهالي ادب و فكر ، كتاب مقدس است و فردوسي پيامبرش و ديگر اينكه  نابردباري شيفتگان احساسي فردوسي را در برابر ديدگاههاي نو پديدار گردانيد .

بدون شك نه فردوسي  مدافع منافع طبقة خاصي بود  و نه ضحاك ، انقلابي جامعة كوموني ، اين ها تفاسير غلط شاعر مبارز از شاهنامه بودند .

اما به راستي شاهنامه را چگونه بايد نگريست ؟ آيا ميراث ادب فارسي نيازمند خوانشي نو و تفاسيري جديد نيست؟ چرا نگاه تاريخ ادبياتي بايد به استيلاي نامشروع  خود ادامه دهد ؟ آنچه كه بيش از همه ، طرح اين سوالات را ضروري مي سازد ، نگرش هاي كساني است كه مي خواهند در سدة بيست و يكم ، شاهنامه را مبناي هويتي اقوام سرزمين ايران قرار دهند . ( ر.ك كاظم علمداري در هويت ، مليت و و قوميت به كوشش حميد احمدي )  و شاهنامه را چونان يك منبع زايندة عوامل و عناصر هويت ساز و هويت بخش بشناسانند . اما شاهنامه مگر مي تواند هويت ساز و هويت زا باشد ؟ رستم و آرش و كاوه ديگرتوان اسطوره بودن را دارند ؟ كاوه چگونه مي تواند ظلم ستيزباشد ؟ آيا ضحاك امروز هم « مجموعة تمامي بدي هاست »؟! و فريدوم بدتر از او ؟ !

واقعيت آن است كه دنياي شاهنامه هنوز بر نوشتارهاي ادبي فارسي حاكم است و حتي برخي از نوشتارهاي سياسي ، و هنوز ايران وانيراني رستم و اسفنديار ، كاوه و ضحاك و .... كاربرد استعاري خود را از دست نداده اند . اين قضيه را نمي توان ارزش گذاري نمود و مثبت و منفي تلقي اش كرد. هيچ ادبياتي نمي تواند ميراث خود را فرونهد و مفاهيم  ادبي همواره در حال باز تكرار و باز توليد مي باشند .

اما مشكل اساسي اي كه پيش آمده است، ورود گستردة اين مفاهيم و در كل دنياي شاهنامه به حوزة هويت شناسي ، ناسيوناليسم و سياست مي باشد و كساني كه خود بر تغيير دائمي هويت و منابع زايشي آن تأكيد دارند ( ر. ك محمد رضا تاجيك ) شاهنامة قرن چهارم هجري را مي خواهند زايندة هويت اقوام ايراني تعريف نمايند ، مسأله اي كه با هيچ معيار عيني و عقلاني همخواني ندارد. آيا در واقع دنياي ما ، رستم زندگي مي كند يا قهرمانان دنياي هاليوود ، باليوود يا والت ديني؟  وقتي كه نيروي ترميناتور همه را مسحور كرده ، چگونه از شمشير و كوپال رستم مي توان صحبت كرد ؟ كاوه در برابر فانون ، چه گوارا يا لومومبا چطور مي تواند انقلابي باشد ؟ وقتي كه انيراني هاي فردوسي به ايران آمده اند و بخشي از اقوام ايراني شده اند سخن از انيراني چه بي ربط مي نماياند ؟!

كودكان اين سرزمين در دنياي شرك (Shrek)  ،تام و جري و ميكي ماوس و هزاران شخصيت كارتوني ديگر زندگي مي كنند و جوانانش با اكشن هاي جكي شان ، فرانكي يا آرنولد و با عشق هاي كروز ، كيدمن و جولي و يا هزاران شخصيت ديگر مدرن .ديگر كسي براي سهراب كشي دل نمي سوزاند، بازوي رستم در مقابل ترميناتور به هيچ مي ماند . شاهنامه ، نامه اي بيگانه با دنياي ماست و ديگر بايد با آن وداع نمود ، هر چند چنانكه اشاره شد ، حضور آن در ادبيات طبيعي مي نماياند ، ولي باز گرداندن  آن به دنياي هويت و مليت خبطي آشكار مي باشد.

 

ماخذ: http://jinano85.blogfa.com/post-3.aspx


آقای جعفر معروفی

مطلب شما را خواندم و واقعا من هم به آن معتقدم که در زمان ما سخن از شاهنامه و رستم و سهراب زدن جوانان ما را سیراب نمیکند و در زمانی که شخصیتهای ابتذال جای
هنرمند واقعی را در افکار جوان گرفته اند ، باید با سلاحی مدرنتر و کاراتر با آن برخورد کنیم که توجه جوانان جلب شود ( توجه به قسمتی از فیلم جاودانه " قیصر " که " قیصر"
پس از به قتل رساندن اولین قربانی خود به خانه می آید و " خان دایی پیر" ( پهلوان پیر) در حال خواندن " شاهنامه است !! و وقتی با قیصر به بحث و جدل مینشیند میبینیم که نه " قیصر جوان " حرف " خان دایی پیر" را میفهمد و " خان دایی" حرف او را !!! ) !!!

پس به نظر " کیمیایی " هم دوره شاهنامه خوانی به سر آمده و باید با احساس جوانان بوسیله زبان خود آنها صحبت کرد و دیگر معیارهای قدیمی جایی در زمان ما و قدرت مقابله با "مدرنیسم" را ندارند.

زمان به پیش میرود و ما هنوز به اسطوره هایمان مینازیم و از زمان عقب میمانیم!
من افتخار کردن به اسطوره های کشور را ایراد نمیگیرم اما به کار گیری آنها را در زمان حال اشتباه میدانم و این وظیفه سنگین "هنرمند امروز" است که اسطوره هایی جدید خلق کنند که اقلا نمایی از اسطوره های قدیمی را داشته باشند اما کپی نباشند!!

حال فرض بگیریم که " استاد شاملو " در مورد ضحاک و فریدون و همه چیز اشتباه کرده است! ولی به هر حال زمان " شاهنامه " به سر آمده و فقط باید به عنوان یک اثر تاریخی به آن نگاه کرد و نیرو برای اثبات یا رد آن نباید به هدر داد و بهتر است که آن نیرو را صرف مسایل مهمتری بکنیم که جامعه امروزی ما به آن نیازمند است.
جوانان احتیاجی به شاهنامه ندارند و باید آنها را از طریق آموزش صحیح از بیراهه بیرون بکشیم. و همانطور که قبلا هم اشاره کردم این وظیفه سنگین " هنرمند امروز "
است که " شاملو " یکی از آنهاست که سنت شکنی میکند و راه " مدرنیسم" را در پیش میگیرد و مورد اهانت قرار میگیرد!

بیصبرانه منتظر مقاله هایی که قول داده اید هستم.



 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت توسط ..:: جعفر معروفی ::..